همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

از سیدارتا گوتاما تا قانون اساسی بودیسم

حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد، شاهزاده‌ای بود وارث یک پادشاهی کوچک در هیمالیا به نام سیدارتا گوتاما. این شاهزاده‌ی جوان از رنجی که انسان‌ها گرفتارش بودند عذاب می‌کشید. از اینکه می‌دید رنج بخشی جدا نشدنی از زندگی کوچک و بزرگ انسان‌هاست، از اینکه می‌دید انسان‌ها به دنبال ثروت هستند و به دنبال قدرت هستند و مال می‌اندوزند، قدرتمند می‌شوند، فرزند می‌آورند، خانه و کاخ و عمارت می‌سازند اما در نهایت هم خشنود نمی‌شوند و همیشه چیزی بیشتر از آنچه دارند می‌خواهند. ۵۰۰ سال قبل از میلاد اینطور بوده و هنوز هم همینطور است. بشر همواره در حال خواستن و خواستن و خواستن است.

گوتاما سرانجام در ۲۹ سالگی از همه چیز دل کند. نیمه شبی کاخ و خانواده و شاهی و هرچه بود و داشت را رها کرد و آنطور که می‌گویند سراسر شمال هند را به دنبال یافتن راه حلی برای فرار از رنج زیر پا گذاشت. آشرام‌هایی دید و پای صحبت یک سری مرشد و  شامن و فلان نشست و به جوابی نرسید و تصمیم گرفت خودش دست به کار شود. گوتاما شش سال در مکانی به نام بودیگا زیر درختی به نام بودی، به معنی بیداری، به مراقبه و مکاشفه نشست و در نهایت جواب را پیدا کرد و به روشنی رسید و "بودا" شد. بودا به معنای بیدار شده یا کسی که به روشنایی رسیده است. به این مقام و حس و حال هم در زبان خودشان می‌گویند نیروانا، که در لغت به معنای فرونشاندن آتش است، کسی که فارغ از هر رنجی است یا به قول حافظ رخت خویش را از این ورطه‌ی رنج دنیا بیرون کشیده است (خوش به حالش).

گوتاما در نهایت به این نتیجه رسید که رنج بشر نه به بی‌عدالتی‌های دنیا ربطی دارد، نه به شانس، نه به هوی و هوس خدایان و نه به هیچ چیز و هیچ کسِ بیرونی، بلکه رنج بشر در هر مقیاسی که هست، ناشی از الگوهای رفتاری ذهن انسان است. الگوی رفتاری بشر اینطور است که وقتی در رنج و اندوه و غم و ناراحتی است یا دارد درد می‌کشد، می‌خواهد این رنج و درد و اندوه زودتر تمام بشود، و رنج می‌کشد؛ وقتی هم که در خوشی و خوشحالی و آرامش است دوست دارد این شادی تا ابد پایدار بماند و چون می‌داند پایدار نخواهد ماند رنج می‌کشد. رنج همواره از هوس برمی‌خیزد. هوسِ تمام شدن درد، هوسِ پایدار ماندن شادی، هوسِ به دست آوردن چیزی بهتر از آنچه اکنون داریم یا چیزی که هیچ وقت نداشتیم.

این‌ها را می‌گویم که اگر می‌خواهید تارک دنیا شوید و به دنبال ریشه‌ی رنج بشر یا خودتان یا هرچی بگردید، که البته هیچ هم بد نیست، بدانید کسی ۵۰۰ سال قبل از میلاد جواب را پیدا کرده و راه حل را هم یافته است. ریشه‌ی رنجمان هوسمان است. و راه رهایی از رنج، رهایی از هوس است و راه رهایی از هوس، تمرین دادنِ مغز است برای پذیرش و تجربه‌ی واقعیت به همان شکلی که واقعا هست. یکی از راه‌های تمرین دادن مغز مراقبه است. اگر وقتی در رنج یا در حال تجربه‌ی چیزی ناخوشایند هستیم هوس تمام شدنش را نداشته باشیم، رنجی هم وجود نخواهد داشت. اگر غمگین باشیم و آرزوی تمام شدن غممان را نداشته باشیم، همچنان غمگین خواهیم بود اما این غم دیگر عذابمان نخواهد داد. اگر شاد باشیم بی‌آنکه آرزوی پایدار ماندن شادی‌مان را داشته باشیم همچنان شاد خواهیم ماند بی‌آنکه غم پایدار نماندنش عذابمان بدهد.

مراقبه به ما یاد می‌دهد که لحظه‌ی حال را، همان‌طور که هست تجربه کنیم نه در آرزوی طوری که دلمان می‌خواست تجربه کنیم.

 

فعلا این‌ها را لحاظ کنید تا در ادامه ببینیم چه فکری باید به حال خودمان بکنیم.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۰
۲ دیدگاه

Losers Club _ Tolga Örnek

- I remembered my ex.

- Which one?

- I couldn't remember which one. Did you ever think someone posses you? Or something?

