زندگیام هرگز چیزی بهجز واژهها نبوده است
آمدهام یک روزم ـ هر روزم ـ را برایتان تعریف کنم تا دیگر از روزمرگی ننالید.
صبح ساعت هشت یا نه، این روزها ده حتا، از خواب بیدار میشوم، کمی در تخت میمانم و سقف و دیوار اتاقم را ورانداز میکنم، کمی این پهلو آن پهلو میشوم و مقاومت میکنم که یک روز معمولی دیگر را دیرتر شروع کنم. بعد به هر ضرب و زوری شده خودم را از تخت جدا میکنم. صفحهی خالی گوشیام را نگاه میکنم. یکبار به ج. که داشت از گوشی جدیدم تعریف میکرد گفتم یک موبایل خوب چهار پنج سال پیش خیلی به دردم میخورد الان اما برایم چیزی بیشتر از یک تکه حلبی نیست ـ همان کلام مولانا که آب را چون یافت خود کوزه شکست و الخ ـ بهم گفت تارک دنیا شدی؟ خندیدم! الان تنها چیزی که برایم مانده و ارزش چک کردن دارد این است که ستارههای روشن وبلاگها را چک کنم. و تقریبا هر روز دنبال ستارهی روشن مورد عجیب هانس شنیر میگردم با اینکه میدانم نمیبینمش. این روزها خیلی از وبلاگها هستند که زمانی فعال بودند و دیگر نمینویسند یا حتا دیگر وجود ندارند، اما این یکی انگار عاقبتِ خودِ من است. اینکه یک روز بیسر و صدا همه چیز را بگذاری و بروی روش من است. حال نویسندهی وبلاگ روزهای آخری که مینوشت حال همیشهی من است. دیدن صفحهاش که به روز نمیشود یک جورهایی شبیه دیدن خودم است در آیندهای که نمیدانم کی تسلیمش خواهم شد. گفتن ندارد. اگر نویسندهاش را میشناسید سلام من را بهش برسانید.
بعد بلند میشوم، یک لیوان چای میخورم. دوباره برمیگردم توی تخت. و این تصویری که میبینید شمایل دست نخوردهی غالب روزهای من است.
این روزها حتا پرده را کنار نمیکشم چون نور روز چشمهایم را اذیت میکند. گاهی کتابی میخوانم، گاهی دو کلمه درس میخوانم، گاهی چیزی مینویسم. گاهی همینطور بیهدف مینشینم و هیچ کاری نمیکنم تا ساعت سه بشود و آماده شوم و نیم ساعتی رانندگی کنم و The Prophet گری مور را مکرر گوش بدهم تا برسم سر کار.
اگر آن تصویر غالب این روزهام بود این یکی موسیقی غالب این روزهایم است. میتوانم یک روز تمام از صبح تا شب چشمهایم را ببندم و این موزیک تنها صدایی باشد که میشنوم. این را تقریبا همه جا گفتهام که اگر بهم بگویند مثلا شش هفت دقیقهی دیگر خواهی مرد، آخرین کاری که انجام خواهم داد گوش دادن به این آهنگ است. نه وداعی دارم، نه جملهی ماندهای که دوست داشته باشم به کسی بگویم، نه حرف آخری برای جهانیان دارم، نه وصیت نامهای و نه هیچ چیز دیگر. فقط بگذارید این شش هفت دقیقهی مانده را در آرامش به این ساختهی گری مور گوش دهم. خلاصه که همانطور که به بهشت نمیروم اگر هایده آنجا نباشد، قطعا به بهشت نخواهم رفت اگر گری مور نباشد آنجا که برایمان گیتار الکتریک بنوازد. (البته گفتن ندارد که این لیست سر دراز دارد.)
بعد سر کار کتاب و دفترم را باز میکنم، کمی درس میخوانم و نمیخوانم. چندتایی مریض میبینم. اگر خلوت باشد شاید به یک پادکستی چیزی گوش کنم و بعد ساعت نه که شد دوباره رانندگی میکنم تا خانه. اگر حوصله داشته باشم از مسیری دورتر برمیگردم تا کمی آدمها را تماشا کنم.
