همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

ای کاش آب بودم

متأسفانه من سواد روایت ندارم که آن‌چه که رفت را جوری برایتان توضیح دهم که حس کنید با ما بودید. با من و پدرم. رفته بودیم کوه و آبی از بالای کوه سراریز می‌شد پایین و آبشاری بالای کوه بود و خودمان بودیم و خودمان. من تنها، خودم و خودم بدون موبایل، بدون این‌که عکسی بگیرم یا فیلمی یا استوری ای یا پست اینستاگرامی یا هرچی. با روسری سبز و سارافون زرشکی و شلوار جینی که از فرط لاغری بعد از افسردگی برایم گشاد شده بود. می‌رفتیم بالا و بالاتر و پدرم مدام می‌گفت که بروم روی فلان سنگ فلان جا بنشینم یا فلان جا بایستم تا از من عکس بگیرد! و صدای آب و آب، آب. آنجاست که می‌فهمی شاملو چرا می‌گوید ای کاش آب می‌بودم گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. و من آب بودم. به جای این‌که از ترس خیس شدن از سنگ‌های کنار رود بالا بروم، همراه آب و از وسط رود و از روی سنگ‌های وسط آب راه می‌رفتم، پا برهنه، سر تا پا خیس، و جوان شدم، زنده شدم.
اصلا من آدم گوشه‌ی خانه نیستم، آدم کوه‌ام، آدم آب و سنگ و خاک و درخت و چمن و الخ. البته به شرط حضور نداشتن انسان‌های دیگر، به شرطی که چند ساعت بعد برگردم به گوشه‌ی امن خودم.

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

تعطیلات یا چی

ساعت یازده شب است. من و مادرم خانه‌ی پدربزرگم هستیم. همه رفته اند. مادرم با موبایلش سرگرم است. من دراز کشیده‌ام روی کاناپه. سَرم از شدت سر و صداهای اعضای فامیل که از صبح رفته‌اند و آمده‌اند در حال انفجار است. من برای بار هفتصد و شصت و چهارم یا پنجم به یک دنیا سؤال تکراری جواب داده‌ام. پدربزرگم در حالی که منتظر است پدرم بیاید دنبالمان و برویم خانه‌مان و راحت شود و بخوابد، خودش را با یک تسبیح سرگرم کرده است به گمانم در تلاش است که تسبیح مذکور را میان انگشتانش غیب کند. من دارم فکر می‌کنم‌ بعد از تلوزیون از بیشترین چیزی که متنفرم، تعطیلات نوروز است.

ف. بنفشه
جمعه, ۹ فروردين ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

روزهای عجیب این حوالی

این روزها عجیب ترین روزهای این حوالی است. چند کیلومتری آن‌طرف‌تر، آب، همان آبی که گویا مایع حیات بود دارد جان آدم‌ها را می‌گیرد. چند کیلومتری این‌طرف‌تر، آب، همان آبی که صدای جاری شدنش بر سنگ‌ها صدایی ایجاد می‌کند که می‌تواند امید به زندگی را در تو، در هر انسانی، چند برابر کند دارد با حرکتی خشمگین و مخوف همه‌چیز را از سر راهش جدا می‌کند و خورد می‌کند و با خود می‌برد. چند کیلومتری بالاتر، آب، همان آبی که اگر دو روز نباشد گویی زندگی کردن غیر ممکن می‌شود تا چند متریِ خانه‌ها بالا آمده و همه چیز را در خود غرق کرده است. چند کیلومتری دورتر چند روستا به خاطر حجوم سیلاب تخلیه شده‌اند. چند کیلومتری پایین‌تر، جاده‌ها به خاطر باران و لغزندگی و سیلاب و... پر شده از ماشین‌های تصادفی.
یکی می‌گوید این‌ها خشم خداوند است. دومی می‌گوید خشم طبیعت. سومی می‌گوید این‌ها آه فعالان محیط زیستی است که یک سال است بی هیچ علتی در بازداشت موقت به سر می‌برند. چهارمی می‌گوید آسمان هم به حال مردم ایران گریه‌اش گرفته. پنجمی به شوخی می‌گوید عزرائیل گل‌بازی‌اش گرفته. ششمی می‌گوید این‌ها عقوبت گناهان آدمیان است. هفتمی می‌گوید بی‌کفایتی مسئولین. هشتمی می‌گوید شهرسازی غیر اصولی... .
اینجا اما باران، نرم و آرام می‌بارد. اینجا اما هوا، هوای بهشت است. اینجا اما می‌شود برای این خیسی زمین، برای ابرها، برای قطره‌های بارانی که می‌ریزد روی دیوارهای کاهگلی خانه‌ی پدربزرگم و برای بوی خاک باران خورده‌ای که در هوا می‌پیچد، جان داد.