- Yes. Yes, I noticed that. Everytime I noticed, I wanted to leave. Some people care to create a family. They think it's worthy. Some others, care other things. An individual do not think why, when cares something. An individual melted in society. Society thinks that going to college is a value. Individual avoids his personality. He runs to go to college. He struggles to go to university. He challanges for good job. or marrying to nice person. Always a competiton and necessity to win.
- What is winning?! Think yourself as Antonius when you achieved your biggest glory. Think you came to Paris and you stand in the middle of city. and think all other people below you. And you are at the top of power. When you are alone at that moment... if you say "What the hell happened? What will happen now?" then you loose. you have lost. I mean you have lost at that moment in your biggest glory.
- And being aware of it... As an old native indian says: Does it offer us what life can not offer? or, as a radio listener said: art, as all other things, is only for sex?

How much an old native indian can be mistaken?

- sometimes he can.

- Sometimes he hush.

- sometimes wants to talk.

- sometimes wants to listen.

- sometimes wants to stay alone.

- sometimes wants a friend.

- sometimes wants to leave.

- sometimes leaves.

- sometimes he cannot leave.

- Sometimes he scares to not able to leave anymore.

- Some are born to sweet delight.

- Some are born to endless night.

- Sometimes you die.

- Sometimes you can not die. Sometimes even all conditions are ready, you can not die.

- Sometimes a man wants to go far.

- sometimes you go, only for able to come back.

- Sometimes you cry.

- Sometimes you can not cry. Sometimes you drink, and sometimes you want to drink a lot. and sometimes you are already leaving for drink.

Sometimes you catch a cab in Acibadem, and say: to Kadiköy. Sometimes he doesn't even look at your face.

- Sometimes a woman is coming... sitting in front of you... and crying.

- Women are always crying.

- Sometimes a woman says to you: "What I'm afraid the most is womens cry". "If I loved much" she says... "If I loved much..." But she doesn't know, loving is momentary.

- Everything starts with water.

- Philosophy too.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۱۲ آذر ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

کاروان وهم بود و ناقه گمان / بار ما هم به دوش ما افتاد

وسط یادداشت‌های درسی و کاری‌م نمی‌دانم چرا خیلی بی‌ربط برداشته‌ام نوشته‌ام: من جدای از کیفیت‌ها و ویژگی‌های اکتسابی و دستاوردهام در جریان زندگی، واقعا کی‌ام؟!

در اینکه آدمیزاد موجود تباه و مهملی است و اینکه کلا کاروان وهم است و ناقه گمان و این‌ها که شکی نیست اما اگر یک کسی، هر کسی، خود من مثلا، این سوال را از شما بپرسم جوابش را می‌دانید؟

نتیجه گیری بی‌ربطی است اگر بگویم آدمی که دقیقا نمی‌داند کیست هیچ وقت هم نمی‌فهمد دقیقا چه می‌خواهد؟

من غبطه می‌خورم به کسانی که یک تفریح خاص دارند. یک کار هرچند کوچکی هست که واقعا از انجامش لذت می‌برند. یک چیزی، یک کسی، یک جایی را دارند که وقتی هست حالشان هم خوب است. من خیلی وقت است این چیزها را گم کرده‌ام. تفریح‌هایم را از یاد برده‌ام و دیگر نمی‌دانم چه چیزی حالم را خوش می‌کند، چون تأثیر همه‌ی چیزهای قبلی از بین رفته. می‌دانم باید یک چیز جدید پیدا کنم اما نمی‌دانم چه می‌خواهم. شبیه یک بوم تازه‌ی سفیدم که مدت‌هاست جلوش نشسته‌ام اما نمی‌دانم باید کدام قلم را بردارم؟ از چه رنگی استفاده کنم؟ نمی‌دانم دوست دارم چه چیزی رویش بکشم؟ دیگر خبری از آنچه که شبیه یک استعداد مادرزادی بدون هیچ تلاشی می‌جوشید و بیرون می‌ریخت نیست. حالا باید برای افتادن همان اتفاقی که برایم پیش پا افتاده و معمولی بود زور بزنم. من تلاش کردم اتفاقی بیفتد، ته تلاشم فقط.. فقط هرچه بود رفت. قبل‌تر فکر می‌کردم همه‌ی آنچه می‌خواهم این است که سیاهی‌ها برود، نمی‌دانستم آخر سر یک سفیدِ خالیِ بزرگ روی دستم می‌ماند که نمی‌دانم باید باهاش چکار کنم. و بعد... بعدش دقیقا الان است و من دیگر تلاش هم نمی‌کنم. مثل همیشه. از زور زدن الکی بیزارم همانطور که از توضیح دادن خودم برای دیگران.

سیاهی‌ها رفته اما من طوری که انگار یک وزنه‌ی خالیِ صد کیلویی به دست و پام وصل کرده باشند زمین‌گیر شده‌ام. بزرگ‌ترین کاری که از دستم برمی‌آید هم پنداری همین است که وسط یادداشت‌های کاری از خودم بپرسم من کی‌ام؟‌ چی‌ام؟ و بعد به حماقت خودم بخندم. شاید درست‌تر این بود که دست‌کم یک چیزی را برای خودم نگه می‌داشتم تا گرفتار این خالیِ بزرگِ صد کیلویی نشوم و به این روز نیفتم. اما نگه نداشتم. همه‌اش را در سفری خاکستر کردم.