آخرین ساعات ماندهی روز هم سرم را با یک فیلمی، کتابی، چیزی گرم میکنم و گاهی با ص. حرف میزنم تا خوابم ببرد و این نمایش مسخره بالاخره تمام شود.
هر روز همین کارها را تکرار میکنم و ته دلم اضطراب دارم چون میدانم ماندنم در تخت خواب دلیلی ندارد. دیروز اما همین کارها را تکرار کردم ولی ته دلم اضطراب نداشتم چون دندان عقلم را کشیده بودم و درد داشتم و ماندنم در تخت خواب دلیل داشت.
به نظرم درس خواندن برای امتحان دستیاری تاریکترین دوران زندگی یک پزشک است. گاهی فکر میکنم من که درست و درمان درس نمیخوانم پس کلا بگذارمش کنار و بد نامیاش را از سرم باز کنم و یک غلط دیگری توی زندگیام بکنم. اما بدبختی اینجاست که به این نتیجه نمیرسم آن غلط دیگر دقیقا چی باشد خوب است؟
دوستی دارم که به گفتهی خودش هروقت توی زندگی به بنبست میرسد به خداحافظ گاری کوپر تفأل میزند. البته شاید نه به خاطر نبوغ رومن گاری یا ویژگیها و کلیدواژههای خداحافظ گاری کوپر. شاید تنها به خاطر اینکه عاشق چشمهای آبی لنی است. حتم دارم لنی اگر وجود خارجی داشت و میفهمید آدمها به کتاب زندگیاش تفأل میزنند حتما یک لیچاری بار تفأل زننده میکرد. ولی بالاخره آدمیزاد است دیگر، یک وقتهایی هم هوس میکند به کتاب آقای گاری تفأل بزند:
«خدا، ابدیت، کلیساها. این کشیشها که نمیتوانند به چیز دیگری فکر کنند.
- به چی دارین فکر میکنین؟
- دارم به این فکر میکنم که ماتحتم داره یخ میزنه. لنی، حرف نداره، داره یخ میزنه. به چه میخندین؟
- هیچ
...
- لنی، حالا دیگه فقط ماتحتم نیست، خایههام دارن یخ میزنن.
- شما خایه میخواین چه کار؟ خایه به درد کشیشها چه میخوره؟
- لنی، انرژی. از انرژی غافل نشو. مخزن انرژی خایههاست. کشیش و غیر کشیش انرژی لازم داره.
آخرین قوطی ساردین را تمام کرد.
- لنی، راه بیفتیم، من دارم یخ میزنم.
- شما از مردن میترسید؟
- از یخ زدن میترسم.
لنی خندید.
- هیچ میدونین من اون پایین تو ژنو چه کار کردم؟ رو شش هزار دلار تف انداختم.
- عجب! چرا؟
- خیلی خطرناک بود.
- پلیس در کار بود؟
- نه، یک دختر. نزدیک بود گرفتارش بشم. یعنی داشتم برای دختره از خیر ساردین میگذشتم.
- ظاهرا کار خیلی خرابه.
- میدیدم اگه یک خورده دیگه پهلوش بمونم زندگی برام ارزش پیدا میکنه. گلوم داشت جدی پیشش گیر میکرد. جدی جدی.
- لنی دارن میافتن.
- خب اگه افتادن برشون دارین. من عقیدم عوض شد. شما تا پناهگاه میتونین تنها برین؟
- معلومه که میتونم. چرا؟
- چون من برگشتم.
- مگه دیوونه شدین؟ هیچ کس نمیتونه شب این راه رو بره.
- خوب، شما برام دعا میکنین. دعا ردخور نداره.
- لنی، از من به شما نصیحت. بعضی وقتها هم نتیجهای نداره. البته این خیلی کم اتفاق میافته، ولی اتفاقه دیگه. کسی چه میدونه. این کار رو نکنین.
