گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم؟!
نوشته بودم: عزیزم! من خدا نیستم که بگویم صد بار اگر توبه شکستی باز آی.
(مرحوم اهلِ قهر نبود، یهو قید همه چیز رو میزد.)
زندگیام هرگز چیزی بهجز واژهها نبوده است
نوشته بودم: عزیزم! من خدا نیستم که بگویم صد بار اگر توبه شکستی باز آی.
(مرحوم اهلِ قهر نبود، یهو قید همه چیز رو میزد.)
وقتی چیزی میگویم فوراً اهمیت خود را از دست میدهد. وقتی آن را در اینجا ثبت میکنم باز هم اهمیت خود را از دست میدهد، اما گاهی اهمیت دیگری مییابد.
/ کافکا
اولین بار است که میان این همه حرفهایی که دارم برای گفتن، سهم اینجا فقط سکوت میشود. چند بار نشسته باشم پشت این صفحهی سفید و انگشتهام روی دکمههای کیبورد، مثل انگشتانِ یخزدهی پیانیستی که سالهاست چیزی ننواخته خشکشان زده باشد، خوب است؟
حرفهامان را اگر به گفتن آلوده نکنیم شاید سر آخر بشود هنگام نوشتن نکتهای ازشان بیرون بیاید. حرف زدن با آدمها اما دور باطل است. فکر کردن با صدای بلند است وقتی تهش قرار است به دیوار بخوری و برگردی. نوشتن اما تجربهی دیگری است. سالهاست که هیچ وقت از پس این دکمههای کیبورد ناامید برنگشتهام. درست است که همیشه از یک جایی وارد میشویم و بعد مسیر و خط خروجمان خدا میداند که کجاست، اما همین خوب است.
تصور کنید گرسنهاید و احتیاج دارید چیزی بخورید، دو انتخاب دارید: اول اینکه همان لحظه بهتان یک غذای ساده و معمولی و حاضری بدهند، دوم اینکه چند ساعت صبر کنید اما یک غذای خوب و درجه یک تحویل بگیرید. اولی حرف زدن با آدمهاست، دومی نوشتن است. ترجیح میدهید همان لحظه با یک غذای ساده سیر شوید یا اینکه چند ساعت صبر کنید و یک غذای فوقالعاده بخورید؟ انتخاب من این روزها، خلاف همیشه، اولی بوده. دلیلش را هم اگر بخواهید بدانید خیلی ساده و صادقانه میتوانم برایتان بگویم. اما حالا نه.
یک چیزهایی توی زندگی هست که هیچ وقت نه توانستهام جایی بنویسمشان و نه توانستهام به کسی بگویمشان. هر وقت هم خواستهام کمی از بار سنگین روی دوشم کم کنم یک چیزهایی گفتهام و خیلی چیزها را نگفتهام. همان قصهی ناقص بیدست و پا را هم هر بار یک جور تعریف کردهام. ذات بعضی تجربههاست که حتا اگر نخواهی هم باز فقط و فقط برای خودت باقی میمانند.
چندتا موضوع هست که دلم میخواهد دربارهشان بنویسم.
اول ـ
به آقای روانشناس گفتم همهی اینها را تعریف میکنم، گاهی میخندیم و بعضی چیزها به نظر خیلی مضحک و مسخره میآید؛ اما این اتفاقات، این حرفهای شنیده شده که الان تکرارشان میکنم و به نظر خیلی بد میآیند، همهی این تجربهها، هیچ کدام توی همان لحظهای که داشت اتفاق میافتاد به این اندازه که الان دارم ازشان حرف میزنم بد نبود. بد بود، اما آنقدرها بد نبود. اگر الان نود درصد بد است آنجا مثلا پنجاه درصد بد بود.
میدانم که حرفهام گنگ و نامفهوم است. میدانم که خودخواهی است که من اینجا همیشه فقط و فقط برای خودم نوشتهام. میدانم که نیازی به عذرخواهی نیست. میدانم که سر و ته و وسط یک ماجرا را زدهام و بعد یک تکهی کوچک از کیک را گذاشتهام جلوی شما، اما فقط همین یک جمله: این اتفاقاتی که الان برایم این اندازه بد و منفی است هنگامِ وقوعِ هیچ کدامشان این همه احساس بد نداشتم.