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

ببین چگونه جان مشوش است، عدد بده

هرچقدر گفتم برای سفره‌ی هفت سین ماهی گلی نخر افاقه نکرد. آخرش رفته یک ماهی قرمز بزرگ طفلکی خریده و انداخته توی تنگ بلور. نشسته‌ام به حرکاتش نگاه می‌کنم. داشتم بهش می‌گفتم این دنیا برای ما آدم‌ها هم دیگر دنیای به درد بخوری نیست برای توی بیچاره که دیگر چه عرض کنم. همان بهتر که نمی‌فهمی. راست است که فقط سه ثانیه حافظه داری؟ جدیدا با حیوان‌ها هم حرف می‌زنم. راحت‌تر از آدم‌ها. خیلی راحت‌تر.
هیچ حسی به سال جدید ندارم همین‌طور هیچ تصمیمی و هیچ فکری. خدا می‌داند که فردا و پس‌فردا با امروز و دیروز برایم هیچ فرقی ندارند. اگر بخواهم اتفاقات را مثل دیگران بیندازم گردن سالی که گذشت، باید بگویم سالی که گذشت برای من اصلا سال خوبی نبود. به خصوص نیمه‌ی دوم‌اش و همین‌طور نیمه‌‌ی اولش! اصلا مرده‌شور سالی که گذشت را ببرند. ولی خب تقصیر سال چیست؟ مگرنه که ۱۳۹۷ فقط یک "عدد" است مثل هزاران عددی که برای خودمان ساخته‌ایم؟ مگرنه که یک تعدادی روز از پسِ هم می‌آیند و می‌روند و یک سری اتفاق هم این وسط برایمان می‌افتد که معمولا بد است و... این حرف‌ها گفتن ندارد. همه می‌دانند. فقط دوست داریم اتفاقات بد را بیندازیم گردن سالی که گذشت به این امید که در سال جدید ادامه نیابند. غافل از این‌که زندگی و روزها و دقیقه‌هایی که درگذرند به هیچ جایشان نیست که فردا ساعت یک و نمی‌دانم چند دقیقه‌ی بامداد سالْ نو می‌شود.

مادرم چند روز است مدام می‌پرسد: کشتی‌هات غرق شده؟ دلم نمی‌آید بگویم دیگر کشتی‌ای نمانده مادر من. گمان کنم سال جدید باید از صفر شروع کنم به کشتی ساختن. به هرحال کشتی‌های جدیدی برای غرق شدن باید وجود داشته باشد.