حالا بوم سفید مانده. همه چیز گنگ است. زندگی خالی است. من خسته‌ام. دلم می‌خواهد تمام بشود. همین حالا که همه چیز سفید و گنگ و خالی است تمام بشود.

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

‌دنیا تیه بود و بی سر و ته

«ما در میان جفتک و قیقاج رفتیم زیر چرخ. ما در کنار گود تماشای توپ می‌کردیم وقتی که مشکمان از میخ آسیب دیده بود، دوغمان می‌رفت.» سال‌هاست که دوغمان می‌رود و ما تنها تماشای توپ می‌کنیم یا تماشای کوفت می‌کنیم یا هرچی، جناب گلستان.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۵ آذر ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد

خاطرش خفته، شاهدش سفری.

 

 

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

بلوغ عاطفی؟!

آدمی که زیاد حرف می‌زنه محال ممکنه حرفی بزنه که کسی رو ناراحت نکنه. چون حرف زدنِ زیاد مجالی برای فکر کردن بهش نمی‌ده. اگه فکر می‌کرد، اگه فقط دو دقیقه به حرفی که می‌خواد بزنه فکر می‌کرد، دیگه نمی‌گفتش.

این جمله را دیشب خطاب به جمعی گفتم که کسی داخلش بود که هر بار، بدون استثنا هر بار از چیزی حرف می‌زند و سوالی می‌پرسد که به شدت ناراحتم می‌کند. همه‌ی ما احتمالا توی زندگی‌مان اگر خیلی خوش شانس باشیم اقلا یک بار و اگر نه بارها چنین جمله‌هایی شنیده‌ایم. حرفی که به گذشته‌ات برمی‌گردد و اتفاق تلخی که در گذشته برایت افتاده، حرفی که به زندگی شخصی‌ات مربوط است و به کسی ربطی ندارد، حرفی که درونش دارند بی‌رحمانه قضاوتت می‌کنند و هزار نکته‌ی جامانده را نادیده می‌گیرند، حرف در مورد چیزی که مطلقا تحت کنترل تو نبوده و نیست، حرف در مورد اشتباهی که ناخواسته مرتکب شده‌ای، حرفی که توش به وضوح دارند بهت بی‌احترامی یا توهین می‌کنند. حرف‌هایی از این جنس.

مثلا تصور کنید به آدمی که بچه‌دار نمی‌شود، یک مشکل جسمی یا هرمونی یا هرچی دارد که نمی‌گذارد بچه‌دار شود، با اینکه آرزوی بچه‌دار شدن دارد، مدام بگویند چرا بچه‌دار نمی‌شی؟! آن‌ها احتمالا از مشکلات جسمی آن فرد و اینکه او خودش عمیقا خواهان بچه‌دار شدن است خبر ندارند، اگر خبر داشته باشند و باز هم بپرسند ـ چه بسا چنین اشخاصی هم وجود دارند ـ باید خودشان را به یک بیمارستان اعصاب و روان معرفی کنند. اما می‌توانید درک کنید هر بار شنیدن این جمله می‌تواند آن آدم را تا مرز فروپاشی به هم بریزد؟ با هر بار پرسیدن چنین سوالی از چنین کسی یک بار دلش را می‌شکنید. به شرطی که آن فرد این سوال را در خلوت هم با خودش تکرار نکند و ده بار دیگر دلش بشکند.

آدم‌ها اینطور برای من می‌میرند. اینکه حرفی از این جنس به من یا جلوی من به کسی دیگر بگویند. بالاخره هرکس خط قرمزهایی توی ذهنش دارد و آدم‌ها را یک جوری برای خودش طبقه‌بندی می‌کند. و آدم‌ها را طبق یک قضاوت‌های درونی‌یی توی قلبش در درجه‌های مختلفِ محبوبیت قرار می‌دهد.

این مسئله‌ی اول بود.

مسئله‌ی دوم این است که هر کدام از ما ممکن است در یک لحظه، وقتی بی‌فکر حرفی را به زبان می‌آوریم تبدیل به چنین آدمی شویم. بنابراین شما را و خودم را به هر آنچه برایمان مقدس است قسم می‌دهم حواسمان به کلمه‌هایی که از دهانمان بیرون می‌آید باشد. شاید با یک کلمه‌اش زندگی کسی را برای یک هفته فلج کنیم. یکی از راهکارهایش را اگر بلد نیستید من بهتان می‌گویم: کم‌حرفی.

مسئله‌ی سوم اما مسئله‌ ای است که من با خودم در این باره دارم. من هر بار از چنین حرف‌هایی ناراحت می‌شوم، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، و هر بار ناراحت می‌شوم که چرا ناراحت شده‌ام.

