همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

سی و شش

You know, everyone feels like this a little bit, and they're just not talking about it,

but I'm completely fucking alone...

which isn't fucking funny.

| Fleabag, Season 1, Episode 6 _ Phoebe Waller-Bridge |

 

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

ای خوابگرد، ای بی‌خواب، ای چشم دوخته به قرص‌های خواب

این شب‌ها بدخواب‌ترین موجود زمینم. شب که می‌شود، توی تاریکی اتاق، همه چیز یک تصویر ترسناک و وحشی و خشن به خودشان می‌گیرند. بی‌خواب که می‌شوم با هر این دنده به آن دنده شدن همه‌ی اشیاء اتاق بهم لعنت می‌فرستند. صدایشان را می‌شنوم. توی سکوت و تاریکی شب صدای هر چیزی را می‌شود شنید. وقتی پاهایم را توی شکمم جمع می‌کنم، وقتی موهایم را بالای سرم جمع می‌کنم، وقتی پتو را از خودم دور می‌کنم، وقتی متکا را این رو و آن رو می‌کنم، وقتی سرم را از لبه‌ی تخت آویزان می‌کنم، همه‌ی اعضای بدنم بهم لعنت می‌فرستند. این روزها برای گذراندن هرقدر خالی شب‌ها و روزهام تلاش می‌کنم، برای فکر نکردن به چیزی، برای لذت بردن از موسیقی، برای مزخرف ننوشتن، برای نگاه نکردن به آن عکس پروفایل لعنتی، برای ارتباط برقرار کردن با آدم‌ها، برای ارتباط برقرار نکردن با آدم‌ها، و وسط هرکدام از این تلاش‌های ناقصم همه‌ی سلول‌های بدنم بهم لعنت می‌فرستند.

انگار همه چیز اطرافم، همه‌ی آدم‌ها و اشیا و حتا اعضای بدنم، هستند که فقط بگویند تو به درد نخوری. تو مستحق درد کشیدنی. تو لیاقت بودن توی آن عکس به جای آن کسی که نمی‌شناسی‌اش را نداشتی.

حتا حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم تختم بهم لعنت می‌فرستد. ساعتم با هر بار تیک تاک که انگار پتکی توی سر من است بهم لعنت می‌فرستد.

می‌توانستم همین‌ها را یک جور بهتری بنویسم اما مزخرف نوشتن بهتر و بدتر ندارد. این حرف‌ها گفتن ندارد. از توی هیچ کدام این نوشته‌ها هیچ چیز درست و درمانی برای هیچ کس بیرون نمی‌آید. اصلا نمی‌خواهم که اینطور باشد. هیچ وقت نخواسته‌ام. غم بزرگ را به هیچ کوفت بزرگی نمی‌شود تبدیل کرد.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

Today is a good day to die

صندلی رنگ و رو رفته‌‌ام را گذاشته بودم توی تراس و یک پتوی نرم انداخته بودم روش که کمی از خشکی‌ش کم کند، پاهایم را تکیه داده بودم به چارچوب در و صدای کولرِ پشت سرم مرا می‌برد به روزهای کودکی و خانه‌ی پدربزرگم و دیوارهای کاهگلیش و حوض کوچک و درخت انار و شب بوهای وسط حیاط، و کولر آبی قدیمی‌اش که صداش شبیه صدای کولر خانه‌ی خودم بود. باید تسمه‌اش یک عیبی به هم زده باشد. یکی از همسایه‌ها داشت آش رشته می‌پخت. پروژکتورهای زمین فوتبال جلوی آپارتمانمان روشن بود و سبزی چمن زمین، لباس‌های سفید و قرمز فوتبالیست‌ها که مثل اسباب‌بازی‌های کوچکی وسط زمین این سو و آن سو می‌دویدند و نور چراغ‌های سفید و زرد و نارنجی و قرمز ماشین‌ها با چشم‌هام بازی می‌کردند. باد کولر از در باز تراس می‌خورد به صورتم و به گرمای تابستان پوزخند می‌زد. توی کتاب زیر دستم کسی از این کلام هگل حیرت کرده بود که می‌گفت: «تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است،‌ وضع بی‌تحرکِ احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد، که کل جامعه، در حال مبارزه‌ای مدام، برای توجیه خویش است، مبارزه‌ای که به وساطت آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد.» وضعیت متحجر، وضع بی‌تحرک احتضار، مبارزه‌ی مدام جامعه برای توجیه خویش... هیچ کدام این‌ها مسئله‌ی من نبود. در آن لحظه‌ای که داشتم تجربه‌اش می‌کردم مبارزه‌ی مدام برای هر چیزی، اصلا هر مبارزه‌ای بی‌معنی بود و تنها چیزی که ارزش شادمانی داشت تداوم همان لحظه بود. آرامش داشتم. آرامشم از جنس آرامش تصنعی بنزودیازپین‌ها نبود، کلردیازپوکساید برای من مثل گچ بی‌اثر است. آرامشم به خاطر آن لحظه بود. مثل همیشه دلتنگت بودم اما جایت خالی نبود. جای هیچ کس خالی نبود. دلم آش رشته نمی‌خواست. دلم مادرم را نمی‌خواست. دلم فقط می‌خواست آن دقایق، آن حس، هیچ وقت تمام نشود. ولی تمام شد. مثل همه‌ی چیزهای خوبی که بالاخره یک وقتی تمام می‌شوند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک ماه بیشتر است که دارم جوری زندگی می‌کنم که انگار قرار نیست اینجا بمانم. بعد از آن امتحان سخت لعنتی خوابیده بودم روی زمین، وسط دفترها و جزوه‌ها و چرک نویس‌هام و نگاه می‌کردم به همه‌ی اثاثیه‌ی بی‌ارزشی که دور خودم جمع کرده‌ام و بعد نگاه کردم به سقف خالی اتاق و با خودم گفتم کاش زندگی‌ام مثل این سقف سفید و خالی بود. کاش این همه خرت و پرت نداشتم که یک روزی فکر رها کردنشان اذیتم کند.