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

توصیه می‌کنم این پست را نخوانید

همه‌ی کتاب‌هایی که با خودم آورده بودم را خواندم. این گوشه‌ی اتاق، روی تخت شده گوشه‌ی متروک من. جایی نمی‌روم، نه که توی خانه ماندن دیوانه‌ام نکند اما می‌دانم که شلوغی و ترافیک آن بیرون بیشتر اعصابم را به هم می‌ریزد. مخصوصا که دم عید است و حالا حتما خیابان‌ها و کوچه و بازار جای سوزن انداختن ندارند. دم عید! عید! از عید هم متنفرم. هیچ چیز نویی برای عید نخریده‌ام. چشم انتظار هیچ اتفاق نویی در سال جدید نیستم. از همه چیز عید بدم می‌آید. از عید دیدنی و هر روز دیدن آدم‌های به دردنخورِ تکراری بیشتر از همه چیز. این روزها مادرم هم اینقدر گرم خانه‌تکانی است که انگار ارزش مبل و فرش و در و پنجره‌های این خانه برایش بیشتر از من است. خلاصه که آن سگ سیاه افسردگی، آن روباه بد ذات افسردگی، آن غول بی شاخ و دم افسردگی یا هرچی افتاده به جانم. انگار که سرطان اندوه گرفته باشم. توموری مدام عود کننده که متاستاز داده به همه‌ی وجودم، به تک‌تک سلول‌های بدنم. حالم از همه چیز به هم می‌خورد.
دلم می‌خواست ته چمدانم، درست زیر لباس‌ها، یک هفت‌تیرِ خودکارِ کالیبرِ ۷/۶۵ اُرتگیز داشتم. بیرونش می‌آوردم. خشاب را در می‌آوردم. نگاهی به آن می‌انداختم، سپس به جای خود برش می‌گرداندم. ضامن را می‌کشیدم. آن وقت روی تخت خالی می‌نشستم، نگاهی به دیوار روبه‌رو می‌انداختم، اسلحه را نشانه می‌گرفتم و درست مثل سیمور گلسِ داستان‌های سلینجر گلوله‌ای به شقیقه‌ی راست خود، شاید هم چپ خود (آخر من چپ‌دست‌ام) شلیک می‌کردم. و به همه‌ی این ملال پایان می‌دادم.
درستش اما این است که بروم دو سه بسته سیتالوپرام بخرم و شروع کنم به خوردن و سروتونین خونم را بالا ببرم و "خیال" کنم که حالم خوب است.
مهدی اسدزاده چند روز پیش توی توییترش نوشته بود: «نوشتن در روزگار افسردگی - بیش از هر چیز - به دویدن روی سطح یخ‌بسته‌ی دریاچه می‌ماند. نباید وابمانی و نمی‌دانی کی فروبلعیده خواهی شد. با نهایت سرعت پیش می‌روی، چشمت فقط به افق سفید روبه‌روست و ترکَّست هول‌انگیزِ یخ‌ها را از گوشه و کنار می‌شنوی. آیا می‌رسی؟ موفق می‌شوی؟ نمی‌دانی.»
حال و روز من و این وبلاگ و این نوشتن‌ها و این روزها دقیقا همین است. همه‌اش از ترس شکستن یخ‌های زیر پایم و فرورفتن و فرورفتن و فرورفتن.

توصیه کرده بودم این پست را نخوانید. اگر خوانده‌اید و این‌ همه انرژی منفی مکدرتان کرده من را ببخشید.

ف. بنفشه
شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

یک مشت جمله‌ی بی‌ربط

دیشب وقتی که داشتم برای کمی قابل‌تحمل‌تر کردن آینده آخرین تیرهایم را در تاریکی رها می‌کردم، باران می‌بارید. دیشب تا صبح باران بارید. آمده‌ام پیاده‌روی شاید ذهنم کمی مرتب‌ شود. شیرازِ پس از باران از آن شیرازهای دلخواه من است. هوا ابری، کمی سرد، مرطوب و خوش‌بو است.
_______________
کسی می‌گفت بنشینید حرف بزنید کدورت‌ها را برطرف کنید و... گفتم بعضی چیزها با حرف زدن درست نمی‌شود.
ولی خیلی از دردها با نوشتن بهتر می‌شوند. خوب نمی‌شوند اما بهتر می‌شوند و خوشبختانه از جمله مزیت‌هایی که ما نسبت به نیاکانمان داریم همین توانایی نوشتن در حال راه رفتن و در تخت خواب و توی حمام و الخ است. این‌که برای نوشتن دیگر به تشریفات و ملزومات خاص نیاز نداریم.
_______________
پارک کوچکی نزدیک خانه مان بود/هست که آن زمان‌ها دورتادورش درخت‌های بید بود و زیر هر درخت بید یک تاب آهنی. انگار که موقع ساختش یک دایره‌ی بزرگ کشیده باشند و چند تاب و چند درخت کاشته باشند روی محیط دایره. یک سرسره و یک الاکلنگ هم وسط دایره بود که همان وقت‌ها هم کهنه و زنگ‌زده بودند. حالا آمده‌اند وسط پارک را سرسره‌ی پلاستیکی گذاشته‌اند. نمی‌دانم متوجه منظورم می‌‌شوید یا نه. از همان سرسره‌ها که به هم متصل اند و راهرو و فلان دارند. باید دیده باشید. و کنارش هم وسایل ورزشی‌ زرد رنگ گذاشته‌اند، از همان‌ها که این روزها توی تمام پارک‌ها هست. آمده‌اند تاب‌های روی محیط دایره را بریده‌اند و به جایشان نیمکت‌های چوبی گذاشته‌اند. به گمانم به فکر ما بچه‌های آن زمان‌ها بوده‌اند و دوران بزرگسالی و پیری‌مان. برای زمانی که تاب و تاب‌سواری دیگر از سن و سالمان گذشته باشد. برای حال. این پارک همیشه به فکر ما بوده. حالا گیرم با چند درخت بید کمتر، بدون تاب‌های آهنی، بدون سنگ‌ریزه‌های وسط پارک، بدون آن سرسره و الاکلنگ فکسنی.

