همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

ارتفاع صفر بالای سطح گه

فردا رسما اولین روز کارم است. کلکسیون بدبیاری‌هام آنجا تکمیل شد که فهمیدم پزشک درمانگاهی شده‌ام که سانتر کرونای این منطقه است. این شهر کوچک یا به قول هم‌اتاقی‌ام روستای بزرگ، با مردمان مهربانِ فضول.

امروز زشت‌ترین ماکارونی دنیا را پختم. موقع آشپزی هر لحظه لیست خرید‌هام طولانی‌تر می‌شد: نمک، زردچوبه، رب گوجه فرنگی... . ماکارونی با یا بدون رب گوجه فرنگی و آویشن و فلفل دلمه و نخودفرنگی و این‌ها چه فرقی می‌کند؟ شاید فردا هم آبگوشت بدون گوشت بپزم یا عدس پلوی بدون عدس مثلا.  به قول رومن گاری در خداحافظ گاری کوپر: «در ارتفاع صفر بالای سطح گه همه کار مجاز است.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم‌اتاقی‌ام نه تنها دو سه سال از من کوچک‌تر نیست که چهار سال هم بزرگ‌تر است و زنگ‌خور موبایلش موزیک کارتون آن‌شرلی‌ست. کمی اگر تلفنش را دیر جواب بدهد ناخودآگاه با خودم می‌گویم: آنه! تکرار غریبانه‌ی روزهایت چگونه گذشت؟ :))

 

 

اینجا اتوماسیون اداری شبکه بهداشت است. از گلدان‌های پشت پنجره تعریف کردم و بعد کارمند مربوطه به خودش اجازه داد خصوصی‌ترین سوالات جهان را از من بپرسد.

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

روز اول

تا به حال شده یک روز صبح از خواب بیدار شوید، بعد همه‌ی زندگی‌تان را توی یک چمدان، سه کوله پشتی و چهار جعبه‌ی کوچک جمع کنید و بعد از جایی که هستید کوچ کنید به شهری که نمی‌شناسید و خانه‌‌(؟)ای که نسبت به بهشتی که داشتید حداقل طبقه‌ی اول یا دوم جهنم است؟

با هات اسپات نت گوشی‌ام را به لپ تاپم متصل کرده‌ام و نشسته‌ام توی یک اتاق سه متر در چهار متر، روی یک تخت که فنر تشکش بیرون زده و بوی نا می‌دهد و با دختری هم اتاقی‌ام که نمی‌شناسمش. دستشویی و حمامش شبیه دستشویی و حمام خرابه‌هاست و آشپزخانه‌اش پر از کثافت.

اینطور نبوده که من قدر زندگی‌ام را نمی‌دانسته‌ام یا شکرگزارش نبوده‌ام یا نمی‌دانستم که جورهای دیگری هم می‌شود زندگی کرد. نه. اینطور هم نبوده که هیچ سختی یا تلخی‌ای نچشیده باشم اما از حق نگذریم سکوت و آرامش داشته‌ام همیشه.

قطعا می‌شود جورهای دیگری هم زندگی کرد و نمرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم‌اتاقی‌ام باید حداقل دو سه سالی از من کوچک‌تر باشد. اسمش فاطمه‌ است. عینکی با موهایی کوتاه و کم پشت. نسبتا لاغر با صد و شصت و پنج شش هفت سانت قد. شلخته و نامرتب. فقط امیدوارم توی خواب خر و پف نکند. دو نفر دیگر هم توی اتاق بغلی‌اند که هنوز ندیدمشان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صحبت کرده‌ام که دست کم اتاقی یک نفره برایم دست و پا کنند. تا حالا هرچه خواسته‌ام نشده. این هم احتمالا نشود.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

خانه‌ام ابری ست، یکسره روی زمین ابری ست

این خانه برای من امن‌ترین جای جهان بود. دلتنگش خواهم شد.

 

 

 

 

 

غمی نیست. جای دیگری خانه‌ی امن دیگری برای خودم می‌سازم.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

به قول مزامیر: «جانم پریشان است.»

جمله‌ی معروفی هست که حتم دارم برایتان تکراری است. شنیده‌اید کسی بگوید از فلان جا یا فلان وقت، زندگی من به دو بخش تقسیم شد، قبل از آن و بعد از آن؟ نمی‌شود گفت نقطه‌ی عطف. مطمئنم فرنگی‌ها برای این لحظه یک اسمی اصطلاحی چیزی دارند. یک چیزی مومنت مثلا! دقیقا ساعت ۱۳:۰۰ روز بیستم آبان من ایستاده بودم وسط یک اتاق دو متر در سه متر که میزی داخلش بود که برای وسعت کوچک آن اتاق خیلی بزرگ بود. آنجا بود که فکر می‌کنم برای من دقیقا همان لحظه بود.

اولین اتفاقی که افتاد فرو ریختن دیوار شیشه‌ای‌یی بود که دور خودم کشیده بودم. دیواری که من را و درونم را جدا می‌کرد از همه‌ی کثافت آن بیرون. به چشم دیدم که دیوارِ شیشه‌ایِ عزیزم ترک برداشت و ترک‌هاش بیشتر و بیشتر شدند. به چشم دیدم که فرو ریخت. دومین دیواری که فرو ریخت دیوار اعتمادم بود به آدم‌ها، اعتمادم حتا به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم. به این نتیجه رسیدم که گاهی نزدیک‌ترین کسانت از سر دلسوزی بدترین بلای ممکن را سرت می‌آورند. سومین دیوار، دیوار بخشی از شخصیتم بود، دیوار سادگی و خوش‌خیالیِ مسخره‌ام.

تنهایی برای من حس تازه‌ای نیست اما آن لحظه تنهاتر از همیشه‌ام بودم. تا مغز استخوان تنها.

فرداش بعد از همه‌ی تلاش‌های بی‌فایده‌ام برای عوض کردن آینده‌ای که به اجبار برایم رقم زده بودند، پیاده که برمی‌گشتم سمت خانه‌ام، بی‌آنکه به نظر برسد شاید ده سال پیرتر بودم. پیرتر شاید به معنای پخته‌تر. شاید تجربه‌ای که یک آدم رفته رفته توی ده سال به دست می‌آورد، توی آن لحظه همراه خرده شیشه‌های دیوارهام بر سرم آوار شده بود. هیچ کس نفهمید من که با چشم‌های خیسِ پشت شیشه‌های عینک آفتابی‌ام داشتم از کنار لاین سبقت فلان خیابان می‌گذشتم خسته‌ترین و غمگین‌ترین آدم شهر بودم. شهری که دیگر به یقین رسیده بودم شهر من نیست و جایی برای من ندارد. خوب یا بد، آدم دیگری شده بودم چون خرده شیشه‌های دیوارهام را توی همان اتاق دو متر در سه متر رها کرده بودم و بیرون زده بودم. چون رسیده بودم به همان لحظه‌ی بی‌خیالی و بی‌تفاوتی و ناامیدی‌یی که بعد تلاش فروان و به این در و آن در زدن‌های بی‌نتیجه برای آدم پیش می‌آید.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

feels like I’m flying

انتظار برای رسیدن ساعت هفت عصر و دویدن در پیاده‌رو یکی از خیابان‌های خلوت نزدیک خانه‌ام شده تنها دلخوشی این روزهایم.

شش دقیقه و بیست و هفت ثانیه‌ی امروز را با این قطعه دویدم. با چشمان بسته و دستان باز. نمی‌دویدم، داشتم پرواز می‌کردم، چیزی نمی‌دیدم، صدایی جز این موسیقی نمی‌شنیدم به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و چیزی جز آن لحظه برایم مهم نبود. احساس کردم هنوز زنده‌ام. هنوز زنده‌ام انگار.

 

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

زمانی برای ریزش کلمات

زیر دوش حمام اشک از چشم‌هام سرازیر شد و میان قطره‌های آب گم شد. با خودم گفتم باید پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها باشم. گیریم مجبورم کنند به خاطر کاری که برای دیگران حداکثر تا ۲۴ ساعت انجام می‌شود دو هفته منتظر بمانم و چند بار پله‌های سازمان کوفتی‌شان را بالا و پایین بروم و چند بار صدایم را از حد معمولش بالاتر ببرم که کارم راه بیفتد و نیفتد و هیچی به هیچی.

دوست ندارم از این لغت استفاده کنم. دوست ندارم حتا به مفهوم این کلمه اعتقاد داشته باشم اما همه‌ی اتفاقات این چند ماه اخیر، اینکه کارهای ساده و پیش پا افتاده‌ام یک جوری گره کور می‌خورد و حل نمی‌شود، مرا به این باور رسانده که خیلی بدشانسم یا اینکه طبیعت و زمین و زمان و کائنات یا هر چیزی که هست با من یک جور پدرکشتگی دارد و می‌گوید برای هر چیز ساده‌ای باید ده برابر دیگران تلاش کنی.

نتیجه‌اش فقط یک چیز است:‌ فرسودگی. فرسودگی برای هیچ و پوچ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم برای اینجا تنگ شده. برای حرکت انگشت‌هام روی دکمه‌های کیبرد و هی نوشتن و پاک کردن و از سر نوشتن و باز پاک کردن و پس و پیش کردن کلمه‌ها و جمله‌ها به امید اینکه تهش چیزی از توش دربیاید که ارزش خواندن داشته باشد ـ که معمولا هم ندارد! شاید برای دیگران راحت‌تر باشد. برای من اینطور نبوده. هیچ وقت اینقدر راحت نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از سال‌ها بالاخره تسلیم شده‌ام و به قول مادرم از خر شیطان پایین آمده‌ام و دارم تعلیم رانندگی می‌بینم. رانندگی از آنچه تصورش را می‌کردم سخت‌تر است و ارزشش را ندارد اما چاره‌ی دیگری نیست انگار. این حواس پرتی ذاتی‌م یحتمل نگذارد راننده‌ی خوبی از من دربیاید. هنوز دلم پیش آن دوچرخه‌ی سفید رنگ با رینگ‌های قرمز و سبد فلزی کوچک بالای چرخ جلوش است که توی یکی از سایت‌های خرید آنلاین دیدم. بالاخره می‌خرمش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روزی است که توییترم را بسته‌ام. زندگی کمی از سیاهیش ـ هرچند به توهم ـ کم شد: «ما هم رفتیم، نعشمان را هم بردیم.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیز دیگری هست که دوست دارم از آن هم برایتان بنویسم اما می‌ترسم یا خجالت می‌کشم یا چی نمی‌دانم. ننگ بر من!

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

تو در من زنده‌ای من در تو ما هرگز نمی‌میریم

بیش از ده بار این صفحه‌ی سفید را گشوده‌ام که چیزی از استاد شجریان بنویسم، دست و دلم به نوشتن رضا نمی‌دهد. هرچه بنویسم و بنویسیم کافی نیست. شجریان آرام جان من بود در روزهای عاشقی. صداش که توی گوشم می‌خواند "آتش عشق تو در جان خوش‌تر است" مثل آب سردی بود که بر جگر سوخته‌ام می‌ریختند. حالا هزار قناری خاموش در گلوی او و زیر خروارها خاک توس آرام گرفته‌اند. با همه‌ی این‌ها اما همه‌ی وجودم آواز سر می‌دهد که او نمرده. مگر می‌شود شجریان بمیرد؟

به قول سایه، رفیق روزهای دورتان آقای شجریان

تو در من زنده‌ای

من در تو

ما هرگز نمی‌میریم

من و تو با هزارن دگر

این راه را دنبال می‌گیریم...

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

سی و هشت

این از آدم گریزان بیخانمان از آموختن زبان گریزان بودند و سعی می‌کردند تا از دام‌هایی که با کلمات همراه است جان سالم به در ببرند. چون کلمات همیشه مال دیگران است. یک جور میراثی که مثل آوار روی آدم خراب می‌شود. چون آدم همیشه به زبانی حرف می‌زند که ساخته‌ی دیگران است. آدم در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هیچ چیزش مال خودش نیست. کلمات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد.

| خداحافظ گاری کوپر ـ رومن گاری، ترجمه سروش حبیبی |

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

I'm Not a Robot

تمام مسیر برگشت را داشتم به این فکر می‌کردم که آدم فقط باید به رباتی تبدیل شده باشد که هر روز صبح زود از خواب بلند می‌شود می‌رود یک بیمارستانی تا ظهر کار می‌کند، بعد به چند بیمارستان دیگر سر می‌زند، بعد به چند درمانگاه عمومی و گاهی به چند دانشگاه برای تدریس و بعد عصر که شد می‌رود مطب شخصی‌اش و تا نصفه شب بیمار ویزیت می‌کند و معاینه می‌کند و نسخه می‌نویسد و توصیه و درمان می‌کند و شلنگ منعطف آندوسکوپی و کولونوسکوپی با آن دوربین منتهی الیه‌اش را روزی صدبار وارد دستگاه گوارش این و آن می‌کند و بعد آخر شب که شد برمی‌گردد خانه،‌ می‌خوابد و فردا دوباره همین کارها را تکرار می‌کند و فردای دیگرش و فردای بعدش و همه‌ی فرداهای نیامده‌ی دیگر را. آن وقت اگر یک روزی یک دانشجوی سرخوشِ توی عوالمی دیگر، برای یادگار، یک بوستان سعدی زیبای تصحیح فروغی با یک عالمه نقاشی‌های مینیاتور استاد فرشچیان لابه‌لای صفحاتش را برایش هدیه ببرد، در حالی که خودش از شدت علاقه دلش نمی‌آید آن را از خود دور کند، آن وقت مثل رباتی که بهش تبدیل شده، کتاب مذکور را از دانشجوی مذکور می‌گیرد و بدون تشکری یا حتا لبخندی یا برقی توی چشم یا هرچی می‌گذارد گوشه‌ی میز کارش تا شاید یک وقتی یک روزی یک زمانی چشمش به آن بخورد و لایش را باز کند و...

راستش را بخواهید آدم این جور کارها نیستم. همه‌اش به خاطر این بود که روز دفاعم از استاد راهنمایم رفتاری دیدم که به دلم نشست و به نظرم شایسته‌ی تقدیر آمد. لطفی که البته شامل حال من نبود و متوجه کس دیگری بود. به هر حال تقلب کردم و اول کتاب برایش همان تقدیم نامه‌ای را نوشتم که دکتر شفیعی کدکنی ابتدای موسیقی شعر برای یکی از دوستانش نوشته بود. کاش به جای آن از قول خیام برایش نوشته بودم: چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش

اصلا کاش به جای بوستان برایش رباعیات خیام گرفته بودم. به گمانم خیام وارگی بیشتر از حکایات سعدی به دردش بخورد.

توی همین فکرها بودم که چند قطره باران خورد به صورتم. باران می‌بارید. آرام و بی‌جان می‌بارید اما هرچه بود باران بود. ماسکم را تا چانه‌ام پایین کشیدم و هوای تازه و خنک و خوشبوی اول پاییز را فرو دادم توی ریه‌هام. دلم خواست پیاده‌روی نه چندان طولانی پیش روم به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو شهر طولانی شود. یقین پیدا کردم که هنوز تا ربات شدن چند صباحی فاصله دارم.

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

برای سی و یکم شهریور نود و نه

دیروز دفاع کردم.. که خوب البته چون از دوازده شب گذشته می‌شود پریروز. پریروز، سی و یکم شهریور ماه نود و نه دقیقا آخرین روز این هفت سال، روز دفاع پایان نامه‌ام بود. شبش یک چیزهایی نوشته بودم اینجا در وصف خوشی‌های زودگذر و شادی‌هایی که طبیعتا باید بیش از این‌ها طول بکشند ولی عمرشان بیش از چند ساعت نیست و چسناله‌هایی مثل اینکه "بعد از تو هیچ خوشی‌ای ماندگار نیست" و بعد به این نتیجه رسیده بودم که قبل از تو و بعد از دیگری ندارد کلا هیچ خوشی‌ای هیچ وقت ماندگار نبوده و نیست و این‌ها؛ اما خوابم برد و دکمه‌ی ذخیره یا انتشار را نزده بودم و صبح که از خواب بیدار شدم همه‌اش پریده بود.

جزئیات چیزهایی که نوشته بودم خاطرم نیست، همین قدری خاطرم هست که گفتن نداشت.

این دو سه هفته دو سه ماه گذشت. جدای از بخش آخر و کشیک‌های یک روز درمیان عفونی و غم روزهای آخر و کشیک‌های آخر و این‌ها، گور بابای کارهای اداری و فرم پر کردن‌ها و کاغذ بازی‌ها و از این و آن امضا بگیر و این مسخره بازی‌ها.

بعد از دفاع مادرم از هر چیز دفاعم که ایراد می‌گرفت می‌گفتم مهم نیست. تهش طاقتش طاق شد و پرسید: پس چی مهمه؟! با خودم گفتم: دل من! دل من مهمه... و به آخرین باری که دلم شکست فکر کردم.

برایم مهم نبود که مانتوی چند صد هزار تومانی تنم باشد یا دیس میوه‌ی فلان طور و شیرینی بهمان طور روی میز اساتیدم بگذارم یا بعد از دفاع چند تا دسته گل هدیه بگیرم یا چقدر تشویق بشوم یا سوگندنامه‌ام را با چه کسی بخوانم و... هیچ کدام این‌ها برایم مهم نبود. تهش به مادرم گفتم "مهم اینه که دفاع خوبی کردم" ولی راستش را بخواهید همین هم خیلی مهم نبود.

چه اتفاق مهم‌تری باید برایم بیفتد که بیایم اینجا ازش برایتان بنویسم؟ نمی‌دانم.

با این حال اگر وقتی اتفاق مهمی افتاد می‌آیم همینجا و با عنوان "یک اتفاق مهم" برایتان می‌نویسمش. قول می‌دهم.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹
۳ دیدگاه

مثل کلمه‌ای ثقیل و مهجور که در چینه‌دان ذهنت گیر می‌کند

چقدر باید از یک موضوع بنویسیم تا آن موضوع بالاخره توی خودمان حل شود؟ چقدر باید به یک تجربه‌ی ناخوشایند فکر کنیم و زیر و رویش کنیم و لحظه به لحظه‌اش را توی ذهنمان مرور کنیم تا برایمان یک مسئله‌ی حل شده بشود و بتوانیم کنارش بگذاریم؟ چقدر باید از یک تجربه‌ی تلخِ گنگِ نامفهموم که هیچ نشانه‌ای از خود باقی نگذاشته جز یک وجودِ موهومِ شکسته که آن هم ملموس نیست، بنویسیم تا بالاخره بتوانیم با آن کنار بیاییم؟ اصلا می‌شود از یک همچین چیزی نوشت؟

یک سوال فلسفی معروف هست که می‌گوید: «اگر درختی در جنگلی بیفتد و هیچ کس در اطرافش نباشد که صدایش را بشنود، آیا صدایی تولید می‌کند؟» با این حساب اگر کسی چیزی را تجربه کند که کسی از آن با خبر نیست و کسی ندیده و هیچ شاهد و مدرک و نشان و نشانه‌ای وجود ندارد که بتواند وقوعش را اثبات کند آیا آن اتفاق واقعا برایش افتاده؟ یک چیزی است تقریبا شبیه اینکه کسی تو را یک شبانه روز مدام کتک بزند و در پایان تو بمانی و تنی که از درد توان تکان دادنش را نداری اما نه قرمزی‌ای روی تنت وجود دارد، نه کبودی، نه زخم و خونریزی یا هیچ نشانه‌ی دیگری. آنقدر که به جایی می‌رسی که حتا خودت هم بر وقوعِ اتفاقِ رفته شک می‌کنی. چیزی که من تجربه کرده‌ام یک چنین چیزی است. تعریف کردن چنین تجربه‌ای، سخت است. حل کردنش در خودت یک جورهایی ناممکن. اما باید یک راهی وجود داشته باشد، نه؟ همیشه یک راهی وجود دارد.

این حرف‌ها این بار اتفاقا گفتن دارد اما چگونه گفتنش مستلزم هنری است که من ندارم.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

سی و هفت

سردترین قسمتِ نوشتن، وقتی‌ست که نوشته تمام می‌شود، شطی از شوق می‌شوی. موجودی «زنده» روی کاغذ است که می‌خواهی بدهی کسی بخواند، کسی نیست ولی. از آن سردتر وقتی‌ست که چاپ می‌شود و باز هم کسی نیست بخواند. نوشتن پژواکِ نعره ایست که برابرِ کوهی بکشی و کسی جز خودت گوشش ندهد.

| متن از توییتر سینا خزیمه |

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

دنیا تَیه بود و بی‌سروته

توی خواب یک دختر بی‌دفاع بودم که از ترس چند سرباز تفنگ به دست توی یک کلبه‌ی قدیمی مخروبه قایم شده بود.

 

 

ف. بنفشه
شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

آزمودم عقل دوراندیش را

جیمز جویس یک جایی از دوبلینی‌ها نوشته بود: ماجراهای واقعی برای کسانی که در خانه می‌مانند اتفاق نمی‌افتد، باید آن را در خارج از خانه جست و جو کرد.

من همه‌ی عمر سعی کردم این جمله را انکار کنم و خیال کنم ماجراهای واقعی حتما جورهای دیگری هم ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد، می‌شود گوشه‌ی خانه و توی محل امن خود نشست و هنوز هم ماجراهایی اتفاق بیفتد، اما همه‌ی چیزی که نصیبم شده یک مشت ماجرایی است که مطمئن نیستم کدامشان واقعی بوده و کدامشان فکر و خیال.

کسی را تصور کنید که گوشه‌ی یک زندان انفرادی خودساخته، که حتا میلی برای رهایی از آن ندارد و به سندرم استکهلمی دچار است که دست و پایش را مضاعف بسته، یک روز صبح که چشم‌هایش را باز می‌کند، در حالی که به پهلو رو به دیوار دراز کشیده، سردرگم می‌ماند که کدام اتفاق زندگی‌اش خواب بوده؟ کدام خیال؟ کدام واقعیت؟ یا چقدر از آدم‌های زندگی‌اش واقعی بوده و چقدرش ساخته‌ی ذهن خودش و گیج شود و سردرگم شود و یک حس کرختی توی تمام تنش و مغزش احساس کند. تا به حال برایتان پیش آمده که یاد یک اتفاقی بیفتید ولی هرچقدر که فکر کنید یادتان نیاید آن اتفاق توی واقعیت برایتان افتاده یا آن را فقط توی خواب دیده‌اید؟ یک همچین حسی.

چند وقت پیش وسط یک بحث خانوادگی مادرم گفت من تو همه‌ی این بیست و چند سال هیچ وقت به خاطر هیچی از دست تو حرص نخوردم. مادرم هیچی از من نمی‌داند با این حال اما راست می‌گوید. من بیش از حد سر به راه بودم. بیش از حد سرم به کار خودم بود. خلاصه‌اش را بخواهید من دقیقا همان بچه‌ی خوب و حرف گوش کنی بودم که اکثر پدر و مادرها آرزویش را دارند، همان که لازم نیست نگرانش باشند، همان که تهش دکتر می‌شود. من بیش از حد توی دنیای خودم غرق بودم و حالا بعد از این همه این طوری زندگی کردن احساس می‌کنم توی این شخصیت خودساخته‌ام منجمد شده‌ام و دیگر کاریش نمی‌توانم بکنم. نمی‌توانم از خانه، از درون خودم بیرون بزنم تا ماجراهایی واقعی برایم اتفاق بیفتد چون درون خودم سنگ شده‌ام، چون از درون خودم که بیرون بزنم از همه‌ی آنچه که بیرون است حالم به هم می‌خورد و سرم گیج می‌رود و باید بروم یک گوشه‌ای پیدا کنم و عق بزنم توی همه‌ی آنچه که واقعی است. نمی‌گویم اینجوری زیستن بد است یا اشکال دارد یا چی. درست و غلطی در کار نیست. اما می‌گویم آدم باید از خانه بزند بیرون و مدام اشتباه کند. باید هی گه بزند به زندگی‌ش. ته چیزی که با این شتاب و عجله توی زندگی‌هامان در جست و جویش هستیم هیچ چیزی جز مرگ نیست. تهش هیچی نیست. از نظر من هیچ چیزی مضحک‌تر از این همه تلاش برای زودتر به نتیجه رسیدن، برای بیشتر کار کردن، بیشتر پول در آوردن و موفق‌تر بودن توی دنیایی که توش به خاطر یک ویروس کوفتی روزی هزاران نفر می‌میرند، نیست. این روزها دیگر لازم نیست علم غیب داشته باشی که بتوانی آینده را پیشبینی کنی، چیزی که در پاییز و زمستان در انتظارمان است چیزی کمتر از فاجعه نیست.

