همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

دلم می‌خواهد تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم

این‌ها را برای خوانده شدن نمی‌نویسم. برای تو نمی‌نویسم. حتا برای خودم نمی‌نویسم. نمی‌نویسم تا مثل همیشه مدام بخوانمش و هی پاک کنم و از سر بنویسم و جمله‌ها را پس و پیش کنم و کلمه‌ها را جایگزین هم کنم و علایم نگارشی را با وسواس انتخاب کنم و حواسم به هزار کوفت دیگر باشد. این‌ها را فقط برای نوشتن می‌نویسم. مثل دختر مادر مرده‌ای در مجلس عزا که ماتش برده و همه می‌گویند گریه کن! گریه کن تا راحت شوی! یک صدایی توی سرم می‌گوید: بنویس! بنویس تا خلاص شوی! این‌ها را حتا برای آن صدا هم نمی‌نویسم. این‌ها را فقط و فقط به خاطر نوشتن می‌نویسم.

مثل یک جسم سنگین که افتاده باشد توی دریایی عمیق، آرام آرام فرو می‌روم و فرو می‌روم. دلم می‌خواهد تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم. همین خودم که تصویرش افتاده روی صفحه‌ی مانیتور لپ تاپ،‌که چشم‌هایش را دیگر نمی‌شناسم و برایم روز به روز غریبه‌تر است. همین خودم که دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهد؟ چه نمی‌خواهد؟ دلم می‌خواهد بفهمم دست‌هام چرا دیگر کار نمی‌کنند؟ چرا مغزم کار نمی‌کند؟ چرا نمی‌توانم مثل قبل غذا بخورم یا رانندگی کنم یا بنویسم؟ چرا نتوانستم وقتی دستم را توی دستش محکم گرفته بود توی چشم‌هاش نگاه کنم و بگویم وقتی کنارت هستم نمی‌توانم درست نفس بکشم. احساس می‌کنم کنار همه‌ی طلبت از دنیا داری هوای مرا هم نفس می‌کشی. چرا نتوانستم یک کلمه حرف بزنم؟

مثل مغروقی که زنده ماندن برایش اهمیتی ندارد و در عین حال خفگی را نمی‌فهمد و دست و پا زدن بلد نیست فرو می‌روم و فرو می‌روم.

می‌گویند بهترین کار آن است که رویدادها را به دقت بنویسی باید بتوانی همه‌ی آن‌چه که توی سرت می‌گذرد را یکی یکی و با جزئیات تمام بنویسی. بعد از مدتی آدم اگر بتواند رودربایستی با خودش را بگذارد کنار، از دل این نوشته‌ها چیزهای به درد بخوری بیرون می‌آید، بعد کم کم فشاری که از روی دوشت برداشته می‌شود را حس می‌کنی، بعد خلاص می‌شوی و تمام. به گمانم دروغ می‌گویند. با این همه روزهای گذشته با اینکه ازشان خیلی نگذشته اما حالا خیلی دور اند برای بازگو کردنشان با جزئیات. الان تنها چیزی که خیلی خوب به یاد می‌آورم این است که من ترسیدم. خیلی ترسیدم. از یک کسی که می‌خواست توی چنگش بگیردم و بکشد ببردم نمی‌دانم به کجا ترسیدم. و من فلج شده بودم.

شبیه کسی که گویی هیچ وقت هوایی نفس نکشیده ریه‌هام پر از آب می‌شود. انگار از یک ماده‌ی غلیظ ولرم پر می‌شوم. و فرو می‌روم و فرو می‌روم.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی