همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

مقصر من نیستم!

چیزهایی که در ادامه خواهید خواند را می‌توانید به صورت یک فیلم کوتاه تصور کنید یا صحنه‌ای از یک تئاتر یا فصلی از یک کتاب یا هرچی. فرقی نمی‌کند.

من نه قصد دارم اینجا درس زندگی به کسی بدهم، نه درس رابطه با آدم‌ها و نه هیچ درس دیگری، من اینجا فقط دارم سعی می‌کنم اتفاق افتاده را در خودم حل کنم ـ اگر حل کردنی باشد.

_

به ص. به خاطر شرایطی که داشته لطفی کرده‌ام ـ وقتی می‌گویم لطف به هیچ عنوان اغراق نمی‌کنم. شما ببینید "لطف" و بخوانید "کاری که کمتر کسی حاضر به انجامش است" تا حق مطلب ادا شود. قرار است اگر اتفاق A بیفتد بلافاصله لطفم را جبران کند و کار B را انجام دهد. اگر A و B را برایتان توضیح بدهم بی‌شک به من حق خواهید داد. اما این‌ چیزها را برای این نمی‌نویسم که کسی بهم حق بدهد. اینکه A چیست یا B تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کند. مسئله چیز دیگری است.

_

یک هفته قبل: ص. با صراحت می‌گوید که اتفاق A نهایتا تا یک هفته‌ی دیگر خواهد افتاد و حتما بعد از آن، کارِ B را برایم انجام خواهد داد. حتا تأکید دارد به شرطی که کار B را انجام دهد حاضر است لطفم را بپذیرد.

_

دو روز پیش: یکی از دوستانم درخواستی از من داشت که رد کردم. بعد از رد کردن درخواستش با پدرم صحبت می‌کنم. ناراحتم. پدرم می‌گوید: ناراحت نباش. کار درستی کردی. کدوم دوستِ تو تا حالا دوست واقعی بوده؟! (و چند مثال می‌آورد.) ـ‌ غمگین می‌شوم.

_

دیروز: اتفاق A افتاده

شرایط من:

۱- یک مشکل کاری که آینده‌ام را تحت تاثیر قرار می‌دهد ذهنم را مشغول کرده.

۲- به خاطر گذراندن یک هفته‌ی شلوغ خسته و کلافه‌ام.

۳- کسی مهمان خانه‌مان است که دیدنش آزارم می‌دهد. تصمیم می‌گیرم چند ساعتی را توی ماشین سر کنم. به این شکل:

 

!

 

ص. زنگ می‌زند. از اینکه اتفاق A بالاخره افتاده خوشحال است. چند مشورت می‌گیرد. صحبت می‌کنیم. به روی خودم نمی‌آورم.

سه ساعت بعد:‌ اتفاقی که به خاطر فرار ازش سه ساعت را توی ماشین گذرانده‌ام، ده لیتر بنزین آزاد سوزانده‌ام، توی خیابان‌ها چرخیده‌ام، کمرم از فشار دستگیره‌ی ماشین درد می‌کند و بوی صندلی ماشین و قهوه‌ی فوری و آب‌طالبی گرفته‌ام، بالاخره می‌افتد. مهمان مذکور را می‌بینم. و نگاهش و حرف‌هاش و اینکه حتا نزدیک می‌شود و دست روی شانه‌ام می‌گذارد و من با لبخند خودم را عقب می‌کشم.. و چیزهایی که گفتن ندارد. (دلیل تنفرم برمی‌گردد به همین اعتمادی که به آدم‌ها می‌کنیم و سرخوردگی‌یی که در آخر نصیبمان می‌شود.)

بعد از رفتنش توی واتسپ به ص. پیام می‌دهم:

می‌گویم که گفتی بالاخره اتفاق A افتاد..

ص. می‌پرسد منظورم این است که می‌خواهم کار B را برایم انجام دهد؟

سکوت می‌کنم. گیج شده‌ام. از اینکه حتا می‌پرسد، تعجب می‌کنم.

ص: باشه انجام می‌دم. هر موقع خواستی انجام می‌دم.

من: ینی چی هرموقع خواستی؟ [واقعا گیج شده‌ام.]

ص:‌ الان انجام بدم؟

من:‌ هر جور صلاح می‌دونی! [لبخند عصبی - همچنان گیج و متعجب ام.]

ص: یک ایموجی تشکر می‌فرستد.

من: یعنی چی این؟

ص:‌ یعنی چشم الان انجام می‌دم. مریض دارم یکم بعد انجام می‌دم.

من:‌ باشه.

ص: صبر کن مریضم بره..

من: باشه خب، چرا اینقدر می‌گی؟

ص:‌ عصبانی هستی آخه.

من: نیستم. [عصبانی نیستم اما به شدت متعجبم. حتا نمی‌توانم درست فکر کنم و متوجه منظورش بشوم یا برداشتی از رفتارش داشته باشم.]

ص: یک چیزی می‌گوید که اصلا دوست ندارم اینجا بنویسمش. [رسما داره می‌زنه زیر حرفش]

من: آخه خودت گفتی که اگه اتفاق A بیفته کار B رو انجام می‌دی!

ص:‌ باشه باشه. همین الان. چرا عصبانی ای؟

من: عصبانی نیستم باور کن. [حسی که دارم اسمش عصبانیت نیست. نمی‌دانم اسمش چیست. همین قدر می‌دانم که همه چیز برایم زیر سوال رفته و به اندازه‌ی یک مو تا فروپاشی فاصله دارم.]

در ادامه گفتگو همچنان ادامه می‌یابد. ص. جوری رفتار می‌کند و چیزهایی می‌گوید که منظوری جز اینکه "نمی‌خوام انجام بدم،‌ حالا می‌خوای چه گهی بخوری؟!" را القا نمی‌کند. من هنوز متعجبم. گیجم و سکوت می‌کنم. حتا جوری رفتار می‌کند که انگار این منم که توقع بی‌جایی دارم و اوست که بر حق است. سر آخر با دلخوری می‌گویم هر موقع خواستی انجام بده.

زنگ می‌زند. جواب نمی‌دهم.