چرا؟
چه اتفاقی میافتد؟
ذهن من چطور کار میکند؟
آقای روانشناس نفهمید از چی حرف میزنم، اما یک سوال پرسید که نتوانستم درست جوابش را بدهم. پرسید آن لحظه که فلان تصمیم را گرفتی چه فکری از ذهنت گذشت؟ همان لحظهی کوتاه که الان به خاطر نمیآورم. و این شد مشق من برای روزهای بعد. یک چیز خیلی خیلی ساده: توی آن لحظهی خاص دقیقا چه فکری از ذهنت میگذرد؟
دوم ـ
وقتی کسی هستی که همیشه آرام و خونسرد بوده، در نگاه دیگران هیچ وقت آنچنان سختگیر نبوده، کسی که به سختی میشود عصبانیاش کرد و تقریبا هیچ وقت با هیچ کس هیچ مشکلی نداشته... وقتی چنین آدمی هستی چطور میتوانی اول از همه به خودت و بعد به نزدیکانت بفهمانی که اتفاقا در درون خودت چقدر به همه چیز بیاعتمادی؟ و اتفاقا این بیاعتمادی ناشی از اتفاقاتِ بسیارِ خلاف انتظارت است که سالهای سال توی زندگیات تکرار شده. با این همه بیاعتمادی به زندگی و دنیا و آدمها چکار باید کرد؟ بگذارید اینطور بپرسم: دنیا و زندگی با ما یک جوری رفتار کرده که بیاعتماد شویم، حالا چطور میتوانیم به همین دنیا و زندگی اعتماد کنیم؟ چطور میشود درون را شبیه بیرون کرد؟
از قول تارکوفسکی نوشته: «در شانزده سالگی فکر میکنی که میتوان جهان را تغییر داد، در هجده سالگی افکارت به صخرهها میخورند، در بیست سالگی متوجه میشوی که نمیتوان چیزی را عوض کرد و در بیست و پنج سالگی درک میکنی که جهان تو را تغییر داده.» اگر توی بیست و هشت سالگی هم به یقین برسی که جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است، آنوقت شاید بشود یک فکرِ درخوری به حال بقیهی راه کرد. بعد مثلا ممکن است توی سی سالگی به این نتیجه برسی که هیچ بر هیچ بودن آنقدرها هم بد نیست. یا بعدتر توی سی و پنج سالگی بفهمی که: «هیچ بر هیچ بودن خیلی هم حال میده!»
دختره گفت من چیکار به کار تو دارم؟
پسره گفت تو اصلا کار به کار کی داری؟
دختره گفت هیشکی.
پسره گفت آدمی که با کسی کار نداره اصلا برای چی هست؟
دختره گفت پس میرم که نباشم.
چه کسی ما را میان این گردباد بی سر و ته انداخت؟ این دیوانگی بیانتها ما را تا کجا خواهد برد؟ حتما این سوالها را از خودت پرسیدهای، شوریدگی میتواند به آدم بال پرواز بدهد. اما کمتر شوریدگیهایی بودهاند که عاقبت به سرگشتگی نرسیده باشند. من هم مکرر با خودم تکرار کردهام، هر که را شوریده سر پایش به گنجی در فروست.
اما عزیز من، انسان شوریده سهمی از گنج ندارد. سهم ما دیوانگی ست، جنون و سرگشتگی. باید مقابل این دیوانگی ایستاد. دشوار است، میدانم.
در دایرهی کوچک دوستان بیژن الهی به کسی برخوردم به نام حسین دریابندی. بعدتر شبیه گرفتن سر کلافی که نمیدانی تو را به کجا خواهد رساند دنبالش رفتم و هنوز نمیدانم به کجا رسیدهام. نامههایی خواندم از دریابند به رفیقاش عزالدین ماهرویان، از عزالدین به دریابند، از دریابند به غزاله علیزاده، از غزاله به دریابند، از عزالدین به غزل همسرش، به نجوا دخترش. اینها اسمهایی هستند که گمان نمیکنم به گوشتان خورده باشد. نمیگویم میشناسمشان، که نمیشناسم. نمیگویم میدانم چه بر سرشان آمده و چه از سر گذراندهاند، که نمیدانم. میدانم دریابند پزشک بود و نویسنده و مبارز و چریک، زندانی سیاسی و چه و چه و چه. اما بهتر از همهی اینها و دقیقتر، شاعر بود و عاشق.
دریابند در نامهای به گلاویژ، دختری کورد از پیش مرگههای حزب دموکرات کوردستان نوشته:
هر آدمی قصههای خودش را دارد گلاویژ، من هم قصههای خودم را دارم. قصههایی که مرورشان کمکم میکند و گاهی آزارم میدهد. قصهی تو چیست؟ یک شب بر بالین بیمار عزالدین نشستم تا صبح، وقتی بیدار شدم، با احوال بهتری او بالای سرم نشسته بود. همین شد قصهی من و عزالدین. قصهی من طبابت نیست، یا مبارزه، یا نوشتن، یا تنهایی. قصهی من ماجرایی در لابهلای همهی اینهاست. تو هم قصههای خودت را داری. قصههایی که در تفنگ تو خلاصه نمیشوند. ممکن است در احوال تو هنگام چکاندن ماشه جریان داشته باشد، یا وقتی شانههای کوچکات را ستون میکنی تا رفیق زخمیات را به جایی امن برسانی.