- خداحافظ»
گنجاندن سختترین و پیچیدهترین مفاهیم فلسفی میان جملاتی ساده و طنز و تحویلشان به خواننده. رومن گاری خیلی خوب از پس این کار برمیآید. اینکه منظورش را بچپاند میان مضحکترین قسمتهای کتاب و شما را میان بهت و خنده سرگردان کند. آقای گاری استاد این است که خواننده را دقیقا آنجایی که نباید، مجبور به خندیدن کند. مثلا آنجا که همین جملهی محبوب من از کتاب را از زبان جس میخوانیم که: «لنی، پاپ مرد!» یا مثلا آنجایی از کتاب تولیپ که سرانجام قدیسی را میخوانیم که پس از خاموش شدن هالهی نور دور سرش جانش را از دست میدهد تنها به خاطر اینکه عادت داشته از آن به عنوان چراغ قوه استفاده کند و شب است و تاریک است و در راه مستراح جلوی پایش را نمیبیند و زمین میخورد و...
خوب آدم یک جاهایی نباید بخندد. لحظهی «لنی، پاپ مرد!» لحظهی عروج لنی است. لحظهای که تسلیم میشود و اجازه میدهد زندگی برایش ارزش پیدا کند. تو اگر یک بار و تنها یک بار در زندگیات اجازه داده باشی که زندگی برایت ارزش پیدا کند قطعا میفهمی که لنی چقدر حق داشت بترسد. یک جاهایی نباید خندید.
رومن گاری با وجود همهی درونِ جذابش و زیستی که داشته و شمایلی که در ذهن من دارد و سرگذشتاش و مرگاش و همهی اینها ـ که باید یک روزی مفصل برایتان بنویسم ـ شاید محبوبترین نویسندهی من نباشد اما باور کنید آدمی که آخرین جملهای که نوشته این است که «واقعا به من خوش گذشت، متشکرم و خداحافظ!» ارزشاش را دارد آدم به کتابهاش تفأل بزند. شما هم یک وقتهایی به خداحافظ گاری کوپر تفأل بزنید.
راستی شما به چه کتابهایی تفأل میزنید؟
سکانس اول فیلم: رضا در اتاقی به هم ریخته نشسته روی یک صندلی، خیره به زمین. بلند میشود. لباسش را عوض میکند. شلوارش را عوض میکند. جوراب میپوشد. کفشش را میپوشد. هنگام پوشیدن جوراب دوم مکث میکند. چند ثانیهای فکر میکند. بعد کفشش، جورابش، شلوار و لباسهایش را بیرون میآورد و همان اولیها را میپوشد و میرود روی کاناپه میخوابد.
"نمایشی آشنا از افسردگی"
همهی داستان خلاصه میشود توی آن چند ثانیه مکث که از خودت میپرسی: که چی بشه؟! همین سوالِ صحیحِ صریحِ کوتاه و فلج کننده: که چی بشه؟! نتیجهاش میشود همین که تنها کاری که با شوق انجامش میدهی میشود هیچ کاری نکردن.
«من تنها بازماندهی خانوادهای هستم که قرنها پیش پس از سفری طولانی به این سرزمین رسیدهاند. بزرگ این تبار پیرمردی بود که نمیمرد. صبح روز صد سالگی، میان صحرایی وسیع، نزدیک رودخانهای پر آب، زیر سایهی چتر انداختهی درخت گز، او را سر راهی رو به قبله خواباندند و رفتند.»
La double vie de Veronique
Three Colours: Blue
Three Colours: Red
لورا مالوی در دههی هفتاد در آغاز مطالعات فمینیستی مقالهای مینویسد تحت عنوان "لذت بصری و سینمای روایی" و تئوریای را مطرح میکند و از اصطلاحی حرف میزند به نام "male gaze" و معتقد است در سینما که البته آن را یک سینمای مردانه میداند، زنها همیشه تحت یک "نگاه خیرهی مردانه" بودهاند. معتقد است زنها همواره از دید مردها به نمایش گذاشته شدهاند. مردها تهیهکننده بودهاند، مردها کارگردان بودهاند، مردها نویسنده و فیلمنامهنویس بودهاند و اصولا شخصیت زنها را طراحی کردهاند برای نگاه مردانه. که البته پر بیراه هم نیست و هنوز بعد از چهل پنجاه سال رد پایش را توی هنر، سینما، و حتا ادبیات میبینیم. که البته هیچ کدام اینها حرف من نیست. با احترام به نظریههای فمینیستی میخواهم از مردی حرف بزنم که زنها را بهتر از هر زنی در تاریخ سینما به نمایش گذاشته. من تنها آمدهام چند خطی بنویسم در ستایش نگاه مردانهی کیشلوفسکی و دعوتتان کنم به تماشای زنها از نگاه او.
اول تیر ماه تولد سیمین است. با ج. قرار گذاشتیم بیاید محل کارم تا برویم برایش هدیهای بخریم. هدیهی سیمین را که خریدیم توی یک مغازهی دیگر چیزی را دیدم که خیلی قبلتر داشتم و کسی شکستش و بعد قول داد که یکی دیگر برایم بگیرد و نگرفت. ج. آن را برایم خرید. بعد رفتیم کتابسرای محبوب من که همان حوالی بود و من برایش یک کتاب نفیس از رباعیات خیام خریدم. نمیدانم چرا این کار را کردم. شاید بیشتر میخواستم لطفش را جبران کنم و بیحساب شویم و حتا کمی به خودم بدهکارش کنم شاید، ولی نمیدانم چرا خیام گرفتم؟ اگر میخواستم خیلی بهش لطف کنم مثلا بوستان سعدی، یا شاید دیوان اشعار پروین اعتصامی یا حتا نظامی، یا چرا به خودم زحمت میدادم؟ یک زبالهای مثل ملت عشق هم کفایت میکرد. خیام آن چیزی نیست که آدم برای هرکسی بخرد. بعد رفتیم یک جایی آبمیوه خوردیم و شد یک چیزی شبیه دیت اول! که انتظارش را نداشتم! وقتی مرا رساند خانه، کلید که توی قفل در چرخاندم و پا گذاشتم توی تاریکی امن خانهام احساس کردم همهی اینها به نوعی احساس بدبختیام را افزایش داده. که همهی اینها چیزی از احساس تنهایی و اندوهم کم نکرده. و گریهام گرفت و گریه کردم. و پیام دادم به ص. و همهی اینها را برایش تعریف کردم. بهم گفت دنیالار سنه قربان که به گمانم یعنی همهی دنیاها به قربانت. گفت همیشه نگرانم است که نکند یک وقتی از سر تنهایی آدم اشتباهی را راه بدهم توی زندگیام. بهش گفتم میترسم دیگر هیچ وقت هیچ چیز خوشحالم نکند. میترسم دیگر هیچ وقت حالم خوب نشود. گفتم من بیست و هفت سالم است ولی نمیتوانم با یک کسی که دوستم است و میدانم دوستم دارد و آدم خوبی هم هست بروم بیرون و احساس بدبختی نکنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سطحیترین احساس عاشقانه، چه احساس شادمانی و چه احساس ملال، ورتر را به گریه میاندازد. ورتر اغلب، همیشه، سیل اشک از صورت عاشق جاری است. آیا این عاشق درون ورتر است که زار میزند یا آن آدم رمانتیک دروناش؟
آندره ژید یک جایی از خاطراتش در وصف رنجهای ورتر جوان نوشته: «همین حالا بازخوانی ورتر را تمام کردم، البته نه بدون زحمت. فراموش کرده بودم چهقدر طول میکشد تا بمیرد [که مسئله اصلا این نیست]. آنقدر ادامه میدهد و ادامه میدهد که دلات میخواهد هلاش بدهی، بفرستیاش ته قبر. چهار پنج بار فکر میکنی، خب، این دیگر دم آخر است اما باز میبینی دوباره دارد نفس میکشد ... این وداع مبسوط کفرم را در میآورد.»
... این «من» نیز منکر میشود مرا. میگویمش: چون منکری، رها کن، برو. ما را چه صداع (دردسر) میدهی؟ میگوید: نی. نروم! سخن من فهم نمیکند.
چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
یکی او خواندی، لا غیر.
یکی را هم او خواندی هم غیر او.
یکی نه او خواندی نه غیر او.
آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.
| مقالات شمس تبریزی |
دیروز برای جستجوی ادامهی جملهای که نصفه و نیمه توی ذهنم بود، بعد از مدتها، توییترم را باز کردم. کلمهها را که سرچ کردم توی توییتهای پیشنهادی خیلی اتفاقی یک عکس عجیب دیدم که باعث شد واقعا حیرت کنم. عکس اتاق خواب یک نفر بود که گوشهی پایین سمت راستش تکیه به دیوار یکی از نقاشیهای رنگ روغن من دیده میشد. نقاشییی که از آن فقط یکی هست توی جهان و آن هم به دیوار اتاق من است. آنقدر تعجب کردم که حتا یک آن برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ببینم نقاشیام هنوز سر جاش هست یا نه! بعد رفتم توی صفحهی صاحب توییت و دیدم که پیجش پر است از تصاویر نقاشیهای من، عکسهایی که خودم با دوربین خودم گرفتهام و ویدئوها و نوشتههای من که از پیج اینستاگرامم برداشته بود و به اسم خودش منتشر کرده بود، یا بهتر بگویم دزدی کرده بود و در جواب تعریف و تمجیدهای دیگران تشکر کرده بود و ایموجی قلب و فلان گذاشته بود. از فرط حیرت سردرد گرفتم. پیش از این هم شده بود که کارهایم را اینجا و آنجا ببینم اما این دفعه واقعا فرق داشت. دختره کاملا داشت وانمود میکرد که من است! به همین مضحکی! حالا گمان میکنید من کیام؟ من یک آدم معمولیام که یک پیج پرایوت اینستاگرام دارد با تعداد نه چندان زیاد فالوور که اوج فعالیتم توی آن محیطِ ـ به قول دوستی ـ ضاله برمیگردد به سه چهار پنج سال پیش. پیجی که دو سه ماهی میشود به بهانهی درس خواندن دیاکتیوش کردهام. بعد یک نفر که به سختی میشناسمش از پستها و عکسها و نوشتههای من برای خودش یک هویت مستقل ساخته و چندین برابر من دنبال کننده دارد و خبر ندارد که دریای بزرگ نت گاهی اوقات میتواند خیلی کوچک باشد.
یحتمل این هم شرایطی است مدرن و مرتبط با عصر جدید که تو جایی جدا از مردمان در خلوت و انزوای خودت نشستی و دور آدمها را تا جایی که میشده خط کشیدی در حالی که همان زمان یک نفر یک جای دیگر با کارهای تو یک عالمه آدم دور خودش جمع کرده.
برایش نوشتم از این نقاشیها و عکسها و نوشتهها برای منی که سازندهاش بودم هیچ چیز درست و درمانی بیرون نیامد چه برسد به شمایی که ادای چون منی را درمیآوری و چرکنویسهای من را مشق خودت جا میزنی. گفتم امیدوارم آن تعریف و تمجیدها همان طور که بهشان واکنش نشان دادی به دلت نشسته باشد. به دل من که ننشست، به حدی که پیج اینستاگرامم را بستم. در جواب حرفهایی زد که چیزی جز دست و پا زدنهای دروغین یک آدم دروغگو برای توجیه خودش نبود. با این همه من بین بخشیدن و نبخشیدنش مردد ماندم و یکبار دیگر از خودم حیرت کردم.
بعد دلم برای خودم سوخت. بعد غمگین شدم. گریه کردم و مجبور شدم باز آن قرصهای لعنتی را بخورم. اینها صادقانهترین چیزهایی است که یک جایی از خودم نوشتهام. باور کنید دیگر بحثِ مشخص نبودن مرز بین خیال و واقعیت و اینها نیست. همهاش واقعی است.
غمگین شدم نه به خاطر اینکه کسی ازم دزدی کرده بود. خودم از هر کسی بهتر میدانم که سوشال مدیا به لعنت خدا نمیارزد. میدانم که از این اتفاق هم مثل همهی ماجراهای کوچک و بزرگ زندگیم میگذرم و رهاش میکنم. غمم از این بود که من روزی چند بار به خلاص کردن خودم فکر میکنم؛ و یک بار تا مرز رسیدن بهش رفتهام و برگشتهام. از اینکه میخندم و گاهی میخندانم اما روزی صد بار توی سرم تکرار میشود که حالم دیگر هیچ وقت خوب نمیشود. میدانم که ماههاست توی شرایطی هستم که باید از کسی کمک بگیرم ولی دلم کمک هیچ کسی را نمیخواهد. بعد با وجود همهی اینها یک کسی هست یک گوشهی این دنیا که دلش میخواهد شبیه منِ فروپاشیده باشد!
مسخره نیست؟
یکی از نزدیکانم امشب یک جنین سقط کرد. عضوی از خانوادهای کوچک که نیامده، رفت. با خودم گفتم آدمها توی زندگیهای واقعیشان مشکلات واقعی دارند.
مشکلاتی که گرچه کوچکتر اما دست کم واقعیترند.
من امشب از غم کودکی که دنیا نیامده رفت خوابم نمیبرد.
یک نیمه شب خنک خرداد ماه است. از خواب پریدهام. از یکی از همان خوابهای عجیبی که آدمها معمولا نمیبینند. خواب دیدم توی یک تصادف مهیب مردهام؛ اما نه تمام و کمال. روحم سرگردان است. مردهای هستم که نه ویژگیهای یک روح تمام عیار را دارد نه شبیه یک فرد زندهی معمولی است. توی خواب به این نتیجه میرسم که شاید کامل نمردهام! با هزار بدبختی مادرم را راضی میکنم که با هم به سردخانه برویم. با درماندگی روح سرگردانی که دلش نمیخواهد مرده باشد میگویم شاید هنوز زنده باشم. کارمند بیمارستان در سردخانه را که باز میکند، آن محفظهی کشویی مخوف آخرالزمانی را که میکشد بیرون، زیپ کیسهی حمل جسد را که باز میکند، یک سر میبینم که وصل است به دو تا جسم باریک دراز که نمیدانم دقیقا چیست؟ سر، سرِ من است، چشمهام باز است، دهانم تکان میخورد. سرم را بالا میآورم. کارمند بیمارستان منم. مادرم که همراهم بود منم... از خواب میپرم. نمیترسم. به دیدن این جور خوابها عادت دارم.
یک جایی از سهروردی خوانده بودم که وقتی کسی طی طریق میکند به شهری میرسد به اسم ناکجاآباد که توی آن شهر اولین کسی که میبیند خودش است. ناکجاآباد سهروردی یک جایی شبیه خوابهای من است.
میدانم که تا صبح دیگر از خواب خبری نیست.
حالا ایستادهام توی تراس خانهام که طبقهی چندم یک آپارتمان است. باد میوزد. تمام چیزی که به تن دارم یک پیراهن نازک کهنه است. به پشت تکیه دادهام به نردههای تراس. خنکی نردهها را در عمق پوستم احساس میکنم. سرم را خم کردهام سوی آسمان. ماه درست بالای سرم جلوی چشمهام میدرخشد. آسمان روشن است، روشنتر از تمام روزهای تاریک. تاریکی نام دیگر من است. شهر خواب است. آدمها دور اند. باد میپیچد میان موهام، میپیچد لای پیراهن نازک و گشادم و پوست برهنهام را لمس میکند. سبک و آرامم. آزادم.
پ ن: یک وقتهایی از اینکه سیگاری نیستم لجم میگیرد.
کسانی که میخوانند از آنهایی که مینویسند ترسناکترند. ترسناکتر آنیست که آیینه میشود و میایستد روبهروت و زل میزند توی چشمهات. حالا دیگر فرار کنی یا نکنی، بمانی یا نمانی فرقی نمیکند.
غمانگیز وقتیاست که آیینهی روبهرو نبیند که تو خیلی بیشتر از آنکه بشود دستی سمتت دراز کرد فرو رفتهای. خیلی بیشتر از آنکه شکایتی داشته باشی. آدم، از اندوه نهفته در اعماق وجودش رهایی ندارد، حتا اگر بهترین تراپیستهای جهان را در کنارش داشته باشد. یک چیزهایی هست. هر کاریش کنی هست.
یک وقتهایی قفسی که داخلش هستی قفلی به درش نیست که بخواهی دنبال کلیدش بگردی یا نه، یک وقتهایی درِ قفس چهارطاق باز است اما تویی که دیگر دلت نمیخواهد از آن در بروی بیرون.
یک جایی آن بیرون یک کافهی کوچک هست که توش یک تنگِ شیشهایِ بزرگ هست پر از کلیدهایی که صاحبانشان هیچ وقت برای یافتنشان تلاشی نکردهاند.
پ ن: شده یک فیلم پلی کنید که در پسزمینهی کارهایتان پخش بشود و شما به کارهایتان برسید ولی بعد آنقدر جذبتان کند که تا خودِ سکانس آخر نتوانید ازش چشم بردارید؟
نشسته بودم کنار پدر و مادرم و به حرفهاشان گوش میدادم. بحثی داشتند سر آپارتمان فلان جا و کلاهبرداری فلان شخص و شکایت و اینها. از سر عادت وای فای موبایلم را روشن کردم. سیل پیامهای تسلیت پشت سر هم بالای صفحهی موبایلم یکی یکی نمایان شد. صفحهی گروه را باز کردم، امین مرده بود. زنگ زدم به یکی از دوستان نزدیکش که چی شده؟ گفت به کسی نگو فعلا ولی خودکشی کرده. جهان روی سرم خراب شد. باورم نمیشد و هنوز باور نمیکنم.
امین باهوش بود، خیلی باهوش، با سواد، اهل موسیقی، ادبیات، فلسفه، جهانی داشت برای خودش. به همه چیزهایی که این سالها همهمان یک جورهایی برایش سر و دست میشکنیم رسیده بود. رتبه برتر دستیاری، بهترین دانشگاه، بهترین رشته، هزار امید و برنامه برای آینده.
انکار نمیکنم که همهمان یک جورهایی افسردهایم. خودم، تمام دوستان پزشک و دندانپزشکی که اطرافم هستند، همهمان به یک شکلی افسرده و سردرگم ایم. راهی را میرویم که همه پیش از ما رفتهاند به امید رسیدن به جایی که اکثرشان بهش نرسیدهاند. جایی که الان که دارم اینها را مینویسم حتا دقیقا مطمئن نیستم که چیست؟ کجاست؟ اصلا میخواهمش یا نه؟
به ص گفتم احساس میکنم این کارش یک جور دهنکجی است به همهی ما که داریم خودمان را به آب و آتش میزنیم برای به دست آوردن گوشهای از چیزهایی که او داشت. که ببینید من همهی اینها را داشتم، من نهایتش را توی مشتم داشتم، اما به درد نمیخورد. حتا ذرهای ارزش نداشت که بمانم برایش. که این همه تلاشتان برای چی؟ که مثلا به اینجا برسید که منم؟ بیفایده است. ارزشش را ندارد.