_

ساعت یک و نیم بامداد: لحظه‌ی فروپاشی

چند ساعت گذشته. چند ساعتی که سعی کرده‌ام به ماجرایی که پیش آمده فکر نکنم. اما بالاخره اتفاق می‌افتد. من به حرف‌ها فکر می‌کنم. کلمه‌ها جلوی چشم‌هام می‌آیند. به هفته‌ی قبل فکر می‌کنم. به همه‌ی هفته‌های قبلی فکر می‌کنم. باز کلمه‌ها جلوی چشم‌هام می‌آیند. به این فکر می‌کنم که چقدر احمقم. احساس می‌کنم بازیچه شده‌ام. حرف‌های پدرم توی سرم تکرار می‌شود: «کدوم دوست تو تا حالا دوست واقعی بوده؟» به مثال‌هاش به تجربه‌های مشابه قبلی فکر می‌کنم. همیشه فکر می‌کردم "این اون آدمی نیست که پشتمو خالی کنه." حالا اما تمام اعتمادم ناگهان فروپاشیده، اعتمادم به او و به همه‌ی آدم‌ها. حالا یک آدمی مانده روی دستم که دیگر نمی‌دانم باهاش چه باید بکنم؟ چند بار با خودم تکرار می‌کنم که مقصر من نیستم. که بیش از حد واکنش نشان نمی‌دهم. که مسئله بزرگ هست و من الکی برای خودم بزرگش نمی‌کنم. گریه می‌کنم. کلمه‌ها باز جلوی چشم‌هام می‌آیند. سردرگمم. صدای شکستن چیزی را در درونم می‌شنوم. صدای خراب شدن چیزی که دیگر هرگز مثل اولش نخواهد شد. مدام با خودم تکرار می‌کنم که اشتباه نمی‌کنم که تقصیر من نیست. که تقصیر من نیست. (چیزی که در تمام این ماجرا بیش از همه آزارم می‌دهد همین است که مجبورم مدام با خودم تکرار کنم:‌ تقصیر من نیست.)

به سختی به خواب می‌روم.

_

امروز: صحنه‌ی اصلی

ص. یک جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، طوری که انگار فراموش کرده و همچنان همه چیز را انکار می‌کند، چیزهای بی‌ربطی می‌گوید که اصلا برای من مهم نیست.

بعد از سکوتی طولانی نگاهش می‌کنم.

من:‌ باورم نمی‌شه!

ص: چیو؟

من: که نمی‌خوای اون کارو انجام بدی.

ص: الان.. چشم.. چند دقیقه صبر کن.

می‌رود چند دقیقه بعد می‌آید. کاری که قرار بود را انجام داده. می‌گوید که دیروز خسته بوده. معذرت می‌خواهد. بابت لطف هفته‌ی پیش از من تشکر می‌کند.

ص: حله؟

سکوت می‌کنم.

ص: تأیید می‌کنی؟

من: چیو؟

ص: اوکی شد دیگه! حله؟

من: نه حل نیست.

[با تعجب نگاهم می‌کند. اینجا لحظه‌ی انفجار من است. لحظه‌ی شروع بحث. اوج داستان. آنجا که آتش زیر خاکستر شعله‌ور می‌شود. همان جا که از قدرت فهم طرف مقابل ناامید می‌شوی و بالاخره ترجیح می‌دهی افکار توی سرت را با صدای بلند به زبان بیاوری.]

من: می‌دونی... گه زدی!

ص: دیشب شوخی می‌کردم.

من: من اصلا فکر نمی‌کنم شوخی می‌کردی.

ص:‌ شوخی بود.

من: به هر حال اصلا رفتاری نبود که انتظار داشتم ازت.

ص: چیکار باید می‌کردم؟ [با یک حالت انزجاری این را گفت. حالتی که حاکی از این بود که همچنان حق با اوست و این منم که اشتباه می‌کنم.]

گفتم:‌ من واقعا حالم به هم می‌خوره بخوام این چیزا رو توضیح بدم. من اگه بودم مشکلم که حل شد بدون اینکه یک لحظه تعلل کنم اون کارو برات انجام می‌دادم. بدون اینکه حتا ازم بخوای. [صدایم کمی بالاتر رفت] ولی تو گه زدی! حتا این حسم به من دادی که نکنه دارم اشتباه می‌کنم.. نکنه توقع بی‌جا دارم! [اینجا صدایم لرزید و حتا اشک توی چشم‌هام جمع شد اما اجازه ندادم فروپاشی دوم اتفاق بیفتد. فروپاشی‌ها مخصوص نیمه شب اند. که فکرها بهت هجوم می‌آورند که کلمه‌ها صف می‌کشند جلوت و سیلی می‌زنند توی صورتت. نه جلوی کسی که دیگر هیچ وقت برایت آن آدم سابق نمی‌شود.]

اینجا یکی از قسمت‌های کلیدی ماجرا است. من تمام این مدت همه‌اش داشتم به این فکر می‌کردم که اگر من جای او بودم چه رفتاری می‌کردم و توقع همین رفتار را هم از او داشتم. انگار هر وقت از آدم‌های زندگیم ناراحت شده‌ام به این دلیل بوده که توقع داشته‌ام آدم‌ها همان کاری را بکنند که اگر من جایشان بودم انجام می‌دادم. اما هیچ وقت اینطور نیست. بعدا به این قسمت بیشتر فکر می‌کنم.

_

ص. باز عذرخواهی کرد. باز تشکر کرد. [مسئله پذیرفتن یا نپذیرفتن عذرخواهی نیست. مسئله این است که آیا می‌شود شیشه‌ی شکسته را با عذرخواهی مثل اولش کرد؟ آب ریخته را می‌شود با عذرخواهی از کف زمین جمع کرد؟] بعد کمی گلایه کرد و حتا گفت که دارم ناراحتی ام از جای دیگری را سر او خالی می‌کنم.

 گفتم: من از این ناراحتم که یکی فکر کنه من اون خر احمق ساده‌ای‌ام که می‌تونه هر جور دلش خواست باهام رفتار کنه. [صدایم همچنان می‌لرزد.]

اینجور وقت‌ها دعوا دوطرفه می‌شود طرف مقابل سعی می‌کند با بالا بردن صداش از خودش دفاع کند، سعی می‌کند محکومتان کند به اینکه قضاوتش کرده‌اید و هنوز بعد از این همه مدت او را نشناخته اید. بعد حس‌ها را قاطی می‌کند چون یحتمل نمی‌تواند درست فکر کند. یادم هست که حتا گفت:‌ من کی به تو احساس گناه دادم؟ در حالی که احساسی که به من داد به هیچ عنوان حس گناه نبود. حس احمق بودن بود. حس زیادی خوب بودن برای کسی که لیاقتش را ندارد.