این اسامی به واسطهی ادبیات میتوانست توی ذهن آدمها بماند، اگر اسیر ایدئولوژی، اسیر جنگهای سیاسی چپ و راستی نمیشدند. چه جانهای عزیزی که وسط این چپ و راست بازیها حرام نشد. من نمیگویم درست، نمیگویم غلط. نمیدانم درست چیست؟ غلط کدام است؟ شک دارم درست و غلطی در کار باشد. درست همیشه درست نیست. غلط همیشه غلط نیست. من از آن روح بزرگی حرف میزنم درون آن جسم خستهی زخمی، میان آن لباسهای سرتاپا سیاه که یک روزی مفقود شد و دیگر از او هیچ خبری نیامد. من از ارزش جان آدمها حرف میزنم. از گند و تعفن ایدئولوژی. از کثافت سیاست. عزالدین در یکی از نامهها نوشته بود: «از انتهای این مبارزه بیم دارم. کابوس وحشتناکیست، یک روز بیایند و بگویند: خب! تمام شد! انقلاب پیروز شد! بروید پی کارتان!» مگر همین نشد؟ مگر تا بوده عاقبتاش همین نبوده؟ مگر نه اینکه از پیروزی و شکست به یک اندازه باید ترسید؟
با همهی اینها اما میدانم که آدمیزاد چوب و آهن نیست که ظلم ببیند و دم نزند. آب نیست که شکل ظرف به خودش بگیرد. میدانم که باید به یک چیزهایی ایمان داشت.
عزالدین ماهرویان در نامهای به دخترش نجوا نوشته:
برایت آرزوی ایمان میکنم. حالا ایمان نه به آنچه من و غزل بدان معتقدیم. ایمان به هرچه که فکر میکنی روحت را صیقل میدهد و قلبت را آرامش. به هر چه که مبارزه را برایت مشروع میکند. قصدم وصیت کردن نیست. قصدم سربازِ چشم و گوش بسته ساختن نیست. نمیخواهم هر آن چه را درست میدانم، درست و مقدس بدانی. نمیخواهم هر گلولهای که شلیک کردم را موجه و مقدس بدانی. نمیخواهم هر مسیری را که رفتم مطلق و مقدس بدانی. فقط میخواهم بدانی باید به چیزی، به قوایی، به سلسله استدلالهایی معتقد و مومن باشی. ایمان داشتن برای ما باعث معجزه نمیشود دخترم. ایمان داشتن در دنیایی که نکبت و تباهی از در و دیوار بانک و مسجدش به یک اندازه میریزد خودش بزرگترین معجزه است... خوب آدمها و مسیرهاشان را ببین و راهت را از آنها جدا کن. عشق را در هر جنگ و سنگری هم که بودی فراموش نکن. عشق به یک انسان. به شهر. به طبیعت. عشق حتا به خانم همسایه که موهای رها و بلندت را به هزار اخم و کینه نگاه میکند. معترض باش به دنیا. لحظهای هم دنیا را به حال خود رها نکن.
بله! ایمان داشتن در دنیایی که نکبت و تباهی از در و دیوار بانک و مسجدش به یک اندازه میریزد خودش بزرگترین معجزه است. یا باید آنقدر مومن، شجاع و جان بر کف باشی تا برای چیزی، به خاطر کسی یا آرمانی بجنگی و بمیری، و نه تنها بمیری، چندی دیگر را هم بمیرانی، یا غر بزنی، یا سکوت کنی و تماشا کنی و رنج بکشی و دم نزنی. من اما به خودم که نگاه میکنم، پرم از ضعف و ترس. من میترسم. از آدمها میترسم. از همهی آدمها میترسم. از دههی چهل و پنجاه سالها گذشته است. زمانه آدمها را عوض کرده. آن زمان اگر قدرتمندی ترسناک بود امروز از همه باید ترسید. زمانه از ما ترسو ساخته. زمانه از ما آدمهایی ساخته که باید ازشان ترسید. من از اینکه سکوت نکنم و سکوت نکردنم به بهای از بین رفتن جان و آرامش عزیزانم تمام شود میترسم. من از چیزهایی که میترسم حتا ازشان بنویسم میترسم. من از جنایت میترسم. از لبههای تیز جهان. از جنگیدن برای چیزی که بعدها بفهمی اشتباه بوده.
این همه تشبیه و تمثیل و استعاره آدم را پیر میکند. شعارهایت را راحت بده. نگو آزادی مثل باد و باران است، بگو آزادی، آزادی است. نگو مبارزه یافتن گوهرهای گرانقدر است. بگو مبارزه ضروری است. هرکس نفهمید، به درک. من هم با کلیشهی کلمات تکراری زندگی خواهم کرد. مثلا مستقیم میگویم «دوستت دارم» یا «دلتنگم» یا «بیا بنشین کمی حرف بزنیم». شعر دنیای حقیقی را زیبا میکند اما رمز و راز هم حدی دارد. میگویم «قربانت بروم»، مبالغه نیست، یعنی به خاطرت خنجری در سینه فرو خواهم کرد. چقدر عشق چیز غریبی است عزالدین. چقدر آدم را زخمی و بیدفاع میکند. میگویم میخواهم بروم در یک غار زندگی کنم. استعاره و کنایه نیست. به کوهستان میروم، به غاری پناه میبرم. هروقت دنیا جای بهتری شد خبرم کن.