خوابیده بودم وسط چرک نویس‌ها و آرزو می‌کردم کاش مغزم مثل سقف اتاقم سفید و خالی بود.

 

 

ف. بنفشه
جمعه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

جان انسان ارزش دارد

ما یاد گرفته بودیم اگر کسی حتا مادرمان را کشته بود، دردی، جراحتی اگر داشت اول درمانش کنیم بعد به حسابش برسیم. ما به اندازه‌ی سن یک نسل درس خوانده بودیم که یاد بگیریم "جان انسان ارزش دارد".

اینجا اما ظاهرا هیچ چیز آنطوری نیست که باید باشد. همه چیز خیلی طبیعی و خیلی بی‌چون و چرا دقیقا همانی است که نباید باشد.

اگر مثلا دویست سال بعد است و کسی دارد این‌ها را می‌خواند خوب است که بداند ما اینجا توی قرن بیست و یک وقتی علم آنقدری پیشرفت کرده بود که می‌توانستیم حتا به دستکاری ژنوم انسانی هم فکر کنیم، داشتیم برای اثبات همین جمله‌ی بدیهی که "جان انسان ارزش دارد" می‌جنگیدیم. ما ده‌ها سال بعد از عصر برده‌داری صاحبانی بالای سرمان داشتیم که هر بلایی هم که سرمان می‌آوردند حق اعتراض نداشتیم. حق نداشتیم بی اجازه‌شان حرفی بزنیم یا اصلا کلا حرفی بزنیم. ما چیزی اگر می‌نوشتیم دست و دلمان به عواقبش می‌لرزید.

اما با همه‌ی این‌ها حق داشتیم که فکر کنیم یک جای کار می‌لنگد. حق نداشتیم؟

چند روز پیش نشستم و توی سایت futureme نامه‌ای برای خودِ ده سال بعدم نوشتم. تهش از چیزهایی نوشتم که دوست دارم در سی و پنج شش سالگیم داشته باشم. باور کنید همه‌اش حداقل خواسته‌های یک آدم معمولی بود در یک جغرافیای معمولی در یک جامعه‌ی معمولی در کنار آدم‌های معمولی و در یک شرایط معمولی. خودم از قناعت خودم خنده‌ام گرفت. با این حال بعید می‌دانم ده سال دیگر همین‌ها را هم داشته باشم. حالا اما از همین خواسته‌های معمولی یک انسان معمولی در یک جامعه‌ی معمولی‌ام هم خجالت می‌کشم. فکرش را که می‌کنم می‌بینم خواسته‌های امروز ما خیلی معمولی‌تر از این حرف‌هاست. مثل اینکه از صاحبانمان بخواهیم اینترنتمان را قطع نکنند یا هواپیمای مسافربری‌مان را با موشک نزنند یا عقایدشان را به ما دیکته نکنند یا به خاطر هر اعتراضی توی دهانمان نزنند یا کاری نکنند روز به روز فقیرتر از دیروزمان شویم و هزارتا چیز معمولی دیگری که حوصله‌ی نوشتنشان را ندارم. مثل همین که بخواهیم دست کم اعداممان نکنند.