[من سکوت می‌کنم. سرم را می‌گیرم توی دست‌هام. نمی‌توانم به صورتش نگاه کنم. می‌گویم که دیگر نمی‌خواهم در این باره صحبت کنم. باز با خودم تکرار می‌کنم که فراموش نکنم هیچ کدام این‌ها تقصیر من نیست.]

حتا گفتم: ناراحتم می‌کنه که داری می‌ندازی گردن من.

و باز آرام گرفت، کوتاه آمد، عذر خواست، و بعد باز:

ص: انتظار همچین برخوردی نداشتم.

[معلومه که انتظار نداشتی. من اهل گله و دعوا نبودم هیچ وقت.]

من: منم نداشتم.

ص:‌ هنوز نمی‌فهمم از چی ناراحتی.

من: بعدا به حرفات یکم فکر کن. می‌فهمی.

ص: باید بهم بگی.

من [ناامید و آرام]: اگه قرار بود بفهمی تا حالا فهمیده بودی.

.......

و بعد من سکوت کردم. و سکوت کردم. و همچنان سکوت کردم.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۰
۴ دیدگاه

find the truth, tell the truth

 

I'm leaving the table I'm out of the game

 

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

De larmes et de sueur, et de sang, et de sang

 

La boxeuse amoureuse

 

 

ف. بنفشه
جمعه, ۱۶ مهر ۱۴۰۰
۳ دیدگاه

این یک ردپا است

١_

مردم بالی در اندونزی از هنر تعریف جالبی دارند. به عقیده‌ی آن‌ها هنر، انجام یک کار نیست؛ هنر، بودنِ یک فرد است. و بنا به این تعریف همه‌ی مردم بالی یکدیگر را و خودشان را هنرمند می‌دانند و هنرشان بودنشان در زندگی است.

٢_

ویسواوا شیمبورسکا در بخشی از سخنرانی‌اش به هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل گفته:

«شهود شاعرانه امتیازِ خاص شاعران، یا در کل هنرمندان نیست. گروهی از مردم وجود دارند، وجود داشته‌اند، و همیشه وجود خواهند داشت که به دریافت شهود نائل می‌شوند و اینان کسانی هستند که آگاهانه شغلی برای خود انتخاب کرده و آن را با عشق و شعور برعهده می‌گیرند. چنین پزشکانی پیدا می‌شوند، چنین دبیرانی، چنین باغبانانی و صاحبان صدها و صدها شغل دیگر.

اگر آن‌ها مدام آماده‌ی دیدن فراخوان‌های تازه‌ای در کارشان باشند، کار آن‌ها بی‌وقفه غافلگیرانه خواهد بود. با وجود سختی‌ها و شکست‌ها کنجکاویشان فرو نمی‌نشیند. برای آن‌ها از هر مسئله‌ای که ‌شکافته و حل شده تلقی می‌شود، انبوهی از پرسش‌های جدید به پرواز در می‌‌آید. شهود شاعرانه، هرچه باشد، از «نمی‌دانمِ» بی‌وقفه‌ای زاده می‌شود.

...

اکنون اجازه بدهید بگویم با وجود اینکه شهود را از انحصار شاعران خارج کرده‌ام، اما باز آن‌ها را در گروهِ کم‌شمارِ برگزیدگان سرنوشت قرار داده‌ام. ازاین رو شاید در شنوندگان شُبهه‌هایی به وجود آید. زیرا مجرمان و دیکتاتورها و افراد متعصب و عوام‌فریبی که در مبارزه‌ی خود برای کسب قدرت، شعارهایی الزاماً با صدای بلند سرمی‌دهند نیز شغلشان را دوست دارند و آن را با ابتکار متبهرانه‌ای انجام می‌دهند. درست است، اما آن‌ها «می‌دانند». می‌دانند و آنچه که می‌دانند تا ابد برای آن‌ها کافی‌ست. دنبال چیزی نیستند که بیشتر از آنچه که می‌دانند باشد، چرا که اگر دنبالش می‌رفتند شاید از قدرت استدلالشان کاسته می‌شد.»

این بخش از سخنرانی را از مقدمه‌ی کتاب "آدم‌ها روی پل" برداشته‌ام.

۳_

«گاهی برای شاعر شدن باید جای ازل را با ابد عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعدا عبور کنی، حالا باید اول عبور کنی _مثل دانته_
در کنار بقبقوی کف کرده‌ی موج به جدار لوله‌های نفت
حفره‌ای هست که شیطان آن را کنده
از حفره که پایین برویم، در حجره‌ها، پشت میله‌های ابلیسی، شاعرها را خواهیم دید
که نمی‌دانند شاعر هستند، اما هستند،

زیرا شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد،
حتا اگر شعری هم نگفته باشد 
و دوزخ تجربی است...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست! 
کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد مصداق «یقولون ما لایفعلون» خواهد بود 
دوزخ باید تو را بطلبد 
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی 
...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست
تجربه‌ی دوزخ به‌اضافه‌ی کلمه یعنی شاعر»

از کتاب اسماعیل _ رضا براهنی

۴_

دوستی می‌گفت: «هنرمند کسی است که وانمود می‌کند چیزی را می‌داند که اساسا گفتنی نیست.» اگرنه هرکسی می‌تواند وانمود به دانستن چیزی کند که نمی‌داند یا ندانستن چیزی که می‌داند.

هر احمقی می‌تواند خودش را به ندیدن بزند ولی چه کسی می‌داند که کبک، با کله‌ی فرو رفته زیر برف، چه حالی دارد؟*

* نقلی است که استاد از بکت آورد.

به عنوان مثال همین جناب بکت. بکت به آن‌جا رسیده بود که می‌توانست روی هر مزخرفی دست بگذارد و تبدیلش بکند به هنر.

وانگهی چون نیک بنگری اشتراکی هم می‌یابی میان براهنی با بکت. بی‌سروته‌بودگی‌شان مشترک است.

۵_

نگرش دیگری هم داریم که معتقد است شعر قسمتی است از ادبیات و شاعر، هرچقدر هم که بزرگ و قابل، در بهترین حالت ادیب است نه هنرمند.

بله. بعضی هم معتقد اند که نباید دامنه‌ی هنر را خیلی وسیع بگیریم. ادبیات مستقل است، اصالت و تمایز دارد.

۶_

شعر امروز البته تعریف جدید دیگری هم دارد:

برای شاعر شدن

دیگر به

«نمی‌دانم»

یا

«دوزخ»

احتیاج ندارید،

کلمه به اضافه‌ی اینتر می‌شود شعر.*

به این ترتیب که شعر هرچه اینترهاش بیشتر، بهتر.