بهش می‌گویند بلوغ عاطفی. طبق تعریف انگار من هنوز به این بلوغ نرسیده‌ام. اینکه شما درک کنید کسی که جایی حرفی از این جنس به شما زده، از شما بیچاره‌تر است و این حرف را از سر بیچارگی یا بدبختی یا بی‌فکریِ خودش زده، و شاید اصلا منظوری نداشته، و شاید اگر منظوری هم داشته کمی بعد حرفی که شما ساعت‌ها نشخوارش خواهید کرد را فراموش می‌کند و گرفتار خودش می‌شود، آن آدم هم بدبختی‌های بزرگ‌ترِ شخصیِ خودش را دارد و ذهنِ شلوغ و آشفته‌ی خودش را، و شاید اصلا این حرف را از روی ترس یا نگرانی به شما زده باشد نه از روی دشمنی یا حماقت یا فرومایگی یا هرچی. بنابراین ارزش ناراحت شدن ندارد.

اما من ناراحت می‌شوم. و بعد ناراحت می‌شوم که ناراحت شده‌ام. چون فکر می‌کنم به این درجه از کمال یا بلوغ عاطفی نرسیده‌ام.

الان که دارم این‌ها را می‌نویسم حتا ناراحت شده‌ام از اینکه ناراحت شده‌ام که ناراحت شده‌ام. چون به خودم حق ناراحت شدن نداده‌ام. قضیه خیلی در هم گره خورد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم کارِ درست و اصلا شاید بلوغِ عاطفی این است که رودربایستی‌ها را کنار بگذاریم و بزرگواری را کنار بگذاریم و احترام به طرف مقابل را کنار بگذاریم و خیلی روشن و واضح به رویش بیاوریم و برایش توضیح بدهیم اشتباه می‌کند. کمترین فایده‌اش، جدای از خنک شدنِ دلِ سوخته‌ی شما، این است که شاید آن شخص یاد بگیرد حرف مشابهی را به شخصی دیگر در موقعیتی مشابه نزند و دل دیگری را نشکند و این چرخه همان‌جا قطع شود. یک جورهایی مانند سکوت نکردن در مقابل متجاوز است. مثلا شاید کار درست این بود که من دیشب به جای آن جمله‌ی به در می‌گویم تا دیوار بشنودِ اول، خیلی واضح توی چشم‌های طرف نگاه می‌کردم و جمله‌هایی که هزار بار در خلوت خودم خطاب به آن شخص گفته‌ام را بالاخره به زبان می‌آوردم: «تو این حرف رو هر دفعه که منو می‌بینی به من می‌گی و من هر دفعه بزرگواری می‌کنم و جلوی خودم رو می‌گیرم و با اینکه خیلی ناراحت می‌شم کظم غیظ می‌کنم و بهت نمی‌گم:‌ به تو چه؟!» ناراحت می‌شود؟ خوب بشود!

نمی‌دانم.

به نظرم یک آدم باید خیلی روی خودش کار کرده باشد تا به این بلوغ برسد و از چنین حرف‌هایی خم به ابرو نیاورد.

شاید راه حلش این است که به وقت شنیدن این حرف‌ها، ضمن اینکه گوری عمیق در قلبمان حفر می‌کنیم و فرد را با احترام درونش قرار می‌دهیم و آرام با بیل رویش خاک می‌ریزیم، لبخند گرمی به طرف مقابل بزنیم و مدام مانترا وار در ذهن تکرار کنیم: این از من بدبخت‌تره، این از نفهمیشه که داره این حرفو می‌زنه، این احمق و بی‌فکره، پس گور باباش، ناراحت نشو ناراحت نشو ناراحت نشو ناراحت نشو... .

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۸ آبان ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

نفس عمیق ـ پرویز شهبازی

ـ ببین من یه سیستمی دارم تو زندگی‌م به اسم راهپیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راهپیمایی‌های طولانی مدت من همین جوری شروع می‌کنم راه می‌رم،‌ راه می‌رم، راه می‌رم، اصلا حرکتم رو قطع نمی‌کنم، ماشینا بوق می‌زنن، مردم بهم متلک می‌گن، ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه می‌دم. الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم یعنی حوصله‌ی راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمی‌شنوم، برای اینکه تو گوشم موسیقیه. یعنی تمام مدت دارم به موسیقی گوش می‌دم. تو چی؟ تو به موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی اگه گوش بدی؟ چون می‌دونی، من آدما رو از موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم. یعنی اینکه واسم مهمه که بدونم کسی بلوز گوش بده یا جاز گوش بده یا موسیقی آلترنتیو گوش بده یا مثل من فکرش باز باشه اول باخ گوش بده بعد موسیقی آلترنتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. حالا چی گوش می‌دی؟

ـ من داریوش گوش می‌دم.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

چنان زندگی کن که گویی در حال مردنی؛ عمیقا بر این باورم که این قسم زندگیِ هماره محتضرِ خیالی می‌تواند برایمان رهایی‌بخش باشد. آدم‌های در حال مرگ به شما یاد می‌دهند که توجه نشان دهید، ببخشید، و نگذارید مسائل کوچک و بی‌اهمیت نگرانتان کنند.

| پرنده به پرنده ـ آن لاموت، نشر بیدگل صفحه‌ی ۱۷۸ |

 

بودایی‌ها معتقداند انسان باید همواره در حال مرگ باشد. آدم، به عنوان یک موجود کوچک و ناچیز، باید پیوسته بمیرد و فنا شود تا بتواند رشد کند و موجود بهتری بشود.