از همه‌ی این کلماتی که نوشته‌ام، از این خواسته‌های این همه بدیهی، از اینکه می‌ترسم دکمه‌ی انتشار همین پست را بزنم، از یک مشت چیز معمولی‌تر از هر معمولی‌ای که اینگونه به التماس طلب می‌کنیم، اصلا از همه چیز این زندگی‌ای که داریم خنده‌ام می‌گیرد.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

سی و پنج

... گفتم من فقط به این دلیل دوستش داشتم که یک آدمی بود که فقط دوست داشت کتاب بخونه و هیچ‌چی نمی‌نوشت.

| سرزمین عجایب _ جعفر مدرس صادقی |

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۹
۱ دیدگاه

امروز خیلی عقلم سر جاش نیست

گفتم: نیم سال دوم نود و هفت، اورژانس و بهداشت و اطفال توی سوابق تحصیلی‌م نیست. بعد چک کرد و گفت نمره‌ی اورژانست ثبت نشده و چرا سر وقت امتحان نمی‌دین و چرا همه‌تون اینقدر بی‌نظمین و چرا چرا چرا... [صدای گوش خراش مخاطب رفته رفته توی هوا محو می‌شود، انگار کسی از داخل آکواریوم سرت جیغ جیغ کند.] یک ویژگی‌ای در رفتار این جماعتِ کارمند، غالب است:‌ طلبکار بودن. اینکه به خاطر وظیفه‌ی انجام نداده‌ی خودشان طلبکارت هستند. من اما از یک جایی به بعد یاوه‌هایش را گوش نمی‌کردم. نمی‌توانم برایت بنویسم دیگر چه گفت. از یک جایی به بعد فقط ساکت توی چشم‌هاش نگاه می‌کردم. نگاهِ "خوبه که خودت لااقل حالیته چه گهی خوردی" و آن لحظه صورتش پشت آن ماسک لعنتی، لاک‌های صورتی که روی ناخن‌هاش زار می‌زد، موهاش که با شلختگی از زیر مقنعه‌اش بیرون آمده بود، پشت چشم نازک کردنش که حالا ببینم چیکار می‌تونم بکنم برات، گلدان حسن یوسف پلاسیده‌ی پشت پنجره، حتا یخ توی پارچ آب روی میز کناری و صندلی‌ای که گذاشته بودند جلوی در تا نتوانی از یک جایی بیشتر بهشان نزدیک شوی، همه و همه‌اش به نظرم زشت ترین چیزهای دنیا بودند که توی بدن آن زن و توی آن اتاق دور هم جمع شده بودند. این حرف‌ها گفتن ندارد. کرونا که گند زده به همه چیز. خیلی همه چیز خوب بود، حالا دیگر گندش مضاعف درآمده. خیلی همه چیز سر جای خودش بود، حالا یک فاصله‌ی دو متری هم بین تو و او که سر جای خودش نیست برقرار کرده‌اند. ولی باور کن هیچ کدام این‌ها برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. چیزی که برای خودم عجیب بود شمایل اصحاب کهف وارِ از غار بیرون آمده‌ی خودم بود. توی سرم مانده بودم که الان خرداد است یا تیر است یا چی؟ مانده بودم بعد از تیر شهریور می‌آید یا مرداد یا چی؟‌ مانده بودم امروز چندم است؟ شنبه است،‌ یک شنبه است یا چی؟ امتحان صلاحیتم دوم مرداد است یا سوم یا بیستم یا چی؟ اگر ساعت روی مچ دستم نبسته بودم می‌ماندم که ساعت نه صبح است یا دو بعد از ظهر یا ده شب یا چی؟ عین آدم‌های چِتِ ماریجوانا زده منگ بودم. بعد چند ثانیه ذهنم از همه چیز خالی شد و بعد پر شد از هزارتا فکری که نمی‌توانستم کنترلشان کنم. فکر اینکه یعنی می‌آید یک روزی که صبح که از خواب بیدار می‌شوم هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم؟ روزی که کسی جایی منتظر نباشد کاری برایش انجام دهم؟ به کسی بدهی نداشته باشم، مدیون کسی نباشم و فقط کاری را انجام بدهم که در آن لحظه دلم می‌خواهد انجام بدهم؟ یا اگر دلم نمی‌خواهد کاری انجام بدهم آبلوموف وار توی تخت بمانم و بیرون آمدنم از تخت پنجاه صفحه طول بکشد؟ می‌شود فقط کتابی را بخوانم که دلم می‌خواهد بخوانم، فیلمی را ببینم که دلم می‌خواهد ببینم و لزومی نداشته باشد برای چیزی به احدی جواب پس بدهم؟ همه‌ی این فکرها و یک عالمه فکرهای دیگر مثل اینکه هیچ وقت فکر متخصص شدن به سرم نزند و تا آخر عمر پزشک عمومی بمانم و به جای خواندن کتاب‌های تخصصی چند هزار صفحه‌ای و تلف کردن هفت هشت سال دیگر از عمرم یک عالمه کتاب دیگر بخوانم از هزارتا موضوع دیگر، داشت مغزم را منفجر می‌کرد. میان همه‌ی این‌ها می‌خواستم یک سوالی از آن کراهت منظر بپرسم ولی آنقدر لکنت داشتم که خودم از خودم خنده‌ام گرفت و سوالم یادم رفت و هنوز هم یادم نیامده.