* استاد هم اکنون یک شعر سرود.

۷_

شاید به قول فرنگی‌ها کمی اوت آف کانتکست به نظر بیاید اما به عنوان درسی در زندگی‌تان لحاظ کنید:

«هنر معشوقه‌ای حسود است و اگر مردی/زنی استعداد نقاشی، شعر، موسیقی، و معماری یا فلسفه داشته باشد، همسری بد و مشکل‌ساز خواهد بود.»*

* این هم نقلی بود _ با مختصری تغییر _ از فیلسوف و نویسنده‌ی آمریکایی رالف والدو امرسون.

بزرگوار دامنه‌ی هنر را بیش از حد پهن گرفته و فلسفه را هم چپانده توش.

۸_

یکی از دوستان وبلاگ‌نویس، که قلمش مورد علاقه‌ی من است ـ ضمن ابراز ارادت :) ،‌ در نظری خصوصی تعریفی نقل کرده از موریس بلانشو که می‌گوید: «تجربه‌ی اثر هنری،‌ تجربه‌ی امکان دیدن و لمس کردن نیست، بلکه غیرممکن بودن ندیدن است.»

من به این ترکیبِ «غیرممکن بودنِ ندیدن» مشکوکم. موریس بلانشو تعریف دیگری هم دارد که می‌گوید:‌ «نقاشی [بخوانید هنر]، جهانی است که تنها آن‌ که کلیدش را دارد به آن وارد می‌شود.» این دو تعریف را اگر با هم ترکیب کنید می‌شود:‌ ندیدن، در تجربه‌ی یک اثر هنری، تنها برای آن‌ که کلیدش را دارد غیرممکن است. این برایم قابل قبول‌تر است. اگر نه هر احمقی، همانطور که می‌تواند خودش را به ندانستن بزند،‌ از پس ندیدن اثر هنری هم برمی‌آید، چه بسا مقابل تندیس داوود میکل آنژ ایستاده باشد.

۹_

در سکانس آخر فیلم کمال‌الملکِ علی حاتمی، کمال‌الملک، استاد نقاشِ پیرِ در تبعید، خطاب به پیرمرد قالیباف که درخواست دارد قالیچه‌ی تازه از دار افتاده‌اش با خاک پای استاد تبرک شود، گرچه که ذکر می‌کند این زیرپایی شأن استادان هنر نیست، درحالی که تابلوی نقاشی‌اش را از روی سه پایه به زمین می‌گذارد و اشک از چشمانش سرازیر می‌شود (صورت تیپیک سوژه‌ی نه چندان خوددار فارسی که هر آن مترصد است بزند زیر گریه) می‌گوید:‌ استاد تویی. هنر این فرشه. شاهکار این تابلو است. دریغ همه‌ی عمر یک نظر به زیر پا نینداختیم.

و این چنین دامنه‌ی هنر همچنان در حال گسترده‌تر شدن است.

عده‌ای علی حاتمی را سعدی سینمای ایران می‌دانند. به این ترتیب شاید به نوعی فیلم‌هایش را شعر و او را شاعر می‌دانند، که بنابر گفته‌ی خانم شیمبورسکا پر هم بی‌راه نیست. چنان‌که شخصا معتقدم مثلا آنجلوپولوس، که بعید می‌‌دانم یونانی‌ها با گنده‌گوزیِ مشابهی او را هومر سینمای یونان بدانند، به نوعی شاعر بود و فیلم‌هاش به نوعی شعر بودند.

۱۰_

سارتر نوشته بود: هدف غایی هنر عبارت است از جهان را دوباره تملک کردن و آن را به همان گونه که هست در معرض تماشا گذاشتن اما به صورتی که گویی از آزادی بشر سرچشمه گرفته است.

یادم باشد چهل پنجاه مرتبه از روی این جمله بنویسم.

هرچند گفتن ندارد که:

// و او، مردی که ما گرفته بودیم و سنگسارش کرده بودیم و بعد دست و پایش را بریده بودیم، بر سر چهارراه تاریخ ایستاده، فریاد زده بود "آزادی" و ما با یک قیچی او را به درون حافظه‌اش رانده بودیم. مغزش را شکاف داده، زبانش را در گور کوچک آن شکاف دفن کرده بودیم. 
روزگار دوزخی آقای ایاز _ براهنی //

۱۱_

می‌فرماید: شعر [هنر] آن است که چون آینه خود در آن بینی.

۱۲_

یدالله رؤیایی در فنومنولوژی حجم نوشته: «دنیای ما، در برابر چشم ما، به اندازه‌ی کافی زنگ زده، خنگ و ابله است. پر از واقعیت‌های حک شده، کرخت و ناتوان. این واقعیت‌ها را اگر در تصویر و تصور خودمان هوشیار نکنیم، آخرین شانسشان را برای بیداری از دست می‌دهند. شعر، آخرین شانس برای بیداری واقعیت‌های خواب زده است.»

۱۳_

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

فرد نمرده است!

چطور می‌شود انسان فراموش کند و فراموش کند که فراموش کرده است و فراموش کند که فراموش کرده که فراموش کرده است؟

ـ مرگ تنها جوابی است که به ذهنم می‌رسد.

چطور می‌شود انسان بالقوه بمیرد بدون اینکه بالفعل مرده باشد، ولی بداند که مرده است و بداند که چون مرده است پس فراموش کرده و فراموش کرده که فراموش کرده؟

ـ جواب این را هم می‌دانم.

چطور می‌شود انسان بمیرد و بداند که مرده است و بتواند دوباره زنده شود؟ بتواند خودش را از نو، سلول به سلول، استخوان به استخوان، اندام به اندام بسازد و بدون نیاز به مخلوقی در بیرون ـ گویی که خودش مخلوق درونی خودش است و نه هیچ کس دیگر ـ از روحی درون خود بدمد و دوباره زنده شود. و این‌بار واقعا زنده باشد؟

ـ جواب این را نمی‌دانم.

مثل خیلی چیزهای دیگری که نمی‌دانم. ساختن جسم را تا حدودی می‌فهمم، اما اینکه آن روح از جنس چیست یا چگونه دمیده ‌می‌شود را نمی‌دانم. اینکه آدم خودش به تنهایی از پس همه‌ی این‌ها برمی‌آید یا نه را هم مطمئن نیستم. راستش را بخواهید هنوز از این‌که کاملا مرده‌ام یا دارم نفس‌های آخرم را می‌کشم هم مطمئن نیستم اما تقریبا اطمینان دارم که در حال تجربه‌ی یکی از این دو حالت ام.

