روزها در راه
دوباره اینترنت قطع شده و مثل همیشه اینجا تنها جایی است که میتوانم با دنیای بیرون ارتباط بگیرم. نگرانم. دلم میسوزد وقتی به این فکر میکنم که احتمالا این بار هم پشت هیچ کدام این از دست دادنها هیچ تغییری قرار نیست حاصل شود. این عصبانیام میکند. دلم را میسوزاند و گاهی خشمگینم میکند.
من این روزها خانه نشینم. پسرم همین روزهاست که به دنیا بیاید و دارم خودم را و خانه را برای آمدنش آماده میکنم. نمیدانم چه روزهایی در انتظارمان است. دلتنگم. و دیگر خسته شدهام. این انتظار اما شیرین است. میدانی که آن بچه قرار نیست برای ابد درونت بماند، بالاخره به دنیا میآید، بالاخره صورتش را خواهی دید، دستانش را خواهی گرفت. با آن یکی انتظار که همه مان دچارش هستیم زمین تا آسمان فرق میکند.
بالاخره رسیدیم به ته یه جادهی طولانی، تا بفهمیم وصل شده به یه جادهی طولانی دیگه...؟