افسردگی حکایت عجیبیست. ذات زندگی و خودت را بیرحمانه میکوبد توی صورتت. نمیگذارد نفهمی، نمیگذارد سرت را یک جوری به یک چیزی گرم کنی و به درد خودت بمیری.
من... گفتنش آسان نیست اما هر وقت که خبر خودکشی کسی را میشنوم، از طرفی یک صدایی درونم میگوید: دیدی بیعرضه! دیدی چقدر راحت میشه؟ از طرفی دیگر هم یک جورهایی دلم میسوزد برای او که تمام کرده خودش را؛ برای اینکه تجربهاش را داشتهام و میدانم همهاش یک لحظه است. یک لحظه که تصمیم میگیری آن قرصهای لعنتی را قورت بدهی یا نه؟ یک لحظه که اگر ازش گذر کنی، اگر بمانی و بگذری، شاید چند سال بعد یک جایی یک لحظهای به خودت بیایی و بگویی ارزش ماندن داشت. دلم برای آن لحظه که هرگز تجربه نخواهد شد میسوزد.
توی لحظههای خستگی و سرخوردگیم به تقلای استیو مککوئین فکر میکنم توی پاپیون، به همهی تلاشهاش برای آزادی، برای زندگی، به آن لحظهای که ایستاده بود بالای صخرهای و چشم دوخته بود به امواج پریشان و بیرحم دریای زیر پایش به امید یافتن راهی برای رهایی.
همیشه فکر میکنم آن لحظهای که آدم آنقدر شهامت دارد که میتواند خودش را تمام کند، باید آنقدر هم شهامت داشته باشد که بزند زیر میز زندگیای که تا آن روز برای خودش ساخته و برود پی جور دیگری زندگی کردن، جای دیگری زندگی کردن. با فلسفهی «انگار که نیستی چو هستی خوش باش» زندگی کردن. کاری که ما هیچ کدام شهامت انجامش را نداریم.
دنیا جای عجیبی است، خدا را چه دیدی شاید از یک جایی مثل کتابخانهی شکسپیر و شرکا سر در آوردی. شاید با کسی آشنا شدی از یک طلوع تا غروب آفتاب که ارزش ماندن داشت. شاید یک روز بالاخره بتوانی شیرجه بزنی وسط آن امواج پریشان و رها شوی... بهتر از این است که بروی و بعد از رفتنت همان خلقی که عاجز بودند از شنیدنت، و یک مشت آدمی که حتا نمیشناسیشان، بیایند پای پستهای آخرت کامنت بگذارند، پیجِ بی تو را فالو کنند، برایت ختم قرآن و فاتحه و صلوات از طریق باتهای تلگرامی راه بیندازند. و کسانی که چه بسا تا آن روز نمیشناختندت بیایند دلسوزانه بگویند که: «افسوس! چه حیف شد این پسر!» که میدانم هیچ کدامشان به هیچ دردت نمیخورد.
اینها را برای امین نمینویسم. برای خودم مینویسم که خوب میدانم افکار توی سر او توی سر من هم هست.
همهی اینها را میدانم و در عین حال لحظههای تاریک آدمی را هم خوب میشناسم. ناامیدی را خوب میشناسم. حس آن لحظه که میرسی به چیزی که برایش سخت تلاش کرده بودی و میبینی هیچی نبود را خوب میشناسم. درک نشدن را خوب میشناسم. آن احساس که همراه آدمی هست همیشه که تصور میکند هیچ کس توی جهان حرفش را نمیفهمد را خوب میشناسم. میفهمم چقدر سخت است که توی جهان به این بزرگی یک نفر نباشد که تو را آنطور که واقعا هستی بشناسد؛ و هزاران حس و حالی که حتا گفتنی نیست که بتوانم بنویسمشان. میدانم که فقط یکی از این حسها میتواند چطور آدم را از پا درآورد. خوب میدانم..
And so don't you judge Winston boy
Don't you ever judge Winston boy