بالاخره انسان در یک مرگ خود خواسته هم ناخودآگاه تمام تلاشش را می‌کند تا نمیرد. این را بارها از نزدیک به چشم دیده‌ام. گاهی موفق و گاهی ناموفق. اینکه موفقیت در بودن است یا نبودن را من نمی‌دانم اما می‌دانم که جسم به سادگی دست از زنده بودن نمی‌کشد.

می‌دانم هیچ کدام این‌ها فضیلت نیست. خوب نیست یا بد نیست. درست نیست یا غلط نیست. فقط هست. همین.

نمی‌فهمم آن نقاشی‌ها، آن جمله‌های تو در توی گیج کننده و آن اشک‌ها تپش‌های آخر قلبی است که علی رغم اینکه مغز بهش دستور می‌دهد که بایست تقلا می‌کند تا نمیرد، یا تلاش‌های وجود ناقصِ تنهایی است که سعی می‌کند سلول‌هایش را از نو سرهم کند و چیزی از جنسِ جسم بسازد؟

می‌دانم و خوب می‌دانم که من آن عبد مومن بی چون و چرای خداوند نبوده‌ام هیچوقت. دست کم در سال‌های آخر عمرم نبوده‌ام. من بارها وجودش را زیر سوال برده‌ام. به بودنش شک کرده‌ام. به اینکه چقدر نیازمند بودنش هستم یقین برده‌ام. رفته‌ام. برگشته‌ام. قهر و آشتی‌ها کرده‌ام. سر جنگ نداشته‌ام هیچ وقت اما در بدترین حالت، بی‌رحمانه سکوت کرده‌ام؛ ولی او با وجود همه‌ی این‌ها بارها وجودش را به رخم کشیده است. با فراموش نکردنم. با انجام کاری که حالی‌ام کند حواسش بهم هست هنوز. این حرف‌ها واقعا گفتن ندارد اما چیزی که قصد گفتنش را دارم این است که نمی‌فهمم همه‌ی این‌ها به این معنی است که او نمی‌گذارد من تمام و کمال به حال خودم بمیرم یا اینکه فهمیده مرده‌ام و دارد کمکم می‌کند تکه‌های گم شده‌ام را از نو سر هم کنم یا از نو بسازمشان؟

نگویید که چه فرقی می‌کند؟ به حال من خیلی فرق می‌کند.

ـ جواب به این سادگی‌ها به دست نمی‌‌آید و من هنوز فراموش نکرده‌ام که فراموش کرده‌ام.

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

مانترای همیشه‌ی متروک

What are you so afraid to lose?

What is it you're thinking that will happen if you do?

What are you so afraid to lose?

What is it you're thinking that will happen if you do?

What is it you're so afraid to lose?

What is it you're thinking that will happen if you do?

...

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

جایی برای رفتن

جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد وقتی که به قول شاعر از مست کردن خسته شده‌ای و از علف دیگر کاری ساخته نیست، و بنزودیازپین‌ها دیگر ارضایت نمی‌کنند و زولپیدم دیگر کمک‌ات نمی‌کند که بتوانی بخوابی، وقتی که به حشیش یا کوکائین رفتن منطقی به نظر نمی‌رسد، و سایکدلیک در دسترس‌ات نیست. جایی ـ فراتر از مرگ که انتظارت را می‌کشد ـ برای رفتن باید وجود داشته باشد.

وقتی دیگر دیدن یک فیلم یا خواندن یک رمان یا خریدن چیزی که چند ماهی انتظار خریدن‌اش را می‌کشیدی کفایت نمی‌کند. جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد که کارت به بیمارستان اعصاب و روان یا خودکشی نکشد. و این رفتن باید چیزی ورای فرار کردن یا پنهان شدن باشد. وقتی تمام عمرت فرار کرده باشی می‌دانی که فرار کردن دیگر جواب نیست.

دیگر نمی‌خواهم فرار کنم یا جایی پنهان شوم. می‌خواهم بمانم. و این ماندن به معنای جنگیدن نیست. شاید هم من هنوز به مرحله‌ای نرسیده‌ام که چیزی برایم ارزش جنگیدن داشته باشد. هنوز توان جنگیدن ندارم، نه برای کسی، نه برای چیزی و نه برای خودم و نه برای زندگی؛ اما می‌خواهم تمام تلاشم را بکنم که دیگر از فرار خبری نباشد. که اگر کار به مرحله‌ی سخت‌اش رسید فرار نکنم. که اگر چیزی به جایی نرسید بی‌خداحافظی رها نکنم و بروم. می‌خواهم خداحافظی کردن را یاد بگیرم و تحمل‌اش کنم. می‌خواهم دفعه‌ی بعدی اگر کسی آزارم داد بمانم و توی چشم‌هاش نگاه کنم و از رنجی که کشیده‌ام حرف بزنم، نه که چند سال بعد پیش دیگری از حرف‌های هیچ وقت نزده‌ای بگویم و باز هم نتوانم به زبانشان بیاورم. فرار کردن دیگر جواب نیست و البته کار به جایی رسیده که دیگر جایی هم برای فرار کردن وجود ندارد.

زمانی پناهگاه‌های زیادی برای پنهان شدن داشتم. اصلا وارد جایی که می‌شدم، هر جایی، اول دنبال راه در رو و گوشه‌ای برای فرار می‌گشتم. و همیشه جایی برای پناه بردن وجود داشت. مثلا حیاط پشتی متروکه‌ی مدرسه که نیمکت‌های کهنه را تویش انبار کرده بودند و بین بچه‌ها پیچیده بود که روح دارد یا یک همچین چیزی و هیچ کس جرات نداشت پایش را آنجا بگذارد. کارگاه نقاشی یک اتاق کوچک تنگ و تاریکِ انباری طور داشت و استادم خوب فهمیده بود وقتی خبری ازم نیست یا می‌خواهم از زیر کار در بروم یا خسته شده‌ام یا ازش لجم گرفته کجا باید دنبالم بگردد. بعدها بزرگ‌تر که شدم توی سلف دانشگاه، میزی منتهی الیه غربی رو به دیوار پناهگاه من بود که لم بدهم و پاهایم را دراز کنم روی صندلی روبه‌رو و صدای موزیک توی گوشم را تا جایی که راه دارد بلند کنم. یک جای پنهانی‌تر هم داشتم که برای مواقع ضروری‌تر بود. پشت بام مسجد دانشگاه. صندلی‌یی که یحتمل متعلق به سال اول تأسیس دانشگاه بود را می‌گذاشتم زیر پاهام و از شیشه‌ی نیمه شکسته‌ی پنجره‌ی خرپشته می‌پریدم روی پشت بام. خوراک روزهای ابری و بارانی بود. بعدتر تراس جراحی چهار مأمن روزهای پست کشیکم بود. صبح فردای کشیک‌ها روی صندلی زهوار در رفته‌ی کثیفش می‌نشستم و هوس سیگار کشیدن به سرم می‌زد.