ف. بنفشه
جمعه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

سرگیجه بهترین حس دنیا نیست؟

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم خانه‌ی پدر و مادرم هستم. بالاخره برگشتم خانه. خانه گفتن به اینجا کمی برایم سخت است. خانه برای من فقط یک جاست و آن هم خانه‌ی خودم است. آمدن به اینجا بیشتر برایم شبیه به مسافرت است. شبیه به "رفتن" به جایی نه "برگشتن" به آن.
حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم سرگیجه دارم. همه‌چیز دارد دور سرم می‌چرخد. حرکت دورانی اشیا که انگار دارند دورم می‌گردند. انگار آن قربان صدقه‌ی معروف به واقعیت پیوسته. انگار خانه به خاطر آمدنم شاد است. سرمست است. اما اینطور نیست. فقط ضعیف شده‌ام و حالا دارم با بازی با کلمات قضیه را سانتی مانتال می‌کنم. ولی جدای از همه‌ی این‌ها آیا سرگیجه بهترین حس دنیا نیست؟ شده دور خودتان بچرخید؟ بچرخید و بچرخید و بچرخید آنقدر که از پا بیفتید گوشه‌ای و بی‌حال به سقف بالای سرتان به چرخش دورانی اتاق دور سرتان نگاه کنید؟ آن حس بی‌وزنی و پوچی به عینیت رسیده‌، آن بی‌فکری لحظه‌ای بهترین حس دنیا است. گاهی فکر می‌کنم مستی هم شاید یک چنین حسی باشد.

ف. بنفشه
جمعه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۷
۱ دیدگاه

خسته‌ام...

تمام شد.
دلم می‌خواهد بروم یک گوشه‌ی متروکی، یک جایی که هیچ صدایی نباشد، یک جایی توی فضا مثلا، توی یک کره‌ی دیگر و به طور موقت دو هفته‌ای بمیرم.
آه ای آدمیزاد دکمه‌ی شیفت دلیتت کجاست؟

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
۱ دیدگاه

از کتب پزشکی تا سانفرانسیسکو!

عزیزی پیام داده که: فردا از اون بیست سی‌تا کتابِ سانفرانسیسکو امتحان داری؟ می‌خواستم بگویم سانفرانسیسکو جای دیگری است (اشاره به کتاب دایی‌جان ناپلئون!) این کتاب‌ها مع الاسف بیشتر به دره‌های جهنم می‌مانند تا سانفرانسیسکو.
راستش مغزم از شدت یک عالمه بیماری و اندیکاسیون و کنتراندیکاسیون و روش‌های تشخیصی و یک عالمه عدد و رنج نرمال و غیر نرمال و اسم دارو و عوارض درمان و یک عالمه کوفتِ دیگر در حال انفجار است. این‌ها را می‌گویم یک وقت فکر نکنید که من از رشته‌ام متنفرم، نه اصلا، فقط در حال حاضر از شدت این حجم از اطلاعات دهنم سرویس شده! منتظرم فردا بشود و بروم قیمه‌ها را بریزم توی ماست‌ها و تمام.
خلاصه که با این حساب، سانفرانسیسکو که هیچ، به قول آن مرد هندی توی دایی‌جان ناپلئون: طبیعت ما بهوت افسرده هی!