جمله‌ی معروفی هم هست منسوب به پیامبر که گفته:‌ «موتوا قبل ان تموتوا»؛ یعنی بمیرید پیش از آن‌که بمیرید.

در لغت‌نامه‌ی دهخدا، یک بخشی از معنای مرگ آمده:‌ فنای حیات و نیست شدن زندگانی. زندگانی تا به حال چند بار برای شما نیست شده؟ من اقلا ده بارش را همین الان می‌توانم با جزئیات برایتان بنویسم. ولی نمی‌نویسم. از آدم مرده که آوازی بر نمی‌آید، می‌آید؟ آدمِ محتضر هم حال و حوصله‌ی این شهین مهین بافی‌ها را ندارد. برایش حتا اینکه مثلا همین هفته‌ی پیش یک دفعه مرده فرقی نمی‌کند. تعداد دفعات مردن‌های قبلی هم به هیچ جای آدم محتضر نیست.

فرق هست بین زندگی به علاوه‌ی بارها و بارها مردن و زنده شدن با زندگی در حال احتضار. اولی قوی‌ترتان می‌کند و باعث رشدتان می‌شود. دومی تحمل زندگی را برایتان راحت‌تر می‌کند. زندگی به مثابه «تنها چیزی که داریم.»

چیزی که آن لاموت سعی دارد بگوید ساده و قابل فهم است. بودایی‌ها اما کمی سختش کرده‌اند. لائوتسه تائو ت چینگ را از عمد یک جوری نوشته که آدم نفهمد. اشعار مولانا و حکایات گلستان را ده بار هم که بخوانی هر بار یک معنای متفاوتی ازشان برداشت می‌کنی. دین هم که افیون توده‌هاست! اما آن لاموت کار را برایمان راحت کرده. این نویسنده‌های آمریکایی بهترین معلم‌های تاریخ اند: این قسم زندگیِ هماره محتضرِ خیالی می‌تواند برایمان رهایی‌بخش باشد. کم‌ترین نفعش این است که سر هیچ و پوچ عذاب نمی‌کشیم.

چند ماه پیش در یک تاکسی نشسته بودم که دقیقا جلوی چشممان یک تصادف اتفاق افتاد. من خاطره‌ی تصادف مشابهی که مدتی پیش داشتم را برای راننده تاکسی که مردی شصت و اندی ساله بود تعریف کردم. تعریف کردم که ماشین، ماشینِ من نبود و صاحبش ماشین را تازه از نمایندگی تحویل گرفته بود و من از احساسی که بهم دست داده بود برایش گفتم، که خیلی ناراحت شده بودم و اضطراب گرفته بودم و... راننده تاکسی که لهجه‌ی شیرین کرمانی هم داشت برگشت و بهم گفت تو چند سالته؟ گفتم. گفت ببین من سی چهل سال از تو بیشتر زندگی کردم، یک نصیحت از من همیشه توی ذهنت باشه. نمونه‌ی تمام و کمال راننده‌ی تاکسی که مترصد است نصیحتتان کند و تجربیات زیسته‌اش را توی گوش‌هاتان فرو کند. ولی این یکی انصافا جالب بود. گفت توی زندگیت فقط و فقط و فقط غصه‌ی یک چیز رو بخور: اینکه امروزت بشه فردا و تو امروز نخندیده باشی!

من آن روز نخندیدم. فرداش هم نخندیدم. یک هفته‌ی بعدش یک اتفاقی توی زندگیم افتاد که ده روز تمام غمگین و خانه نشینم کرد. توی ماه‌های بعدی هم خیلی روزها نخندیدم. یعنی شاد نبودم. غمگین هم نبودم. البته منظور او هم تنها خندیدن نبود. منظورش شاد بودن بود. یا شاید الکی خوش بودن. هر چه بود نصیحتش به نظرم یک مهمل به تمام معناست. اصلا آدمی که هرگز غمگین نباشد، چه می‌فهمد شادی چیست؟ به نظرم غم داشتن هم شجاعت می‌خواهد. اگر نه هر کسی می‌تواند نصیحت کند که بخندید و خوش باشید.

اما این هماره محتضر بودن نصیحت نیست. یک سبک زندگی ست. الکی خوش‌ها هم به چشم آدم محتضر مضحک اند.

ولی هنوز یک چیزهایی هست که آدم محتضر را هم ناراحت می‌کند. از این چیزها واقعا گریزی نیست. حل کردنش هیچ فرمولی ندارد باید بمانی و ـ در حال احتضار ـ رنج ببری.

 

با این حال، همان جملات و عبارات برایم بدل به آغاز یک راه حل مؤثر شد. آن‌ها نخستین تَرک کوچک را در دیوار زندان ایجاد کردند. من منتظر آن نوع راه حلی بودم که در آن خداوند پایین بیاید و با عصای جادوییش به من بزند و به یک‌باره، مثل یک آون‌توستر خراب، درست بشوم. اما درست شدن من به این صورت اتفاق نیفتاد. به جایش، من روز به روز، هربار به اندازه‌ی چند نانومتر بهتر شدم.

 

به جایش، من روز به روز، هر بار به اندازه‌ی چند نانومتر بهتر شدم.