حالا اما اوضاع دیگر فرق کرده. آن میز و صندلی سلف دانشگاه دیگر سر جایشان نیستند. سر جایشان هم اگر باشند دیگر جایی برای من ندارند. شیشه‌ی شکسته‌ی پنجره‌ی خرپشته‌ی پشت بام مسجد دانشگاه احتمالا مدت‌هاست که عوض شده. تراس جراحی چهار سرجایش هست اما دیگر اثری از صندلی زهوار در رفته‌ی کثیف من نیست. و معلوم نیست توی کدام زباله دان کجای شهر تنهاتر رها شده به حال خودش. شرایط دیگر عوض شده. هیچ محل فراری دیگر مثل قبل سهل الوصول نیست.

حالا دیگر نمی‌توان حتا هیچ کافه‌ای برای فرار پیدا کرد. اکثرشان بوی گند روغن سوخته می‌دهند. تردمیل باشگاه هم جای خوبی برای فرار نیست. با آن آینه‌های سرتاسری روبه‌روت که تویش کسی را می‌بینی که زنده بودنش نه آن زنده بودنی است که آنی می‌اندیشید:‌ لرزش‌های خفیفی را می‌بینم، گوشت ماتی را می‌بینم که ول و رها می‌شکفد و می‌تپد.

حالا دیگر نه می‌شود پناه برد به آبدارخانه‌ی درمانگاه، نه اتاق داروها، نه حیاط پشتی و نه هیچ جهنم دیگری. کار به جایی رسیده که توی دستشویی درمانگاه هم آسایش نداشته باشم. یا توی ماشینم، یا خانه‌ام، یا اتاق خوابم. آدم‌ها همه جا هستند و صدایشان از هر جایی شنیده می‌شود و یک جوری فریاد واکسن واکسن سر می‌دهند که گویی تقصیر ماست! و خواسته‌ای دارند و داستانی، دردی و غمی برای افزودن به غم‌هایت.

کار به جایی رسیده که مجبورم به پاسخگویی و تلفن لعنتی‌ام که زنگ می‌خورد دیگر نمی‌توانم بگویم گور باباش. می‌گویند مسئولی و شوربختانه راست می‌گویند و من تمام عمر از این کلمه و باری که روی دوشم می‌گذارد فراری بوده‌ام.

خلاصه همه جا پر از نور است و صدای آدمیزاد. گاهی هوس می‌کنم بر سر آدم‌ها فریاد بزنم که برای یک ساعت هم که شده سکوت کنید، چراغ‌ها را خاموش کنید، پرده‌ها را بکشید، کولرها را با چند گلوله‌ از کار بیندازید تا صدای بادشان توی پره‌های تق و لقِ دریچه‌ها سمفونی جیر جیرِ گوش خراش راه نیندازد. به مقدساتتان قسم کمی سکوت کنید. کسی اینجا دارد به جنون می‌رسد. (و بعد روی سنگ قبرم بنویسید مرحوم توی ننه من غریبم بازی استاد بود.)

باور کنید چهار پنج سال پیش اگر بهم می‌گفتند که چهار پنج سال دیگر پیدا کردن جایی که نور زیادش چشم‌هایت را اذیت نکند برایت سخت می‌شود بهش می‌گفتم گمشو بابا! ولی امروز کار به اینجا رسیده است.

بنابراین فرار کردن را بوسیده‌ام و گذاشته‌ام کنار. باید بمانم. باید بمانم و یک خاکی بر سر بریزم و جایی برای رفتن برای خودم دست و پا کنم.

مثلا همین که چند دقیقه‌ای بی‌حرکت بنشینم و سعی کنم کمرم را راست نگه دارم و تنفسم را کنترل کنم و در سکوت به هیچ چیز فکر نکنم. آنقدر سکوت کنم تا اینکه بالاخره ـ به قول نویسنده‌ی کتابی ـ صدایی بشنوم. جایی برای رفتن مثل بوم نقاشی گوشه‌ی اتاقم، یا موسیقی زیبایی که تازه شنیده‌ام، یا حرف زدن با کسی که ظرافت کلمه‌هاش آبی خنک باشد روی آتش درونم.

جایی برای رفتن شبیه وبلاگی که برای خودم باشد و بتوانم بنویسم بی‌آنکه دغدغه‌ی خوانده شدن داشته باشم.

بله. جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

رقصنده‌ای تنها بر شاخه‌ای برهنه

I have tried but I don't fit
Into this box I'm living with..

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

شاید چیزی باشد، شاید همه چیز

می‌خواستم اینجا یک چیزهایی بنویسم که الان خیلی خسته‌تر و چت‌تر از آن ام که چیز درخوری به ذهنم برسد. می‌خواستم یک چیزهایی بنویسم که جمله‌هاش از صبح توی سرم پس و پیش می‌شود و کلمه‌هاش جلوی چشم‌هام

به جاش این قطعه را که وسط خواب و بیداری دو سه مرتبه آپلود کردم و به اشتباه حذف کردم را دو سه مرتبه پشت سر هم گوش کنید. برایتان خوب است.

باور کنید همه چیز همینقدر ساده ست.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

چهل و دو

این سرما خیلی خالص است، این تاریکی شب خیلی خالص است؛ آیا خود من موجی از هوای یخ زده نیستم؟ که نه خون داشته باشم، نه لنف، نه گوشت. که در این مجرای طولانی به طرف رنگ‌پریدگی آن سو در جریان باشم. که جز سرما چیزی نباشم.

| تهوع _ ژان پل سارتر |

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

Together we stand, divided we fall

می‌فرماید:

Hey you, don't help them to bury the light

Don't give in without a fight.

به این شکل.