بعد رفتم یک جای دیگر برای یک کار دیگر و بعدش دوباره رفتم یک جای دیگر برای یک کار دیگر و تنها کاریم که راه افتاد بدهی‌ای بود که باید صاف می‌کردم و باور کن چیزی نزده کل روز را چت بودم. آدمیزاد یک وقت‌هایی چه مرگش می‌شود؟

سرعت کلماتی که توی سرم پشت هم قطار می‌شوند از سرعت دست‌هام برای تایپ کردن بیشتر است. باور کن هنوز چتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن ۱: توی همه‌ی وبلاگ‌هایی که می‌خوانم کسی را ندیده‌ام که به اندازه‌ی خودم فحش بدهد. چرا اینقدر مؤدب اید؟

پ ن ۲: یادم بیاورید یک وقت دیگری از لزوم وجود فحش در ادبیات فارسی برایتان بنویسم. امروز خیلی عقلم سر جاش نیست.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۹
۳ دیدگاه

بیگانه

عـادت دارم وقتـی کتابی می‌خـوانم با مداد زیر بعضی از جمله‌هایش خط بکشم. در سرتاسر بیگانه‌ی کامو فقط زیر یک جمله‌ی کتاب خط کشیده‌ام. البته این‌بار با روان‌نویس قرمز. کامو در یکی از صفحات ابتدایی کتاب نوشته:

«فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه‌های دیگر گذشت و مادرم اکنون به خاک سپرده شده است و فردا دوباره به سر کار خواهم رفت و از همه‌ی این‌ها گذشته، هیچ تغییری حاصل نشده است.»

به نظرم همه‌ی کتاب، همه‌ی وجوه شخصیت مرسو، و شاید بشود گفت همه‌ی جهان‌بینی نویسنده، در همین یک جمله خلاصه می‌شود.

مرسو سه روز پیش مادرش را از دست داده ـ شاید هم چهار روز پیش، نمی‌داند ـ دو روز پیش او را به خاک سپرده، و امروز برایش یکشنبه‌ایست مثل همه‌ی یکشنبه‌های دیگر. و در کل "هیچ تغییری حاصل نشده." هر کلمه‌ای که به این جمله اضافه کنم ایجازش را زیر سوال می‌برد.

مرسو به گمان من بهتر از هر فیلسوفی دنیا را شناخته. او پوچیِ محتوم آدمی را درک کرده و حتا با آن کنار آمده. دیگر نه مرگ مادرش، نه مرگ ماری، رفیقه‌اش، نه مرگ مرد عربی که با پنج گلوله کشته، و نه حتا مرگ خودش ناراحتش نمی‌کند. شاید در نهایت تنها کمی احساس گریه یا تعجب به او دست بدهد اما ناراحتی؟ هرگز. همانطور که از هیچ چیز آنقدر که باید خوشحال نمی‌شود یا احساس لذت نمی‌کند، "برای هر مطلب بی‌اهمیتی حرف نمی‌زند." به جز یک مرتبه در قسمت‌های پایانی کتاب که کشیشی را از سلول خود بیرون می‌کند، صدایش را بالا نمی‌برد. همه‌ی احساساتش روی یک خط صاف پیش می‌رود. و همین است که او را با دیگران، با همه‌ی جهان بیگانه ساخته. مرسو در تمام رمان ذره‌ای احساس ندامت نمی‌کند. او به گفته‌ی خودش حق داشته، باز هم حق دارد و همیشه حق خواهد داشت.