نجوا، فرزند عزالدین میگوید این نامه به احتمال زیاد در زمستان ۵۶ به دست پدرش رسیده. بعد از آن دیگر خبری از دریابند نرسیده است.
گفته بودی دلبستهی خاک شدن یعنی از آرمانهای درست دور شدن. یعنی ستم را در جای دیگر فراموش کردن. یعنی به ماندن رضا دادن و به انقلاب خیانت کردن. خستگی چطور؟ خستگی هم خیانت است؟
ساعت یازده و چهل و شش دقیقهی شب چهاردهم اردیبهشت است و من چنین احساسی را هیچ وقت پیش از این تجربه نکردهام. بعید است یک جور حملهی پنیک باشد، امیدوارم اینطور نباشد.. شاید یک جور حملهی اضطرابی ساده.. شاید..
آنقدر حرف برای گفتن دارم که مغزم توان مرتب کردنشان را ندارد.
الان فقط میترسم.. هیچ اتفاق بدی نیفتاده.. هیچی نشده اما میترسم. احساس میکنم قلبم به اندازهی قفسهی سینهم بزرگ شده.
حالا سالها از نگاه کردنم گذشته و من نمیدانم چند سالهام. مهم نیست. فرقی هم نمیکند. امروز ایمیلی دریافت کردم که بیست سال یا شاید هم ده سال یا سه سال پیش برای بیست، ده یا سه سال بعدِ خودم نوشتهام. داخلش نوشتهام: مطمئنم یک روزی میان این بیست، ده یا سه سال مردهام. نوشتهام قطعا نیستم که این کلمات را بخوانم اما به هر حال مینویسمشان. کی گفته که برای آدم مرده نباید نوشت؟
ـ کیست که همان آدمِ بیست، ده یا سه سال پیش باشد؟
دنیا افتاده بود روی دور تند، آدمها میدویدند، قیمتها میدویدند، تکنولوژی میدوید، ویروسها میدویدند، طبیعت میدوید، تمام دنیا میدوید و من فقط نگاه میکردم. حرکتی هم اگر داشتم آنقدری نبود که به چشم بیاید. زندگی جنگ بود و مسابقه و رقابت، و من فقط نگاه میکردم. این جنگ را نمیخواستم. دوست نداشتم در این مسابقه نقشی داشته باشم. حالم از این رقابت به هم میخورد. جملهی معروفی هست از نیچه که بارها خواندهایم و شنیدهایم: اگر کسی چرایی زندگی را پیدا کند کیفیت مواجههاش با چگونگیها افزایش پیدا میکند. و من آن چرایی را پیدا نکرده بودم که به تبعش با چگونگیها کنار بیایم.
ماه پشت ماه، فصل پشت فصل و سال پشت سال با نهایت سرعتی که میتوانست داشته باشد، میآمد و میرفت و من نشسته بودم فقط نگاه میکردم.
آدمها میدویدند، کار میکردند، ازدواج میکردند، طلاق میگرفتند، بچهدار میشدند، خانه میخریدند، درس میخواندند، سفر میکردند. آدمها به دنیا میآمدند، آدمها میمردند. همه چیز روی دور تند در حال انجام بود و من نشسته بودم و از دور فقط نگاه میکردم. به آمد و رفت آدمها نگاه میکردم، به تقلای پوچشان برای زندگی، برای هیچ، برای بیهودگی.
چه جواب روشن و آسانی است که همه میدانند و من ازش سر در نمیآورم؟!
ـ چیزهایی هست اما بهشان مطمئن نیستم.
چرا ما از پس یک مشکل، یک تروما، یک شکست یا اتفاق تلخی که در گذشته برایمان افتاده برنمیآییم؟ چه میشود که یک پیشامد بزرگ یا کوچک میتواند سالها فلجمان کند؟ من به جواب این سوال خیلی فکر کردهام. به گمانم بهمان یاد ندادهاند اینجور مواقع چه کنیم، چطور با تروماها رفتار کنیم. چطور حلشان کنیم و پشت سر بگذاریمشان. این دقیقا همان مهمترین چیزی بود که باید توی بچگی میآموختیم اما به جاش یک مشت مزخرف بیارزش توی مغزمان فرو کردند. ما فقط یاد گرفتهایم مشکلاتمان را روی دوشمان انبار کنیم تا بالاخره یک روزی از سنگینی بارش از پا بیفتیم. ما جوری بزرگ نشدهایم که مشکلی داشتن، نقص یا کمبودی داشتن برایمان عادی باشد. ما به خاطر نداشتهها و کمبودهامان به خاطر مشکلاتمان سرکوفت خوردهایم و از یک زمانی به بعد این خودمان بودیم که خودمان را سرزنش کردیم. خیلی چیزها هست که باید میآموخیتم و کسی نبود که بهمان بیاموزد. کسی نبود که خودش آموخته باشد تا بتواند به دیگری هم بیاموزد. ما هیچ وقت همانطوری که واقعا هستیم پذیرفته نشدهایم، حتا توسط عزیزترین کسانمان، پس یاد نگرفتهایم خودمان را همان طوری که واقعا هستیم بپذیریم. انگشت اتهام البته همیشه دلش میخواهد سمت دیگران باشد. هرچه هست من دیگر از نشستن و فقط نگاه کردن خسته شدهام. از توی سایه زیستن، از نامرئی بودن.