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

دوره‌ی آبیِ زندگی من

تنهایی، صبح جمعه‌ی سوت و کور خانه‌ی یک نفره ایست که پرده‌ی تا نصفه کشیده شده‌ی اتاق فقط تکه‌ای از دیوار را نشانت می‌دهد و تو هوای ابریِ نیمه‌ی دیگر پنجره را از آفتاب نخزیده روی سرامیک‌ها متوجه می‌شوی و رنگ آسمان را، دراز کشیده روی تخت حدس می‌زنی فقط. و تنها صدایی که می‌شنوی تیک تاک ساعت روی میز کنار تختت است و صدای مبهم و خفه‌ی یخچال و ماشین‌هایی که تک و توک از خیابان روبه‌رو رد می‌شوند. اگر خانه‌ی پدری‌ام بودم حالا یحتمل صدای تق و توق به هم خوردن کاسه بشقاب‌ها و قابلمه‌ها از توی آشپزخانه می‌آمد و صدای خفه‌ی تلوزیون از توی حال. آخر می‌دانید، تلوزیون خانه‌ی ما تقریبا بیست و چهار ساعت روشن است. راستش را بخواهید دلم برای خانه‌ی پدری‌ام تنگ شده. عجیب است اما واقعا شده. این چند وقت بیرون نرفتن از خانه و همه‌اش درس و درس و درس پدرم را درآورده اما هنوز پنج شش روز دیگر مانده تا امتحان.
صبح جمعه آن روزی برای من صبح جمعه است که توی آشپزخانه‌ی خانه‌ی کوچکم، با یک آهنگ شاد که صدایش کل خانه را برداشته در حال درست کردن صبحانه باشم و بچه‌ام تازه از خواب بیدار شده و ژولیده بیاید توی آشپزخانه و با هم کمی برقصیم و بخندیم و کمی سربه‌سرش بگذارم و بعد راهی دستشویی اش کنم! صبح جمعه واقعی آنجاست و آنجایی که با خانواده‌ی کوچک سه نفری‌ام صبحانه می‌خوریم و شجریان می‌خواند: من ز تو دوری نتوانم دیگر...
اگر مثلا پیکاسو بودم اسم این دوره از زندگی‌ام را می‌گذاشتم دوره‌ی آبیِ ف. بنفشه! من آدم‌های زیادی نمی‌شناسم (البته خارج از دنیای کتاب‌ها و رمان‌ها و مجاز) ولی به گمانم هر آدمی یک دوره‌ی آبی توی زندگی‌اش دارد. اما دوره‌های آبی تمام می‌شوند. دوره‌ی صورتی ای در راه است. (یعنی امیدوارم که اینطور باشد. درواقع خدا کند که اینطور باشد!)