بیگانه به خوبی می‌داند که فردای مرگش فراموش خواهد شد و زندگی همان طور که قبلا بوده ادامه خواهد داشت. لازم نیست زحمتی بکشیم و خودمان را به آب و آتش بزنیم و هزار جور فلسفه ببافیم و نظریه بسازیم و توضیح و تفصیل بدهیم. در نهایت همه‌اش همین است: هیچ تغییری حاصل نخواهد شد.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

حقیقتا I'm too old for this shit

از دیروز کارم شده مدام زنگ زدن به دفتر پژوهشی دانشکده برای پیگیری یک کد کوفتی که مدارکش را آبان ماه تحویل داده‌ام و هنوز کدم نیامده. به این ترتیب که چهل بار مدام تماس می‌گیری که یا مشغول است یا زنگ می‌خورد اما کسی جواب نمی‌دهد و اگر شانست گل کند، مسئول نسبتا محترمی جواب می‌دهد و می‌گوید مثلا "نیم ساعت دیگه دوباره تماس بگیر" و دوباره از اول باید پروسه‌ی تماس گرفتن و جواب ندادن و مشغول بودن و "عه! یادم رفت که باز چک کنم حالا ده دقیقه دیگه دوباره زنگ بزن." تکرار می‌شود. شاید باورتان نشود اما بار سومی که تماس گرفتم و توانستم مسئول مربوطه را پشت خط نگه دارم تا همزمان فایل‌های کوفتی‌اش را برایم چک کند به گفته‌ی خودش دقیقا زمانی که سایت اسمم را بالا آورد برق رفت. و در حالی که من داشتم جلوی خودم را می‌گرفتم که سرش فریاد نکشم که ".... تو اون حقوقی که سر هر ماه می‌ریزن به حسابت و مسئولیت نداشته‌ت و اون اداره‌ی برق و هر چی که هست همه‌ش با هم" گفت: "حالا فردا چک می‌کنیم خودمون باهاتون تماس می‌گیریم." فرداش ـ که امروز باشد ـ دیدم زنگ که طبیعتا صد سال سیاه قرار نیست بزنند، خودم دوباره همان پروسه‌ی چهل بار تماس گرفتن تا شاید یک بارش کارگر بیفتد را انجام دادم و بعد با کمال وقاحت گفت:

- کدتون نیومده، نمی‌دونیم چرا؟! حالا تو جلسه‌ی بعدی پیگیری می‌کنیم.

- جلسه‌ی بعدی کی هست حالا؟

- معلوم نیست.

- من یک ماه دیگه می‌خوام دفاع کنم برام مشکلی پیش نمیاد؟

- قطعا یک ماه دیگه نمی‌تونی دفاع کنی.

الان که دارم این‌ها را می‌نویسم هم عصبی‌ام، هم کمی گریه‌ام گرفته، هم دارم خودم را آرام می‌کنم که به درک هرچه پیش آید خوش آید.

حالا که زندگی من افتاده روی یک دور کند باطل و هیچ چیز سر جای خودش نیست و یک جای کار هر چیزیم که دست روش بگذاری می‌لنگد و من هم دیگر هیچ کدام این‌ها به هیچ جایم نیست، این هم روش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: یک جایی از یک فیلمی یک کاراکتری می‌گفت: «توی ۲۲ سالگی، گاندی سه تا بچه داشت، موتسارت سی تا سمفونی داشت، و بادی هالی مرده بود.» و حالا من توی بیست و شش سالگی گمان می‌کنم هیچ گهی نشده‌ام. نه که مطلقا نشده باشم اما یک گهِ درخوری که ارزش حرف زدن داشته باشد، نه. توی برزخی هستم که فرداش هیچ معلوم نیست. فقط مشخص است که از امروزش بدتر است. خیلی بدتر. فردای کدام چیز توی جغرافیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم از دیروزش بهتر بوده که فردای من باشد؟

- خب، حالا که چی مثلا؟

- هیچی. دیگه هیچی.

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۹
۳ دیدگاه

سی و چهار

بیش‌تر آدم‌ها در بیست‌وپنج سالگی تمام می‌شوند. و بعد تبدیل می‌شوند به ملتی بی‌شعور که رانندگی می‌کند، غذا می‌خورد، بچه‌دار می‌شود و هرکاری را به بدترین شکل‌اش انجام می‌دهد، مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری‌ای که آن‌ها را یاد خودشان می‌اندازد. من دل‌بستگی نداشتم. به هیچ‌چیز دل‌بستگی نداشتم. حتی نمی‌دانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دست‌کم حساب کار دست‌شان آمده بود که چطور زندگی کنند. آن‌ها ظاهراً چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم. شاید چیزی در من کم بود.

| ساندویچ ژامبون _ چارلز بوکوفسکی |

 

ف. بنفشه
جمعه, ۶ تیر ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

ای لولی بربط زن، تو بیشتر گرمته یا من؟

امروز اینجا جهنم است. بادهای گرم سوزانی می‌وزد از همان‌ها که توی جهنم وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کمی اوضاع آرام شده خدا بر سرشان نازل می‌کند. از همان بادها که عوض خنک کردن می‌سوزاند و خشک می‌کند. امروز صبح در تراس را که باز کردم دیدم ریحان‌هایی که کاشته‌ام از گرما و بی‌آبی خشک شده‌اند. خشک که می‌گویم منظورم خشک واقعی است. به قول آنوری‌ها لیترالی خشک. با ناامیدی آبشان دادم و برگشتم داخل. یک ساعت بعد که دوباره رفتم توی تراس که چکش بکوبم توی دیوار و میخ پرده‌ی افتاده‌ی پشت در را بکوبم به دیوار دیدم ریحان‌ها شده‌اند مثل روز اولشان. تازه و شاداب. به خودم گفتم خاک بر سرت. به اندازه‌ی یک شاخه ریحان خشک شده هم جنم نداری تو. آدم بعضی وقت‌ها از خودش لجش می‌گیرد.

دیشب دوباره آن خواب لعنتی را دیدم. بار چهارم است که تکرار می‌شود. خودم می‌دانم چه مرگم است. قشنگ می‌دانم. همه‌اش به خاطر یک ترس و وحشت مسخره است از اتفاقی که هنوز نیفتاده. اتفاقی که شاید بیفتد شاید نه. همه‌ی ترسم از چیزی است که وجود ندارد. چیزی که اگر وجود داشت واقعا ترسناک بود (شاید هم نبود، نمی‌دانم) ولی فعلا که وجود ندارد. چرا باید از اتفاقی که نیفتاده بترسم؟ از خودم لجم می‌گیرد.

یک وقتی وسط یک بحثی به یک کسی گفتم من چند ساله دارم تنها زندگی می‌کنم. من اگه خودمو دوست نداشته باشم کارم تمومه. یه هفته هم دووم نمیارم. و این روزها واقعا احساس می‌کنم دیگر خودم را دوست ندارد. برای همین هم هست که کارم تمام است یا تمام شده و نمی‌دانم. چرا خودم را دیگر دوست ندارم؟ مگر چه شده که ارزش داشته باشد به خاطرش خودم را مثل همیشه دوست نداشته باشم؟ چرا از صورتم، از پوستم، از موهام، از دست‌ها و پاهام، از فکری که از سرم می‌گذرد، از حرفی که می‌زنم، از کاری که می‌کنم خوشم نمی‌آید دیگر؟

شاید احتیاج دارم به یک کسی مثل رابین ویلیامزِ فیلم Good Will Hunting که بایستد جلویم و پشت سر هم تکرار کند: "تقصیر تو نیست." تقصیر تو نیست. هیچ کدوم از این اتفاق‌هایی که افتاده تقصیر تو نبوده.

"It's not your fault"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: می‌دانم دیگر شما را هم از این حرف‌ها خسته کرده‌ام ولی به خودم قول داده‌ام اینقدر از این حال خراب حرف بزنم تا شاید بتوانم بالاخره توی خودم تمامش کنم. حلش کنم. شاید بالاخره بشود که خودم را مثل قبل دوست داشته باشم. که بپذیرم تقصیر من نبوده.

شاید بعدتر بتوانم از چیزهای دیگری هم بنویسم.

شکایتی اگر هست توضیحم را در همین حد بپذیرید که من از روز اول گفته بودم دلم مخاطب نمی‌خواهد. من اینجا بیشتر از هرکس برای خودم می‌نویسم. و فکر می‌کنم درستش هم همین است.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۹
۲ دیدگاه

در خانه‌ی آبلونسکی همه چیز آشفته بود

تولستوی یک جایی از آناکارنینا نوشته "در خانه‌ی آبلونسکی، همه چیز آشفته بود"؛ ذهن من این روزها به مثابه خانه‌ی آبلونسکی است. آشفته و پریشان. همه جا و هیچ جا. خواب‌هام آشفته‌تر از ذهنم ـ اگر بتوانم بخوابم ـ که البته می‌توانم اما به زور زولپیدم و صبح‌ها. همانطوری که این چند روز صبح‌ها را خوابیده‌ام و بیخیال کلاس و بیمارستان و همه چیز شده‌ام. کلاس‌هایم را نمی‌روم و دیگر مثل سابق برایم مهم نیست. باور کن دیگر هیچ چیز برایم هیچ اهمیتی ندارد. و این بد است. بد است که هیچ چیز برای آدم هیچ اهمیتی نداشته باشد. مثلا دیروز کتری برقی‌ام سوخت ولی برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. یا مثلا دو روز پیش یکی از ظرف‌های محبوبم از دستم افتاد و شکست ولی این هم برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. چند روز قبلش سیم زرد سه‌تارم ترکید و همچنان هیچ اهمیتی نداشت. یا مثلا همین هفته‌ی پیش مبل بادی عزیزم نمی‌دانم برای چی پنچر شد و باز هم برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. هنوز یک ریال از پول متن‌هایی که ترجمه کردم و تحویل دادم را به حسابم نریخته‌اند ولی این هم دیگر مهم نیست. موهایم این روزها خیلی می‌ریزد اما این هم برایم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. چند روز پیش انگشت چهارم دست چپم خورد به لبه‌ی داغ فر و سوخت و صدای سوختنش را شنیدم اما باور کن آنقدری که باید درد نداشت. راستش اصلا درد نداشت. حتا درد شانه‌ام هم این روزها دیگر مثل قبل آزارم نمی‌دهد. هست ولی مهم نیست. به گمانم از دست دادن هیچ چیز دیگر برایم هیچ دردی نداشته باشد. این بد است نه؟

احساس می‌کنم بدنم احتیاج دارد به یک چیز اضافه‌ای یک قرص یا یک ماده‌ی اضافه‌ای چیزی، که خب البته گفتن ندارد.

سرگردانم. امروز وسط این آشفته‌بازار هردمبیل نشستم و همه‌ی کارهایی که باید توی این یکی دو ماه انجام بدهم را لیست کردم. کی همه چیز اینقدر سخت و پیچیده شد؟ چرا این همه کار مهم دارم برای انجام دادن ولی هیچ غلطی نمی‌کنم؟ چرا این حال بد لعنتی‌ام تمام نمی‌شود؟ چرا دیگر هیچ چیزی مهم نیست؟

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹
۳ دیدگاه

درِ اتاق چرا بسته نمی‌شد؟

بیرون پنجره باران می‌بارید. توی خانه باران می‌بارید. زیر سقف اتاقم باران می‌بارید. خودم داشتم یک جای دیگری که نمی‌دانستم کجاست با پدرم بحث می‌کردم. داشتم برای چیزی که نمی‌دانستم چیست از خودم دفاع می‌کردم.

همه چیز خیس شده بود. کتاب‌ها، جزوه‌ها، دفترها، دست نوشته‌ها، بوم‌های گوشه‌ی اتاق، لباس‌ها، جعبه‌های زیر تخت. آب تا مچ پاهام بالا آمده بود. من داشتم یک جای دیگری که نمی‌دانستم کجاست با کسی که نمی‌دانستم کیست سر چیزی که نمی‌دانستم چیست بحث می‌کردم. اشک می‌ریختم و از خودم دفاع می‌کردم.

اتاق از نور رعد و برق روشن و خاموش می‌شد. زمین تکان می‌خورد. پنجره می‌لرزید و صدا می‌کرد. در محکم به هم می‌خورد اما بسته نمی‌شد. آب تا زانوهام بالا آمده بود. من داشتم به کسی که نمی‌دانستم کیست ثابت می‌کردم رفیق خوبی نیستم. به درد کسی نمی‌خورم.

سر تا پام خیس شده بود. اشک‌هام بین قطره‌های باران گم شده بود. موهام از خیسی چسبیده بود به صورتم. آب تا کمرم بالا آمده بود. او یک جایی که نمی‌دانستم کجاست لبخند می‌زد. نه! قشنگ می‌خندید. خوشحال بود.

سایه‌های پنجره روی دیوارِ خیسِ اتاق تکان می‌خورد. بالا و پایین می‌رفت. آب تا گردنم بالا آمده بود. من داشتم سعی می‌کردم کسی را که نمی‌دانستم کیست به یاد بیاورم.

سیم‌ها و پریزهای برق از خیسی دیوار جرقه می‌زدند و دود خاکستری ازشان بلند می‌شد. من دور خودم، دور اتاق می‌چرخیدم. می‌دویدم. سقف کش می‌آمد. دیوارها تمام نمی‌شدند. چراغ سقف ترکیده بود. ساعت دیواری تا نیمه پر از آب شده بود. مدادرنگی‌ها روی آب شناور بود. درناها را باد برده بود. او هنوز می‌خندید. پدرم هنوز ناراضی بود. ناشناس هنوز گله داشت.

آب از سرم گذشته بود.