حالا بعد این همه سال گمان می‌کنم تنها چیزی که برایم مانده همان معدود اشتباهاتی‌است که کرده‌ام. تنها وقت‌هایی که زندگی کمی برایم جذاب بوده دقیقا وسط همان اشتباهی بوده که در حال انجامش بوده‌ام. تنها وقت‌هایی که واقعا زنده بودم شاید آن یک باری بود که از مدرسه فرار کردم و هیچ کس نفهمید چون به جای شماره‌ی پدرم شماره موبایل خودم را داده بودم به مدرسه. یا آن وقتی که توی اردو دزدکی از اردوگاه زدم بیرون و بعد از اینکه سراپام توی رودخانه‌ی بیرون آنجا خیس شده بود، چون یک مرد جوان بدهیبتی دنبالم کرده بود تا اردوگاه از ترس مثل اسب دویدم، یا آن وقتی که می‌خواستم توی آن روز برفی خودم را از پشت بام مسجد دانشگاه پرت کنم پایین. یا همه‌ی روزهای بارانی‌ای که توی خیابان با هدفون توی گوشم بلند بلند آواز خواندم، با همه‌ی آدم‌های اشتباهی که حرف زدم، یا وقتی عاشق آدم اشتباه بودم و حرف‌های اشتباه زدم و کارهای اشتباه کردم و می‌توانستم بیشتر اشتباه کنم و نکردم و ترسیدم و حالا مثل سگ پشیمانم. از اشتباهاتم پشیمان نیستم ولی از انجام ندادن همه‌ی کارهایی که توی زندگی‌ام از انجام دادنشان ترسیدم پشیمانم. شاید پشیمانی لغت درستی برای توصیفش نباشد. شاید بهتر باشد بگویم حسرت. یک جور حسرتِ خفیف.

این حرف‌ها بدآموزی دارد می‌دانم ولی از سر به راه بودن هیچ ماجرای واقعی جذابی توی زندگی نصیب من نشده.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

بیا که بر سر کویت بساط چهره‌ی ماست

«عزیزم، اگر تو ماهی یکی دو بار از این سلام‌ها برای من بنویسی و روانه کنی، من آنقدر خواندنی خواهم داشت که تمام عمر نتوانم آن‌ها را بخوانم.»

این جمله من را یاد کسی می‌اندازد...

کاش می‌شد از دنیای مرده‌ها نامه گرفت. کاش می‌شد لااقل یک شب به جای آن خواب‌های بی‌سر و ته همیشگی‌م یکبار خواب علی را می‌دیدم. علی از آن آدم‌هایی بود که می‌توانست به درستی قهرمان یک رمان ششصد هفتصد صفحه‌ای باشد. از همان قهرمان‌ها که در عین لوزر بودن آدم تا آخر عمر یادشان می‌کند یا این‌جا و آنجا یکی دو جمله از قولشان می‌گوید. علی، رفیق سی و چند ساله‌ی سیزده چهارده سالگی من که یک روزی بی‌هوا غیبش زد و بعدتر معلوم شد یک جایی توی یک جاده‌ای در راه یک ناکجاآبادی با یک ماشین سنگین شاخ به شاخ شده و... .

برای منی که آن روزها کاری جز درس خواندن و نقاشی کشیدن نمی‌کردم علی دریچه‌ای بود به یک دنیای ـ برای من ـ هیجان‌انگیز و ناشناخته که پر بود از فیلم و کتاب و ساز و نقاشی و مهمانی و سیگار و دراگ و سکس و دفترچه‌های پاره و موهای وز شانه نکرده و ریش نتراشیده.

سی و سه چهار ساله بود. به گمانم همه‌ی دارایی‌اش یک جفت کتونی مشکی و یک شلوار مشکی و چند تا تی‌شرت مشکی بود. همیشه همینطور بود، سر تا پا مشکی. لاغر با قد متوسط، پوست سفید با موهای مشکی که فکر نمی‌کنم هیچ وقت شانه‌ای تویشان رفته بود. کتابخانه‌ای نداشت ولی چند برابر کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی حالای من کتاب خوانده بود. در مورد هرچیزی می‌توانست ساعت‌ها بحث کند. گاهی حسودی می‌کنم که چرا من نمی‌توانم یا نتوانسته‌ام این‌طور سبک‌بال زندگی کنم. فکر می‌کنم خودش از این خانه به دوشی راضی بود. دنیای ما براش خیلی کوچک بود. اگر مانده بود حالا حتما یکی از این کاروان‌ها (RV) را خریده بود و توی جاده‌ها به سوی مقصدی که نمی‌دانست دقیقا کجاست سرگردان بود و دنیا و آدم‌ها به هیچ جایش نبودند. حیف شد.