ف. بنفشه
جمعه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

باور کنید روی این خانه خاک مرده پاشیده‌اند

روتینِ این روزهایم این است که نهایتا تا ساعت دوازده می‌توانم درس بخوانم، بعدش می‌روم که بخوابم اما تا دو و سه خوابم نمی‌برد. این روند دیشب (امروز؟) تا ساعت پنج و شش طول کشید. از یک جایی تمایل بسیار شدیدی در من ایجاد می‌شود که بلند بشوم بروم توی درگاه اتاق بایستم و سرم را پنج شش مرتبه به آهنیِ چهارچوب در بکوبم اما به سبب ژن جان‌دوستی که در دی‌ان‌ایِ تمام سلول‌های بدنم هست و یحتمل قدمتی هزاران ساله دارد به فرو کردن سرم در بالشت اکتفا می‌کنم. اتفاق بعدی این است که صبح، ساعت شش و نیم هفت، بنا به عادت قبل از فرجه‌ی امتحانِ پره، بیدار می‌شوم اما چون دلم به حال خودم می‌سوزد دوباره می‌خوابم تا ده یازده و بعد شاید بلند شوم کمی درس بخوانم. این روزها مغزم قفل است. البته آن قسمت پزشکی اش. قسمت دیگر مغزم پر از فکر و ایده و داستان و حرف و حرف و حرف است. اما با هیچ کس حرف نمی‌زنم. به خاطر اخلاق خوشی که اخیرا پیدا کرده‌ام (!) تقریبا هرکسی که به فاصله‌ی چند متری‌ام نزدیک شده است را از خودم رانده‌ام.
اطراف تختم پر از کتاب است که لای آن‌ها را هم چند روزی است باز نکرده‌ام. نه رمانی، نه داستانی، نه جمله‌ای، و نه حتا یک بیت شعر.
شاخه‌های حسن یوسفی که قلمه زده بودم و گذاشته بودم توی آب و ریشه زده بود و کاشته بودم توی گلدان، هیچ کدامش نگرفت و یکی پس از دیگری خشک و پرپر شدند. یک روز صبح هم از خواب بیدار شدم و دیدم هاورتیای عزیزم که سه سال بود داشتمش و روی میز تحریرم گذاشته بودمش از ساقه جدا شده و افتاده روی میز. یک روز صبح دیگر هم از خواب بیدار شدم و دیدم ماهی‌ام مرده. می‌ترسم یک روز صبح هم از خواب بیدار بشوم و بفهمم خودم مرده‌ام! باور کنید روی این خانه خاک مرده پاشیده‌اند.
صبحانه؟ فقط یک لیوان چای، و گاهی اوقات یک تکه بیسکویت. شام؟ معمولا نمی‌خورم. برای همین معمولا نصفه شب‌ها گرسنه‌ام می‌شود. خیلی زحمت بکشم یک وعده ناهار بپزم و کمی به جان خودم و به حال ماهیت ملال‌آور وجود انسان غر بزنم و غبطه بخورم که به باد هوا بند است و نیازمند خوردن آب و غذا و بعد از آن تخلیه و الخ. از اینستاگرام و توییتر و اینترنت و این‌ها هم که چند روزی است دیگر خبری نیست. به عنوان مثال و حتا برای یک‌بار، پایم را هم از خانه بیرون نمی‌گذارم.
می‌پرسید پس دقیقا دارم چه غلطی می‌کنم؟ نمی‌دانم. دارم وقت تلف می‌کنم.
خلاصه که اگر دارید اینجا را می‌خوانید و بچه تان را فرستاده‌اید شهر غریب و دلتان خوش است که دارد دکتر می‌شود، بدانید و آگاه باشید که ممکن است داشته باشد در یک همچین کثافتی دست و پا بزند.

ف. بنفشه
دوشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

از خیال تا واقعیت

داشتم در رویا از برف می‌نوشتم، رفتم پشت پنجره و دیدم بله! دارد برفی می‌بارد به مراتب زیباتر از آنچه تصورش را می‌کردم. (این که البته کمی اغراق بود ولی می‌شود گفت با زیبایی کاملا متفاوتی از آنچه که تصورش را می‌کردم.)
خیالی نیست. حالا شما تصور کنید که زمین فوتبال روبروی آپارتمان من همان باغ بزرگ توی رویای پست قبل است و درخت‌های کاج و چنار اطرافش همان درخت‌های موز و گلابی وحشی و انجیر و آلبالو و الخ. میز و صندلی‌های مغازه‌های روبرو همان میز و صندلی‌های توی ایوان است و چمن یخ زده‌ی زمین فوتبال همان استخر یخ زده‌ی توی رویا. پرده عمودی‌های کهنه‌ی پنجره‌های خانه‌ام همان پرده‌ی سفید حریر و همه‌ی پنجره‌های خانه‌ام را هم که کنار هم بگذارید یک چیزی توی مایه‌های پنجره‌ی بزرگ شیشه‌ایِ قبلی از تویش در می‌آید. با این تفاوت که پنجره را اگر باز کنم و از آن بیرون بروم از طبقه‌ی پنجم با مخ به زمین فرود خواهم آمد!
اینجا اما حتا در مقام مقایسه هم هیچ جک نامی وجود ندارد. اینجا فقط خودم هستم و خودم. که خب چه بهتر.

ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

از واقعیت تا خیال

اینجا دو روز است که یک ریز دارد باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی در فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" بهشان می‌گفت بارش. دوست داشتم جایی از این کره‌ی خاکی پهناور (و البته در مقایسه با کهکشان ما و دیگر کهکشان‌ها و کل دنیا، کوچک) زندگی می‌کردم که هر روز هوا ابری بود، هر روز بارانی، همیشه خیس و مرطوب، همیشه سرد و آبی. آنوقت هر روز از یک هوای سرد و گرفته‌ی بارانی دیگر می‌نوشتم. ماجراهای جذاب هیچ وقت زیر زل آفتاب اتفاق نمی‌افتند! معمولا چنین است. ولی می‌توانم تخیل کنم که در چنین جایی زندگی می‌کنم. می‌توانم طوری وانمود کنم که انگار در آمریکا یا اروپا یا حتا در قطب زندگی می‌کنم. مگر چه کسی قدرت تخیل را از من گرفته؟ مگر جایی قسم خورده‌ام یا جایی را امضا کرده‌ام که فقط از چیزهای واقعی بنویسم؟ فقط راست بگویم؟ چرا نباید دروغ نوشت؟ اصلا چرا مرز بین واقعیت و تخیل باید روشن باشد؟

امروز سه‌شنبه است. صبح که از خواب بیدار شدم و پرده‌ی حریر سفید پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگ اتاقم را کنار زدم دیدم همه‌ی باغْ سفید پوش شده. چمن‌ها، همه‌ی درخت‌ها، درخت‌های سیب، گلابی وحشی، پرتقال، موز، انجیر، حتا درخت‌های آلبالوی وسط باغ. آب استخر یخ زده بود و رویش را برف پوشانده بود. میز و صندلی‌های روی ایوان پوشیده از برف بودند. همه جا پر از برف بود، برف، برفِ زیبا و عزیز. بدون اینکه متوجه باشم چه می‌کنم پنجره را باز کردم و بی‌اختیار و پابرهنه دویدم توی حیاط. دویدم وسط باغ، دور درخت‌ها می‌چرخیدم و می‌خندیدم و جیغ می‌کشیدم. پاک بچه شده بودم. اصلا عقلم را با دیدن آن همه سفیدی از دست داده بودم. چرا باید عاقل بود؟ حتم دارم اگر توی چشم‌هایم نگاه می‌کردی، چشم‌هایم هم سفید شده بودند با دیدن آن همه سفیدی. بعد جک (این اولین اسمی بود که به ذهنم رسید! نمی‌دانم چرا؟!) دوید سمت باغ و با داد و فریاد و با مگر دیوانه‌ای و اگر سرما بخوری چه و این حرف‌ها مرا برد سمت خانه. (راستش از این قسمتش خیلی خوشم نیامد! از این که مثلا یک جک نامی یا هر نام دیگری من را بکشاند سمت خانه، توی ذهنم تصور کردم که مرا کول کرد یا یک همچین چیزی! اصلا برای چه باید یک مرد هم در رویاهایم وجود داشته باشد؟ البته اگر "او" باشد بد نیست ولی عجیب اینجاست که حتا در رویا هم نمی‌توانم او را کنار خودم تصور کنم.)

بگذریم. همچین وصف العیش نصف العیش طور! هر چند آخرش گند زده شد به رویاهایم ولی به هر حال.


ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷
۱ دیدگاه

عُسرِ مَعَ العُسر

زندگی این طوری است که تو نشسته‌ای توی گوشه‌ی انزوای خودت، توی گوشه‌ی متروکت و بلا ناگهان از آسمان، زمین، در، دیوار، از نمی‌دانم کجا بر سرت آوار می‌شود. نشسته‌ای داری زندگی ات را می‌کنی و درگیرِ گیر و دار دیروز و امروز و فردای خودت هستی و بدبختی از یک جای ناکجا به سویت حمله می‌کند.
الان که دارم این‌ها را می‌نویسم توی بیمارستانم. و این‌بار نه در کسوت یک دانشجوی پزشکی که در لباس همراه بیمار. همراه عزیزترین کسم.
می‌دانید، زندگی همین قدر کشکی است. همینقدر بی‌رحم. همینقدر احمقانه و بی بنیاد و هیچ در هیچ. دقیقا همانطور که "حافظ هزار بار کرده است تحقیق".
بیماری بی‌هوا شما را از پا درمی‌آورد. بی‌هوا گرفتار پزشک و بیمارستان و درمان می‌شوید. تومورهای مغزی بعد از بیست و پنج سال بی‌هوا عود می‌کنند.
بغض دارم... بغضی فرو خورده که هر آن اشکی توی چشم‌هایم جمع می‌کند. دلم به حال این همه رنجی که انسان به خاطر انسان بودن باید متحمل بشود می‌سوزد. دلم برای عزیزم میخواهد از سینه‌ام بیرون بزند.
حالم از این عُسْرِ مَعَ العُسرِ مَعَ العُسر به هم می‌خورد. از این کوفتِ پشتِ کوفتِ پشت کوفت.
از این بلاتکلیفی که نمی‌دانی تهش چه می‌شود.
دلم می‌خواهد برم یک جایی که هیچ انسانی تا شعاع چند کیلومتری ام نباشد و فریاد بزنم. زار بزنم. که مجبور نباشم بغض کنم و لال شوم. که آنقدر پیاده بروم که از پا بیفتم.
من توی این دو روز چند بار مرده ام.

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

با این همه اوضاع خوب است

یک هفته‌ای می‌شود که از خانه بیرون نرفته‌ام. به جز یک‌بار برای خرید که آن هم از شدت گرسنگی بود و نه چیز دیگر. و البته میلی هم به بیرون رفتن ندارم. همین گوشه‌ی امن خودم، خانه‌ی ساکت، آرام و بی‌مزاحم ام را به همه‌ جای دنیا ترجیح می‌دهم. نه که دوست نداشته باشم سفر کنم. صبحانه را در کافه‌ای کنار خیابان در پاریس بخورم. کنار رود سن قدم بزنم. توی هوای بارانی رم خیس آب شوم. میان آسمان خراش‌های نیویورک گم شوم. پرواز پرنده‌ها را در آسمان اصفهان خودمان با چشم دنبال کنم یا هر جای دیگری از دنیا باشم. اما همه‌ی این‌ها فقط برای چند روز خوب است. بعدش باید برگردم به همین گوشه‌ی متروک دنیا. به خانه‌ام به خلوتم به کتاب‌هایم. بدون حضور آدم‌ها. راستش را بخواهید گاهی اوقات نگران خودم می‌شوم. اصلا دلیل تکامل انسان طی این دویست هزار سال همین ارتباطش با دیگر انسان‌ها و محیط بوده. برای همین بوده که توانسته این اندازه دوام بیاورد و من مدام دارم این دلیل مهم را دور می‌زنم. خودم را از آدم‌ها دورتر و دورتر می‌کنم و هیچ کس را به اندازه‌ی خودم دوست ندارم. یک زمانی که انگار هزار سال پیش بود کسی را بیشتر از همه‌ی دنیا دوست داشتم اما حالا دیگر احساس می‌کنم‌ او و همه‌ی آدم‌های دیگر دنیا، همه و همه برایم غریبه اند. همانطور که هیچ کس دیگر مرا نمی‌شناسد من هم انگار دیگر کسی را نمی‌شناسم.
با این همه اوضاع خوب است. الان، در این زمان و این لحظه از زندگی‌ام دوست ندارم که هیچ جای دیگری جز خانه‌ی کوچک و آرام خودم باشم.

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷
۰ دیدگاه