درست وقتی که دارم تلاش میکنم با دست خالی خودم را از ته چاهی که گرفتارش شدهام بیرون بکشم، درست وقتی که دارم با خودم کلنجار میروم و نمیتوانم خودم را قانع کنم به مسیری که تصور میکنم ممکن است مسیر درست باشد، درست وقتی که دوست دارم تصنعی هم که شده کمی امید به وجودم تزریق کنم، باور کنید آخرین کسی که دلم میخواهد نزدیکم ببینم کسی است درست شبیه قسمت بزرگی از خودم که به زحمت سعی میکنم از آن فرار کنم.
شاید بشود دست یک نفر دیگر را هم بگیری و با خودت از آن سیاهی بیرون بکشی. خیلی هم عالیست. ایراد کار اما آنجاست که من از پس خودم هم به زحمت برمیآیم. اینها حرفهایی نیست که بشود به آسانی به کسی گفت. من فقط خستهام و میخواهم با خودم مهربان باشم.
خاطرم نیست دقیقا از کی همه چیز را به حال خودش رها کرده بودم. همه چیز را، فارغ از آنکه مهم هست و مهم نیست. نمیدانم سه سال؟ چهار سال؟ چهار سال شاید. بیشتر؟ به یاد نمیآورم. کمتر؟ گمان نمیکنم.
این شکلی زندگی کردن هم مثل همهی هزاران نوعِ دیگرِ زیستن بدیها و خوبیهای خاص خودش را دارد. خوبیاش یکی همین که دیگر هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد اهمیت ندارد. بدیاش هم یکی همین که دیگر هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد اهمیت ندارد. حتا خودت بعد از مدتی دیگر برای خودت مهم نیستی.
یک زمانی خیال میکردم میشود میان دیگران تنها زیست. نمیشود. توی خیال زندگی کردن هم یکی دیگر از بدیهای این شکلی زیستن است. توی خیال زندگی کردن بدترین نوع زیستن است.
در هر حال این آن فرمولِ جادوییِ نهایی نبود که دلم میخواست پیامبری باشم برای تبییناش به بشریت. هرگز. بماند که هیچ وقت فکر معلم دیگری بودن حتا از اعماق سیاهچالههای ذهنم هم عبور نکرده. هرگز. بگذریم.
حالا بعد از مدتها بالاخره این کرمِ به خیال خودش تنها تصمیم گرفته این سبک زندگی را رها کند و برود یک گوشهای کمی دورتر از دیگرانی که وسط تنهاییاش زندگی میکنند، تاری بتند دور خودش و پیلهای بسازد روز به روز بزرگتر از قبل تا اینکه بالاخره درون پیلهی خودساخته مدفون شود. به امید آنکه بعدها روزی پروانهای ازش بیرون بیاید، یا نیاید و همانجا بمیرد. پروانه شدن خوب است. مردن درون پیلهی خودساخته، چه بهتر. کرم تنهای مچالهی لای برگهای انبوه درختی وسط یک جنگل بزرگ بودن اما از همهاش سختتر است. شبیهِ بودن است وقتی اصلا نیستی. وقتی فراموش کردی بودن چه شکلی است.
بودن واقعا چه شکلی است؟
بهتره خودمون رو گول نزنیم که نجاتدهندهای خواهد اومد. نجاتدهندهای نخواهد اومد؛ نه از راست، نه از چپ، نه از کُرات دیگه، نه از هیچجا. نجاتدهندهی ما کسی غیر از خود ما نیست و ما تا وقتی خودمون رو فریب میدیم، نجاتدهندهی خودمون نیستیم. [مگر وقتی که] شروع کنیم به فهمیدن وضعمون و در اون نگریستن و راهحل پیدا کردن. در داستانهای کهن یه نفر این کار رو کرده؛ شهرزاد در هزارویک شب این کار رو کرده، فهمیده چهجوری میشه قدرت رو تسخیر کرد، قدرت رو تغییر داد. من هیچ راهحل دیگهای بعد از اون یادم نمیاد [که] مشخصاً نوشته شده باشه و روی کاغذ اومده باشه. این نسخهایه که در طول هزاران سال قرار بوده عمل شه. هر بار اگر قدرتی تغییر کرده، شکل عوض کرده و بهتر شده فقط براساس اینه که یه آگاهی اون قدرت رو تغییر داده.
| بهرام بیضایی _ جلسه پرسش و پاسخ نمایش چهارراه |
«گفتم ما که قرار است در آتش جهنم بسوزیم، بگذار حالا یک گرز آتشین هم فرو کنند یک جایی.»