 

| عباس کیارستمی |

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۴۰۰
۲ دیدگاه

Nah man! I'm pretty fucking far from OK

راستش را بخواهید تا همین چند دقیقه پیش می‌خواستم برای همیشه بی‌سر و صدا از اینجا بروم و جای دیگری بنویسم. حتا آن جای دیگر را ساختم و قالبش را طراحی کردم، و یک پست هم داخلش گذاشتم اما بعد پشیمان شدم. این پشیمانی، پشیمانیِ خوبی است. پشیمانی وقتی هنوز کاری را انجام ندادی پشیمانیِ خوبی است، بعد از انجام آن کار، پشیمانی می‌شود یک لغت مهمل بی‌مصرف که دیگر موضوعیت ندارد. این را بعد از کوتاه کردن موهام فهمیدم. دقیقا وقتی آرایشگر موزر را کشید پشت موهام و ریختشان کف زمین بود که فهمیدم باید واژه‌ی پشیمانی را از فرهنگ لغت حذف کنند و مفهومش را هم از ذهن همه‌ی ما پاک کنند تا دیگر غصه‌ی کارِ کرده، آبِ ریخته، موی تراشیده و هیچ چیز غیر قابل برگشت دیگری را نخوریم.

پشیمان شدم چون رها کردن اینجا برایم مثل رها کردن فرزندم، توی یخبندان، پشت در خانه‌ایست که نمی‌دانم چه کسانی داخل‌اش زندگی می‌کنند.

آدم توی وبلاگ نویسی اگر می‌خواهد پایدار بماند نباید به وبلاگ‌نویس‌های دیگر نزدیک شود. این را هم وقتی یکی از وبلاگ‌نویس‌ها توی تلگرام بلاکم کرد فهمیدم. اما مهم‌تر از آن، برای پایداری در نوشتن اصلی‌ترین چیز نترسیدن است. و من می‌خواهم نترسم دیگر. یا درست‌تر:‌ من دیگر نمی‌خواهم بترسم. (حقیقتا چرا وبلاگِ این بی‌سواد رو می‌خونید؟ نخونید بگذارید منم راحت بنویسم دیگه! دو سه روز پیش باز یک کسی یک جایی ما رو لینک کرد و این خراب‌شده ۵۸۱ نفر بازدید کننده داشت و من ترسیدم. از اینکه دیگر نتوانم اینجا بنویسم ترسیدم. نباید بترسم. و دیگر نمی‌خواهم بترسم.)

من توی این ده روز چیزهای زیادی فهمیدم. یکیش این است که می‌خواهم خیلی جدی شروع کنم به درس خواندن برای امتحان دستیاری. و دیروز هم یک فصل نفرولوژی خواندم. (چقدر زیاد!) یک سال بعد این موقع احتمالا همه‌ی درس‌ها را دو دور خوانده‌ام و موهام آن‌طور که توی گوگل سرچ کرده‌ام پانزده سانتی‌متر یا شاید هم بیشتر بلند شده‌ است.

ـ نویسنده همین الان خط کش را برداشت و به این نتیجه رسید که: ۱۵ سانتی‌متر که خیلی خوبه! اگر با مکمل‌ها بشود کردش بیست که دیگر عالی می‌شود. سالی بیست‌تا می‌شود به عبارتی دو سالی ‌چهل‌تا و سه سالی شصت‌تا که خیلی هم عالی‌تر. حالا تا سه سال دیگر کی زنده‌ است و کی مرده؟ بفرما! مجبورم تا سه سال دیگر زنده بمانم تا موهام به بلندی اولش برسد.

اگر فکر کردید که من برمی‌گردم و این نوشته را مثل همیشه از اول ویرایش می‌کنم کور خوانده‌اید. دیگر از این کارها خبری نیست. زین پس نوشته‌ها همه شلخته،‌ در هم و بر هم، زشت و بی‌سر و ته خواهند بود. مثل موهام صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم. باور کنید صبح‌ها باید مثل جودی ابوت یک تکه اسفنج خیس بگذارم روی موهام تا کمی از پریشانی بیرون بیاید.

می‌خواهم بنشینم و خوب شدن حالم را مثل بلند شدن موهام تماشا کنم.

 

وضعیت فعلی: سه سانتی‌متر! یک فصل، و حال خودم هم بد.. بد..

 

/ با به روز رسانی‌های بعدی با ما همراه باشید. من فعلا قصد رها کردن اینجا را ندارم. /

 

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۱ آبان ۱۴۰۰
۳ دیدگاه

در دنیای حقیقت‌های تازه هر چیزی معنایی جدید دارد، معنایی تثبیت نشده، تایید نشده

... حقیقت مثل یک فیل در خانه‌ی تاریک باشد یا مثل یک جسم خمیری که مدام تغییر شکل می‌دهد، فرقی نمی‌کند. در هر صورت باز هم گاهی تصویری متفاوت برای غافلگیر کردن بهت نشان می‌دهد. در هر صورت می‌آید آن لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمیم هیچ چیز آن‌طوری نبوده که فکر می‌کردیم.