 

ف. بنفشه
شنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

دلم می‌خواهد تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم

این‌ها را برای خوانده شدن نمی‌نویسم. برای تو نمی‌نویسم. حتا برای خودم نمی‌نویسم. نمی‌نویسم تا مثل همیشه مدام بخوانمش و هی پاک کنم و از سر بنویسم و جمله‌ها را پس و پیش کنم و کلمه‌ها را جایگزین هم کنم و علایم نگارشی را با وسواس انتخاب کنم و حواسم به هزار کوفت دیگر باشد. این‌ها را فقط برای نوشتن می‌نویسم. مثل دختر مادر مرده‌ای در مجلس عزا که ماتش برده و همه می‌گویند گریه کن! گریه کن تا راحت شوی! یک صدایی توی سرم می‌گوید: بنویس! بنویس تا خلاص شوی! این‌ها را حتا برای آن صدا هم نمی‌نویسم. این‌ها را فقط و فقط به خاطر نوشتن می‌نویسم.

مثل یک جسم سنگین که افتاده باشد توی دریایی عمیق، آرام آرام فرو می‌روم و فرو می‌روم. دلم می‌خواهد تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم. همین خودم که تصویرش افتاده روی صفحه‌ی مانیتور لپ تاپ،‌که چشم‌هایش را دیگر نمی‌شناسم و برایم روز به روز غریبه‌تر است. همین خودم که دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهد؟ چه نمی‌خواهد؟ دلم می‌خواهد بفهمم دست‌هام چرا دیگر کار نمی‌کنند؟ چرا مغزم کار نمی‌کند؟ چرا نمی‌توانم مثل قبل غذا بخورم یا رانندگی کنم یا بنویسم؟ چرا نتوانستم وقتی دستم را توی دستش محکم گرفته بود توی چشم‌هاش نگاه کنم و بگویم وقتی کنارت هستم نمی‌توانم درست نفس بکشم. احساس می‌کنم کنار همه‌ی طلبت از دنیا داری هوای مرا هم نفس می‌کشی. چرا نتوانستم یک کلمه حرف بزنم؟

مثل مغروقی که زنده ماندن برایش اهمیتی ندارد و در عین حال خفگی را نمی‌فهمد و دست و پا زدن بلد نیست فرو می‌روم و فرو می‌روم.

می‌گویند بهترین کار آن است که رویدادها را به دقت بنویسی باید بتوانی همه‌ی آن‌چه که توی سرت می‌گذرد را یکی یکی و با جزئیات تمام بنویسی. بعد از مدتی آدم اگر بتواند رودربایستی با خودش را بگذارد کنار، از دل این نوشته‌ها چیزهای به درد بخوری بیرون می‌آید، بعد کم کم فشاری که از روی دوشت برداشته می‌شود را حس می‌کنی، بعد خلاص می‌شوی و تمام. به گمانم دروغ می‌گویند. با این همه روزهای گذشته با اینکه ازشان خیلی نگذشته اما حالا خیلی دور اند برای بازگو کردنشان با جزئیات. الان تنها چیزی که خیلی خوب به یاد می‌آورم این است که من ترسیدم. خیلی ترسیدم. از یک کسی که می‌خواست توی چنگش بگیردم و بکشد ببردم نمی‌دانم به کجا ترسیدم. و من فلج شده بودم.

شبیه کسی که گویی هیچ وقت هوایی نفس نکشیده ریه‌هام پر از آب می‌شود. انگار از یک ماده‌ی غلیظ ولرم پر می‌شوم. و فرو می‌روم و فرو می‌روم.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

Silent Night

I should be stronger than weeping alone

ولی نیستم.

 

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۴ مرداد ۱۴۰۰
۲ دیدگاه

راندن در شب تاریک

آقای مسکوب می‌فرماید: من هر چیزی که نوشتم، از یک جایی شروع کردم از یک جای دیگه سر درآوردم.

 

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

Don't fucking touch me

می‌گویند نویسنده باید طبق اقتضای زمانه‌اش بنویسد، با این حساب من هم شاید بتوانم حالم را عوض پیچاندنش میان یک مشت کلمه و جمله و فلان، با توصیف یک میم ساده که چند روز پیش دیده بودم برایتان توضیح بدهم:

یک شخصی هست که مدام از تنهایی می‌نالند که:

Why must I live this life alone in solitude?

اما به محض اینکه کسی می‌آید بهش نزدیک شود می‌گوید:

Don't fucking touch me!

به این شکل.

خنده‌دار است؟ واقعا هم هست. نکته‌ی جالبی که وجود دارد این است که وقتی این احوال را تبدیل به میم کرده‌اند و بین آدم‌های زیادی هم دست به دست شده یعنی کسان زیادی هستند که مثل من به این مرضِ دونت فاکینگ تاچ می دچار اند. اصلا این را از من همیشه توی ذهنتان داشته باشید، هر زمان که گمان کردید دردی هست که توی جهان هستی فقط شما در حال رنج بردن ازش هستید بدانید که سخت در اشتباهید. اصلا هر وقت فکر کردید خیلی خاص و یگانه اید و مسائلِ مختص خودتان را دارید بدانید که احمقی بیش نیستید.

ولی خوب نکته‌ی باریک‌تر ز مویی هم این میان هست که جای گفتن دارد. اینکه گاهی اوقات اینکه بدانید دردی که شما می‌کشید را آدم‌های زیاد دیگری هم می‌کشند کمکی به تسکینتان نمی‌کند. بعضی وقت‌ها اتفاقا خیلی کمک می‌کند به تحملش اما بعضی وقت‌ها هم نه. بعضی وقت‌ها با خودتان می‌گویید اصلا چه ربطی دارد؟ واقعا هم اصلا چه ربطی دارد؟! بگذریم!