گفت: «هرشب من این دکه رو میبندم و میرم خونه و شب که میخوام بخوابم فکر میکنم شاید فردا وقتی برگشتم این دکه دیگه اینجا نباشه، یکی دزدیده باشدش. سوزونده باشدش. بعضی اوقات حتا قفلش هم نمیکنم. به دزدها یه فرصت میدم. اما هر صبحی که بیدار میشم و میام اینجا، این اینجاست. همینجا. درست سر جاش.»
پرسیدم اگر کسی این حس را به تمام زندگی داشته باشد، عجیب است؟
سوژه از غار بیرون میآید. عینکش را میزند و مینشیند پشت مانیتور. نه. سوژه از غار بیرون میآید. سوژه با سر و رویی زخمی و خونین از غار بیرون میآید. با دست و پایی سیاه و چرکین. مثلا. سوژه روزی دو بار دوش میگیرد تا سیاهی تمام شود اما کار از این حرفها گذشته. نه. سوژه از غار بیرون میآید. نور طلوع فروردین مستقیم توی چشمش میتابد. نورِ طلایی، دردی میشود از چشمها تا مغز، تا سراسرِ سر و صورتش تیر میکشد. آخ. سیاه و سفید بود. سیاه و سفید مانده. سیاه و سفید است. قرار نبوده اصلا رنگی شود. قرار یعنی چه؟ کمی سر و شکل گرفته، شلوغتر، اما همچنان سیاه و سفید میماند. سوژه عقب مانده اما احمق نیست. گیریم دیافراگم دوربین را باز و بسته کنیم، نور کم و زیاد میشود اما همچنان سیاه و سفید.. نه.
سوژه به درون غار برمیگردد. تاریکی و کهنگی با چشمهای گود رفتهاش رفیقتر است تا نور و تازگی. سوژه وسط تاریکی بیشتر به چشم میآید. سوژه به درون غار برمیگردد.
آدم گاهی اوقات به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند فکر میکند. مامان دیشب حالش بد شد. یکی دو ساعت از نیمه شب گذشته بود که به زحمت خودش را رساند پشت در اتاقم و همانجا از حال رفت. فشار خونش خیلی پایین بود و نبضش خیلی کند و ضعیف میزد. دست و پایم را گم کرده بودم. یک لحظه حتا هرچی بلد بودم و نبودم از یادم رفته بود. هنوز چیزهایی هست که دستپاچهام میکند. به زحمت به هوشش آوردم و کمی که حالش جا آمد بردیمش بیمارستان. تا صبح کنارش بودم تا جواب تروپونین دوم برسد تحت نظر بود. الان توی سیسییو بستری است و قرار است آنژیوگرافیاش کنند. آدم گاهی اوقات به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند فکر میکند. من گاهی به مرگ پدر و مادرم فکر میکنم. و حالا به اینکه اگر مادرم نباشد دنیا چه شکلی خواهد بود، و به خودم بدون او فکر میکنم. و این تنها چیزی است که میتواند در چشم به هم زدنی اشکم را دربیاورد. به جملهی اول بیگانهی کامو فکر میکنم. به اینکه بعضی وقتها چقدر شبیه مورسو میشوم فکر میکنم. همهی آدمها یک وقتهایی به مرگ پدر و مادرشان فکر میکنند، اینطور نیست؟
دلم برای مامان تنگ شده. دیشب ماشین که از پارکینگ بیرون آمد مامان گفت: «صبر کن در پارکینگ کامل بسته بشه بعد راه بیفت.» وقتی دیدم توی آن حال بد هم نگران بسته شدن در پارکینگ است با خودم گفتم: «خب! اونقدرا هم حالش بد نیست.» بعد فکر کردم این از مامان اصلا بعید نیست. میشود حالش بد باشد و همزمان نگران چهل تا چیز بیاهمیت باشد. یعنی چهل تا چیز بیاهمیت که برای او به شکل عجیبی اهمیت دارند حتا توی حال بدش هم اهمیتشان را از دست نمیدهند. این دقیقا همان چیزی است که من توی زندگیام کم دارم: اهمیت دادن به چیزهای بیاهمیت. همینهاست که باعث میشود بجنگی برای بودن. همینهاست که نبود شدن را در نظرت تقریبا غیرممکن میکند. و این خوب است.