چرا دوست داریم حقیقت را فیلی بدانیم در خانه‌ی تاریک؟ شاید چون تحمل شرایط در این حالت برایمان آسان‌تر می‌شود. تحمل اینکه بدانیم چیزی هست اما ما درکش نمی‌کنیم آسان‌تر از نبودن هیچ چیز مشخصی است.

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

چهل و چهار

بیست و یک ساله بودم که رفتم و لوزه‌هایم را برداشتم. من جزو آن آدم‌هایی بودم که هرچند دقیقه گلودرد داشتم، و دکترم سرانجام به این نتیجه رسید که لازم است لوزه‌هایم برداشته شود. یک هفته‌ی کامل پس از برداشتن لوزه‌هایم، قورت دادنْ برایم آن‌قدر دردناک بود که به سختی می‌توانستم دهانم را برای گرفتن یک نی باز کنم. درعین‌حال، برایم یک دوره مسکّن تجویز شده بود، و وقتی مسکّن‌ها تمام شد اما درد تمام نشد، پرستار را صدا کردم و به او گفتم که باید کاری بکند و برایم یک دوره مسکّن دیگر، و شاید هم چند قلم داروی دیگر بگیرد چون من علاوه‌بر درد احساس اضطراب هم داشتم. اما او نکرد. از او خواستم که با ارشدش صحبت کنم. گفت که ارشدش ناهار می‌خورد و کاری که باید بکنم آن است که، در بین همه‌ی چیزهای ممکن، کمی آدامس بخرم و آن را با شدت و حدت بجوم _ چیزی که حتا فکر آن هم باعث می‌شد گلویم را چنگ بزنم. او برایم توضیح داد که وقتی زخمی در بدنمان داریم، ماهیچه‌های اطراف زخم دورش منقبض می‌شوند تا آن را از هرگونه آسیب بیشتر و از هرگونه عفونت محافظت کنند، و اینکه اگر می‌خواهم آن ماهیچه‌ها از حالت انقباض درآیند و دوباره راحت شوند باید از آن‌ها استفاده کنم. این‌طور بود که دوست جانی‌ام، پَمی، بیرون رفت و برایم کمی آدامس آورد، و من شروع کردم به جویدن آدامس، آن‌هم با خصومت و شک و تردید تمام. جویدن‌های اول حسی از پارگی را در پشت گلویم ایجاد کرد، اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همه‌ی درد، برای همیشه، از بین رفت.

فکر می‌کنم چیزی شبیه این درمورد ماهیچه‌های روانی ما نیز اتفاق می‌افتد. آن‌ها در اطراف زخم‌های ما به اصطلاح می‌گیرند و منقبض می‌شوند _ منظورم از این «زخم‌ها» دردهای دوران کودکی‌مان است، یا خسران‌ها و سرخوردگی‌های دوران بزرگسالی، و تحقیرهایی که در هر دو دوره متحمل می‌شویم. برای چه؟ برای آنکه ما را از اینکه دوباره از همان‌جا آسیب ببینیم محافظت کنند، برای آنکه محتویات بیگانه را بیرون نگه داشته، مانع از ورود دوباره‌ی آنها شوند. این‌چنین، آن زخم‌ها هیچ‌گاه فرصتی برای درمان شدن ندارند. کمال‌گرایی یکی از شیوه‌هایی است که ماهیچه‌های ما به اصطلاح می‌گیرند. در برخی موارد، حتا نمی‌دانیم که زخم‌ها و گرفتن‌ها وجود دارند، اما این دو درهرصورت ما را محدود می‌کنند. آن‌ها باعث می‌شوند که منقبض و مضطرب حرکت کنیم و بنویسیم. آنها باعث می‌شوند که از زندگی عقب بنشینیم یا کناره بگیریم، باعث می‌شوند که از تجربه کردنِ زندگی به نحوی عریان و بی‌واسطه حذر کنیم.

| پرنده به پرنده _ آن لاموت، ترجمه‌ی مهدی نصراله‌زاده، نشر بیدگل |

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۵ آبان ۱۴۰۰
۲ دیدگاه

پدربزرگم..

صمیمیت موذیانه‌ترین و درواقع رذیلانه‌ترین نوع ابراز علاقه است. به جای آن‌که خیلی ساده به شما بگویند خواهان‌تان هستند، چون زیبایید، اول دزدانه از درِ صمیمیت وارد می‌شوند تا بعدا به اصطلاح بی‌سروصدا شما را به چنگ بیاورند.

| هرمان بروخ ـ خواب‌گردها |

 

پدربزرگم عاشق من است. یا نه! بگذارید این‌طور شروع کنم:‌ تنها کسی که توی این جهان بزرگ باور دارم واقعا دوستم دارد و بهم افتخار می‌کند پدربزرگم است. پدربزرگم باور دارد من موفق، زیبا و درست ام و بی‌چشم‌داشت دوستم دارد و بدون اغراق گمان می‌کند من شایسته‌ی این هستم که تمام و کمال بهم افتخار کند. (نمی‌دانم چرا چنین فکری می‌کند اما بگذارید اینطور فکر کند! مگر چه از این کهکشان کم می‌شود؟!) تا به حال شده زیر بار سنگین نگاه مهربان کسی که بی‌اندازه دوستتان دارد له شوید؟ یا شده زیر بار سنگین دست مهربانی که باافتخار روی شانه‌تان قرار می‌گیرد کمرتان خم شود؟ (احتمالا چون لایق‌اش نیستید.) و بعد بخواهید زمین دهان باز کند یا دست‌کم به اندازه‌ی یک شیار باریک باز شود و شما قطره قطره تویش فرو بروید و فرو بروید تا آنجا که به آب‌های زیرزمینی بپیوندید؟