یک بار از ناچاری و بی‌پولی رفته بود خانه‌ی یکی از همان آدم‌هایی که همیشه دور و بر بچه‌های نگارخانه می‌پلکیدند و بعد از اینکه غذایی خورده بود و سیگاری کشیده بود و همه‌ی اراجیف او و مهمان‌هایش را تحمل کرده بود، وقتی یکی از مهمان‌ها تنها کشانده بودش توی اتاق خواب و می‌خواست به قول خودش حالی به او بدهد، بهش گفته بود نه. خوب یادم هست که می‌گفت طرف عصبانی شده که یک عالمه پسر اون بیرون آرزو دارن کاری که تو الان می‌تونی بکنی رو انجام بدن اونوقت تو می‌گی نه؟ و او گفته بود نه و طرف کفری شده بود. بعد از آنجا زده بود بیرون و آمده بود نگارخانه پیش من. پیش من که نه، پیش استاد ولی بعد که دید من هم آنجام آمد مثل همیشه یک صندلی گذاشت کنار من و دست‌هاش را تکیه داد به پشتی صندلی و شروع کرد به سر به سر من گذاشتن به عنوان هنرجوی کم سالِ چپ دستِ یک دنده‌ی استاد که نمی‌گذارد کسی خطی روی بوم نقاشی‌اش بکشد. استاد بدش می‌آمد علی بهش بگوید استاد. همیشه گندکاری‌های بچه‌ها را درست می‌کرد اما من همیشه می‌گفتم فقط بگو کجاش مشکل داره خودم یه کاریش می‌کنم. احتمالا اگر اینقدر یک دنده نبودم حالا توی نقاشی یک گهی شده بودم... خوب علی یک همچین آدمی بود. آن موقع بهترین رفیقم بود. رفیق باهوشِ بی‌پولِ همیشه‌ی خدا مشکی پوشِ شلخته‌ی به دخترهای زیبای شهر نه بگوی خودم که حالی‌اش نبود نباید این چیزها را برای یک دختر سیزده چهارده ساله تعریف کند. فکر کنم همان شب را هم توی نگارخانه خوابید. مثل بیشتر شب‌های دیگری که آنجا می‌خوابید. راستش را بخواهید من خیلی وقت‌ها فقط به خاطر او می‌رفتم آنجا. و آن اواخر که سخت بود برایم تحمل آنجا، همه و همه‌اش فقط به خاطر نبودن علی بود. همه‌ی آدم‌های آنجا فقط آرتیستیک بودند، ولی علی آرتیست بود. آرتیستی که هیچ وقت هیچ کس قدرش را ندانست.

آیزایا برلین یک ضرب‌المثل قدیمی محبوب داشت که می‌گفت: «روباه هزار حقه‌ی ریز و درشت می‌داند، خارپشت یک حقیقتِ گنده را بلد است.» علی خارپشت بود.

یادم هست یک‌بار پرسیده بود چه آرزویی دارم و من گفته بودم دوست دارم وقتی که مردم تا پنجاه، صد، دویست، سیصد سال بعدش همه‌ی آدم‌ها اسم من به خاطرشان بماند. که حتا پانصد سال بعد از مردنم هم هر وقت کسی اسمم را آورد همه بدانند ف. بنفشه که بود و چه کرد! و او خندید. بلند خندید. من هم خندیدم. قشنگ یادم هست ش. که همیشه بساط کارش را گوشه‌ی نگارخانه نزدیک من پهن می‌کرد و همیشه‌ی خدا چشم‌هاش قرمز بود هم خندید. جوان و احمق و خوش خیال بودم و همه‌ی ما به خوبی این را می‌دانستیم.

با وجود همه‌ی این‌ها قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد. او رفت و زندگی بعد از او دیگر مثل قبل نشد. من عوض شدم، کم‌حرف‌تر شدم. خانه نشین شدم، نقاشی را رها کردم و فقط درس خواندم، دانشجو شدم، از آن شهر رفتم، بزرگ شدم، و دیگر دلم نمی‌خواهد نه تنها بعد از مرگم که حتا در زمان زنده بودنم هم ماندگار باشم.

بعد از او حتما اتفاق‌های خوبی هم افتاده اما من الان هیچ کدامشان یادم نیست. شاید اگر بود سرم غر می‌زد که این چه زندگی کثافتیه که برای خودت ساختی و آدم باش و خوب باش و... اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم هیچ کدام این‌ها را نمی‌گفت. آدمِ این جور حرف‌ها نبود.

کاش می‌شد از دنیای مرده‌ها برایم نامه‌ای می‌نوشت و سلامی روانه می‌کرد. آنوقت من آنقدر خواندنی داشتم که همه‌ی عمر بخوانم و از خواندنش خسته نشوم.

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
۱ دیدگاه