این جملههای آخر را توی یادداشتهای گوشیام وقتی نوشتم که نشسته بودم روی صندلی کنار تخت بیمار توی اورژانس یکی از بیمارستانهایی که قبلتر، چند ماهی اینترناش بودم. حالا من همانجا بودم اما در زاویهای دیگر. من شده بودم همراه یکی از آن بیماران نه چندان خوشآیندی که سهی نصفه شب سر و کلهشان پیدا میشود. حواسم را پرت میکنم: «وقتی هر یک سیسی بیست قطره است، پانصد سیسی میشود ده هزار قطره. وقتی هرثانیه یک قطره از سرم میچکد توی آن محفظهی نگهدارندهی کوچک، پس هر شصت قطره توی یک دقیقه میریزد و برای ده هزار قطره صد و شصت و هفت دقیقه زمان لازم است. یعنی دقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه طول میکشد تا این سرم تمام شود.» اینها را هم توی یادداشتهای گوشیام نوشتهام. آدم گاهی اوقات برای فکر نکردن به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند، به چیزهایی فکر میکند که اصلا نباید بهشان فکر کند.
نوشتن مثل همیشه آرامم میکند. مامان حالش خوب میشود و برمیگردد خانه. دلم برای زندگی عادی و ملالآورمان تنگ شده.
میگویند فراموشی دفاع طبیعیِ بدن است در برابر رنج. میگویند دردی که نوزاد، هنگامِ عبور از آن دریچهی تنگ، متحمل میشود چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنجِ زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد. و من که آمده بودم تا سرانجام خود را از شرِ رنجی خلاص کنم که با ورودِ پروفت به من تحمیل شده بود حالا که باید همهی حواسم را جمع میکردم تا وقتی اریک فرانسوا اشمیت میآید مبادا چشمم به بینیِ عجیبش بیفتد و فراموش کنم برای چه آمدهام، داشتم به روزی فکر میکردم که بدنِ ماتیلد تصمیم گرفته بود هرچه را به قسمتِ خاکستریِ مغزش میرسد فوراً پاک کند. نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدارِ لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی. فرق نکند من اجارهام را دادهام یا بارِ دوم است میدهم. اینقدر میان اتفاقات دور از هم رابطه نزدیک پیدا نکنم. اینقدر میان روابطِ نزدیک مقاصد دور کشف نکنم. فراموش کنم بندیکت دیروز هم ارّه میکرد. فراموش کنم حتا همین یک دقیقه پیش هم ارّه میکرد. فکر کنم همین حالا ارّه را برداشته. همین حالا. و لحظهای دیگر باز همین حالاست.
هیچ شکنجهای برای یک لحظه تحملناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه میبود و بس، اگر «همین حالا» بود، اگر فقط «همین حالا» چه رازها که در دل خاک مدفون نمیشد. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد، هیچکس جلادِ دیگری نبود. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد بندیکت، که حالا تمام روز یکسره ارّه میکشید، دیگر بندیکت نبود. حتا اگر خودش میگفت من بندیکتم. لحظهای دیگر بندیکت نبود.
این «گذشته» است که شب میخزد زیرِ شمدت. پشت میکنی میبینی روبهروی توست. سر در بالش فرو میکنی میبینی میانِ بالشِ توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد دیگر نیست. اما «گذشته» در خموشی و ظلمت با توست. و من که نمیتوانم نبودنِ خودم را رقم بزنم، و من که چهارمیخِ اقتدارِ سوزانِ گذشتهام حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشههایم در باد میلرزد به این زن حق میدهم به یاد نیاورد که در آن روزِ مه گرفته و بارانیِ آوریلِ هزار و نهصد و چهل و سه، وقتی شوهرِ اولش را همراه عدهی دیگری جدا میکردهاند ببرند، شوهر برگشته باشد بگوید: «ماتیلد، باد که میآید پنجره را ببند. من سردم خواهد شد.» و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده، همین که سر بالا کند، ببیند تکهای گوشت زنده روی برف بالا و پایین میپرد. بعد که حیرتزده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه را روی شقیقهاش نهاده است: تکرار کن! و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهانش کمانه کند و تا پیشِ پای ماتیلد فواره بزند. من حق میدهم. من حق میدهم.