درِ اتاق چرا بسته نمی‌شد؟

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
۴ دیدگاه

سی و سه

نوشته‌اند چرا این همه غمگینید؟

ننوشته بود. حالا غمگین بود، انگار جایی خاکی از روی نعشی پس رفته بود و می‌دید که انگشت اشاره یا طره‌ی مویی آشناست و چیزی مثل یک تکه سنگ میان سینه‌اش آویخته است. گفت: بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، می‌دانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند، از علف هم بگویند، از خود علف که مابازای هیچ چیز نباشد، از یک جویبار، از دریاچه‌ای که بی‌هیچ نسیمی خود به خود در یک روز آفتابی تا دورهای دور سطح آبیِ آرامش را موج‌های ریز پوشانده باشد.

[...] بر این پهنه‌ی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه می‌دهد، نفسِ بودن به راستی موکول به بودن ما نیست، و این خوب است، خوب است که جلوه‌های بودن را به غم و شادی ما نبسته‌اند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.

| آینه‌های دردار ـ هوشنگ گلشیری |

 

ف. بنفشه
شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۹
۰ دیدگاه

که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول

توی نوت گوشی‌ام نوشته بودم آدم با دلتنگی کسی که مال خودش نیست باید چیکار کنه؟ و بعد فکر کردم چه کسی تعیین می‌کند که کی مال کیست؟ اصلا مگر آدم می‌تواند مال کسی باشد؟ فکر کردم حداقلش این است که تو برای من همیشه همان آدمی که رهاش کردم می‌مانی. همانی که مدت‌ها بود برایش تمام شده بودم و اصرار داشت که نه نه نه! لحظه‌ی آخر هم تکلیفت با خودت، با من معلوم نبود؟ مهم نیست. دیگر هیچ اهمیتی ندارد. این روزها فکر می‌کنم هرچه شده و نشده دقیقا همانی است که باید می‌شده و نمی‌شده. حالا هرچه مانده تنها خاطره‌ی ناقصِ عزیزی است که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد. حس و حالی که دیگر هیچ وقت در وجودم شکل نخواهد گرفت. تپش قلبی که دیگر هیچ وقت درون سینه‌ام احساس نخواهم کرد. منتظر چیزی ماندن بدترین احساس دنیاست، همین بدترین حسی که دیگر هیچ وقت نخواهم داشت. کسی می‌گفت عشق مثل مردن است؛ مرگ تا وقتی نمردی مرگ است وقتی که بمیری دیگر مرگ معنایی ندارد. می‌گفت عشق هم تا وقتی به وصالش نرسیدی عشق است وقتی برسی دیگر عشق نیست یک چیز دیگر است، بهتر، یا بدتر، هرچه هست دیگر اسمش عشق نیست، عوض می‌شود. بگذار من هم دلم را خوش کنم به اینکه اگر اینطور نمی‌شد یا یک طور دیگری می‌شد همه چیز عوض می‌شد فرق می‌کرد. شاید خراب می‌شد. بگذار دلم را خوش کنم به اینکه همه چیز باید همینطور می‌شد که شد. درستش همین بود. درستش همین بود که من اینطور تنها بنشینم گوشه‌ی خانه‌ی خالی‌ام و دیگر خودم هم خودم را نشناسم. و گم شوم. و ندانم کجام؟ چرا هستم؟ چکار باید بکنم؟ درستش همین بود که... این حرف‌ها گفتن ندارد.

خسته‌ام. از نشستن و انتظار کشیدن "تا که شب چه زاید باز؟" خسته‌ام. از اینکه هی "بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله‌ی کار خویش گیرم" خسته‌ام. از اینکه هی سعدی بخوانم "که بی‌مشاهده‌ات فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است" و هی اشک توی چشم‌هام جمع شود خسته‌ام. از اینکه هی بگویم خسته‌ام، خسته‌ام. دیگر نه دلگیرم نه خشمگینم نه پشیمان و نه حتا تلخی‌یی مانده، فقط خسته‌ام. زندگی هنوز همان سیالِ همیشه است، گیرم این روزها کمی غلیظ‌تر برای من و احتمالا روان مثل آب زلال برای تو. کاش می‌شد دوباره بنشینیم ـ دیگر بدون هیچ احساسی ـ و فقط حرف بزنیم. حرف‌های ساده‌ی معمولی. فقط حرف بزنیم. خسته‌تر از آنم که بتوانم یا بخواهم تو را از کسی پس بگیرم.

کلمه‌ها توی هوا شناورند ولی هیچ کدامشان دیگر به درد من نمی‌خورد.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۹
۰ دیدگاه