اصلا بیایید در مورد این مرضِ دونت فاکینگ تاچ میِ من صحبت کنیم. شخصی چند وقت پیش آمد توی زندگی‌ام که از قضا خیلی دلباخته و فلان و بهمان هم بود. بعد من، منی که چند روز پیش از آمدنش فریادِ I'm so fucking lonely سر داده بودم، در دم پا به فرار گذاشتم. ننگ بر من اما اینقدر زندگی و شخصیت آن فرد مذکورِ نگون‌بخت را شخم زدم که دستگیرم شد آدمی که در ظاهر خیلی پر و با سواد و فلان و بهمان می‌نماید در باطن خیلی هم پوچ و تو خالی و بی‌سواد است. بعد شروع کردم به ایراد گرفتن از آن بیچاره که مثلا آدمی که داعیه‌ی نویسنده بودن دارد خیلی مسخره است که میان نوشته‌هاش مشکل هکسره داشته باشد (از موضوع و محتواش نگویم که تا صبح می‌توانم غر بزنم) و پر واضح است که هکسره ترن‌آف است یا از علامت تعجب زیاد استفاده می‌کند و خب این یکی از آن یکی هم ترن‌آف‌تر است یا مثلا در جوابم وقتی از گوشه‌ای از ترس‌هام برایش گفتم گفت من هم می‌خواهم فرانکشتاینِ (!) درونم را با کمک تو شکست بدهم و من خیلی جلوی خودم را گرفتم که بهش نگویم پسر! مری شلی خودش توی ازدواجش ریده بود! و این یکی از همه ترن‌آف‌تر بود و یک عالمه چیزهای ترن‌آف دیگر؛ لذا دونت فاکینگ تاچ می!

پا به فرار گذاشتم.

قضاوتم نکنید. می‌دانم که هیچ آدمی نیست که بی عیب و ایراد باشد و اصلا خود من خدای عیب‌های عالم‌ام (البته فرقم این است که ادعایی ندارم. بگذریم.)

بعد جایی درمورد مرضِ پرفکشنیزم یا کمال‌گرایی خواندم و راستش را بخواهید یک جمله‌ای خواندم که چیزی را درونم تکان داد. می‌گفت این افراد معمولا یک آدمی که مثلا نمره‌اش هفتاد هشتاد است را پس می‌زنند که اگر زمانی کسی آمد که صد بود برایش جا باشد. و البته باز هم پر واضح است که هیچ کس صد نیست.

بیشتر که فکر کردم دیدم بین مرضِ پرفکشنیزم و مرضِ دونت فاکینگ تاچ می یک مرز باریک هست و چه بسا یک همپوشانی‌هایی هم وجود داشته باشد که باعث می‌شود گاهی تشخیصشان از هم دشوار شود. می‌توانم بحث را با یک مقایسه‌ی ساده‌ی پزشکی باز کنم و ببندم و تمام اما زیادی تخصصی می‌شود، لذا ولش کن.

بعدتر با خودم خلوت کردم و دیدم من این بلا را تقریبا سر همه‌ی کسانی که بعد از او وارد زندگی‌ام شده‌اند آورده‌ام. بماند که البته او هم شبیه همه‌ی مردمان جهان هستی عاری از عیب و نقص نبود و وقتی شخصیتش را کند و کاو میکنم چه بسا او هم یک فرد تو خالی بیش نبوده باشد اما ترجیح می‌دهم این کار را ـ اگر هم کمی باعث تسکینم می‌شود ـ نکنم مبادا چهره‌ی عشق خدشه‌دار شود.

یک وقتی یک کسی ازم پرسید از کجا بفهمم عاشق شدم؟ گفتم ببین! بگذار خلاصه بگویم، هر وقت دیدی طرف حتا اگر جلوی چشم‌هات اجابت مزاج کرد (صرفا جهت اینکه بار کلمات ناجور متن زیاد نشود) و تو با خودت گفتی:‌ "خب حتما دستشوییش میومده" بدان که عاشق شدی. باور کنید عشق ورای همه‌ی خوبی‌هاش یک چنین حماقتی را در درونتان خلق می‌کند و پرورش می‌دهد که رهایی از آن ممکن نیست.

حال این میان یک مفهومی هم پیش می‌آید به نام عشق بی‌فرجام. یک جایی از رمان لیدی ال، رومن گاری در وصف پرسی، عاشق دیرین لیدی ال می‌نویسد: «در هر لحظه از این رابطه اگر لیدی ال خود را به او تسلیم می‌کرد، حتما از وحشت به سر و کله‌اش می‌زد و راهی سویس می‌شد. عشق بی‌فرجامش برای او بسیار مهم بود و اهمیت فراوانی داشت که همچنان ناکام باقی بماند، چون وجود این عشق پذیرش همه چیز را آسان‌تر می‌کرد.» بعد هم این اصطلاح فرانسوی را می‌نویسد: comme il faut که یعنی "دقیقا بی‌نقص". سِر پرسی، یا رومن گاری یا همه‌ی عشاق تاریخ ادبیات خوب می‌دانند که این بی‌نقصی دقیقا تا زمانی ادامه می‌یابد که عشق بی‌فرجام بماند چون به محض وصال آن غبار بی‌نقصی کم کم محو می‌شود و چهره‌ی واقعی معشوقتان ـ با کیفیت فول اچ دی ـ شروع می‌کند به نمایان شدن.

ما که وصالی ندیدیم که از بعدش با سند و مدرک بنویسیم اما همه‌ی این‌ها که نوشتم یا واقعا واقعی‌ است یا جمله‌های بی‌سر و تهی است صرفا برای آرام کردن عشاق ناکام تاریخ.

البته در این صورت باز هم یک مسئله‌ی دیگری پیش می‌آید که این یکی را از زبان گوته برایتان می‌نویسم:

ورتر می‌گوید «آن نارنج‌هایی که من کنار گذاشته بودم و دو سه دانه هم بیشتر نبودند، خیلی می‌چسبید، اما هر برشی که [شارلوته] به این همسایه‌های پررویمان تعارف می‌کرد، نیشی به قلب من بود.» رولان بارت همین‌ها را یک جور دیگری نوشته:‌ «پرتقال‌هایی که جمع کرده بودم، تنها پرتقال‌هایی که می‌شد پیدا کرد، تاثیر شگرفی گذاشتند، هر چند با هر تکه پرتقالی که او، از سر ادب، به همسایه‌ی مزاحمی تعارف می‌کرد احساس می‌کردم دارد قلب مرا تکه تکه می‌کند.»

اینکه شما به وصال نرسید و کسی دیگر برسد و این بار معشوقتان به جای نارنج یا پرتقال یا هر کوفت دیگری، خودش را با دیگری قسمت کند و هر لحظه قلبتان را تکه تکه کند... نمی‌دانم تحمل این سخت‌تر است یا مخدوش شدن چهره‌ی دقیقا بی‌نقص معشوق در پس پرده‌های وصال. این را هم بگویم که انتخاب هیچ کدام هم دست شما نیست. یا حداقل دست من یکی که نبود. بنابراین دنبال این نباشید که کدام بهتر و کدام بدتر است. در نهایت فاتحه‌تان خوانده است.

بگذریم.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۴۰۰
۵ دیدگاه