| همنوایی شبانهی ارکستر چوبها ـ رضا قاسمی |
من شش ماهه به دنیا آمدم. با کمتر از یک و نیم کیلوگرم وزن. دقیقتر اگر بخواهم بگویم یک کیلو و چهارصد گرم بودم. و همه متفقالقول بر این باور بودند که: «این که زنده نمیمونه.» هنوز که هنوز است وقتی کسی را میبینم که سالهاست ندیدهام، فامیل دور یا فامیل نه چندان دوری که مدتهاست ندیدماش یا همسایهای قدیمی که فقط اسمش را شنیدهام، همه از این برایم میگویند که قطعا معجزهای، چیزی رخ داده که موجودی به آن کوچکی، که به اندازهی یک بطری آب معدنیِ کوچک بوده، بیش از یک ماه در NICU بستری بوده، و مادرش تا مدتها با قطرهچکان بهش شیر میخورانده و مدام بررسی میکرده تا ببیند هنوز نفس میکشد یا نه، و پدرش هر روز با ترازوی آشپزخانه وزنش میکرده تا پیشرفت کار را بسنجد و بعدتر روی چهارچوب در با خودکار خط میکشیده تا ببیند چطور قد میکشد، حالا اینقدر بزرگ شده و شبیه آدمهای عادی دیگر به نظر میرسد. (البته فقط به نظر میرسد.) احتمالا تصور میکردهاند ناقصالخلقهای چیزی از آب دربیایم. از من اگر بپرسی حاصل ماجرا، ظواهر را اگر کنار بگذاریم، خیلی هم دور از این تصورِ عموم نیست.
چند سال پیش فامیل دوری مرا دید و خطاب به مادرم گفت: «وای چقدر بزرگ شده! یادته شبیه یه بچه گربهی تازه به دنیا اومده بود که هیچی نداشت ولی یه عالمه مو روی سرش داشت؟!» ظاهرا هرچه نداشتم از مو اعیان بودم. شبیه بچه گربه بودن را هم به هر حال به شبیه بچهی بعضی حیوانات دیگر بودن ترجیح میدهم. شاید باور نکنید اما زن عموم که همهی نوزادان فامیل را حمام میبرده و میشسته، برای حمام بردن من از پدرم رضایتنامهی کتبی گرفته. که اگر خفه شد یا مرد یا وسط شستن نفس کشیدن از یادش رفت یا لیز خورد و رفت توی چاه فاضلاب یا هرچی، نامبرده هیچ مسئولیتی نمیپذیرد.
من بچهی نارس با این وزن چندتایی دیدهام، باور کنید اصلا جالب نیست. با وزن بالاترش هم اصلا جالب نیست. کلا اصلا جالب نیست. نوزاد آدمیزاد همینطور که عادی و نه ماهه و بالای سه کیلوگرم به دنیا میآید به نسبت نوزاد سایر پستانداران نارس است تا چه رسد به اینکه نارس و زیر دو کیلو هم باشد و زردی هم داشته باشد. حقیقتا اصلا جالب نیست. بگذریم.
امروز که همه چیز برایم خالی از مفهوم و ارزش شده، وقتی به سماجت آن موجود یک کیلو و چهارصد گرمی برای به دنیا آمدن، و به تقلایش برای زنده ماندن فکر میکنم، یک چیزی که مطمئن نیستم چیست، درون وجودم به لرزه میافتد. نه که جوگیر شوم و جامه بدرم و بلند شوم بروم برای زندگی بجنگم. نه. یک چیزی است که... که... مطمئن نیستم چیست. بعد دچار یک حسی میشوم از جنس حسادت اما خیلی قویتر به شورِ زندگیِ درونِ آن یک کیلو و چهارصد گرم از خودم که لابهلای این پنجاه کیلوگرم گم شده. ساده دلی است اگر تصور کنیم به این دلیل جنگیده که گمان میکرده اتفاق خوبی یا دنیای قشنگی در انتظارش است. جنگیده به خاطر اینکه اقتضای طبیعتش بوده، یا شاید از بقیهی نوزادان نارسی که جان سالم به در نمیبرند قویتر یا خوششانستر بوده. شانس نه به معنای یک چیز خوب و مثبت، شانس به آن معنا که فیزیکدانها بهش میگویند: "پارامترهای نادیده در این مسئله".
دارم مزخرف میبافم. بگذریم.
این داستان خوراک سخنرانیهای انگیزشی است. اگر این متن قسمتی از یک تد تاک یا چیزی از این دست بود، گوینده از طرز عجیب و معجزهوار به دنیا آمدن و زنده ماندن و بزرگ شدن و یحتمل به یک جایی رسیدناش میگفت و تهش به این نتیجه میرسید که ببینید من جنگیدم و ماندم و زندگی چقدر باارزش است و اینها.
به تقلای موجود کوچکی فکر کنید به اندازهی کف یک دست، که حتا شبیه آدمیزاد هم نیست، پشت دستگاه تنفس مصنوعی، توی یک بیمارستانی، در یک گوشهای از این دنیا که سگ صاحبش را نمیشناسد، موجود نارسی که دارد درد میکشد و برای رسیدن و زنده ماندن میجنگد. دلتان نمیخواهد جامه بدرید و برای زندگی بجنگید؟ اگر یک کسی آن روزها میرفت و در گوش نوزاد پشت دستگاه که هر آن ممکن بود نفس کشیدن را هم فراموش کند میگفت: آرام بخواب که ارزش ماندن ندارد، باز هم به هیچ جاش نبود و همینقدر تقلا میکرد.
حالا تو بگو شانس یا پارامترهای نادیده در این مسئله یا هر کوفت دیگری... بگذریم.