پدربزرگم نود سال دارد. قبول کنید آدم بعد از نود سال زیستن در این دنیا و چشیدن سرد و گرم روزگار بالاخره خوب سرش می‌شود چه کسی را واقعا دوست داشته باشد!‌ پدربزرگم جنگ جهانی دوم را دیده، حکومت قاجار را دیده، قبل از انقلاب را دیده، انقلاب را دیده، بعد از انقلاب را دیده، چندین جنگ را دیده... خیلی چیزها دیده. پدربزرگم طعم ثروتمند بودن و بعد، پس از انقلاب طعم ورشکستگی را چشیده، و اگر ازش بپرسید رضاشاه بهتر بود یا آخوندها فقط بهتان لبخند می‌زند. شاید هم توی خیالش لگدی به تقدیر خاورمیانه‌ای مان حواله کند.

نمی‌توانم بگویم پدربزرگم با زن‌های زیادی خوابیده اما می‌توانم بگویم با یک زن، که عاشقش بوده، بارها و بارها خوابیده. نمی‌توانم بگویم زمین‌های زیادی را آباد کرده اما می‌توانم بگویم یک زمین کوچک را بارها و بارها آباد کرده. آنقدرها دنیا دیده نیست اما محل زندگی خودش را مثل کف دستش می‌شناسد. پدربزرگم حالِ هوا، زمین، کویر و درخت‌ها را خوب می‌فهمد.

پدربزرگم یک پیامبرِ پاره وقت است که اگر استارت بزند و موتورِ نصیحتش روشن شود می‌تواند تا خودِ یک قدمیِ پایانِ جهان در راستای اینکه این زمانه و این زیست و این آدمیزاد و این روزگار کلا مفت نمی‌ارزد پند و اندرزتان دهد. به اندازه‌‌ی دو سه دفتر مثنوی معنوی داستان و حکایت بلد است تا برایتان تعریف کند. سواد زیادی ندارد، اما آنقدری زندگی کرده که بتواند با سربلندی به همه‌ی کتاب‌های خوانده و نخوانده‌ی ما پوزخند بزند. با این همه اگر سخن نیکوس کازانتزاکیس در کتاب "گزارش به خاک یونان" که گفت: «ما باید زمین را نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره می‌کشند ترک کنیم.» را معیار قرار دهیم پدربزرگم حق دارد ده بیست سال دیگر هم در این جهان زندگی کند. شاید چیزهای دیگری را که ما نیز منتظر دیدنشان هستیم ببیند. چیزهای دیگری مثل اینکه... گفتن ندارد.

گوش‌های پدربزرگم چند سالی است درست نمی‌شنود و چشم‌هایش هم مطمئنم درست نمی‌بیند. آدمیزاد اما عادت می‌کند. باور کنید بعد از مدتی تصور می‌کنی جهان در واقع هم همین‌قدر ساکت و تار است. کاش واقعا همین‌قدر ساکت و تار بود. اصلا شاید دلیل اینکه مرا این همه دوست دارد همین است که حواسش صد در صد کار نمی‌کند. شاید اگر گوش‌هایش سنگین نبود چیزی از زبانم می‌شنید که به مذاقش خوش نمی‌آمد و از دوست داشتنش کم می‌شد یا اگر چشم‌هاش ده دهم می‌دید چیزی ازم می‌دید که... ولی خوب، برای من فرقی نمی‌کند. من می‌بینم که این نگاه و این علاقه را به بقیه‌ی نوه‌هایش ندارد و همین برای آن روی استعمارطلبم کافی است.

بعد از مرگِ مادربزرگم، پدربزرگ تک و تنها توی خانه‌ی بزرگِ حالا دیگر صد ساله‌اش زندگی می‌کند. اهل تلوزیون دیدن نیست، سواد آنچنانی ندارد که مثلا کتاب بخواند، چشم و گوشش هم برای معاشرت یاری‌اش نمی‌کنند، اگر می‌کردند هم پدربزرگم اهلش نبود. یکی از کنجکاوی‌های من این است که بفهمم پدربزرگم روزها به چه چیزی فکر می‌کند. یکی از سرگرمی‌هایش این است که یک چیزهایی را با دستش درست کند، چیزهایی را تعمیر کند که متعلق به پنجاه شصت سال پیش است یا یک چیزهایی را سرهم کند و چیز جدیدی بسازد که زندگی را آسان‌تر می‌کند، و نمی‌دانید چه ذهن خلاقی دارد. خلاقیت اگر مثلا جایزه‌ی نوبل داشت قطعا یکی‌ش را باید می‌دادند به پدربزرگ من. یکی دیگر از سرگرمی‌هاش پرنده‌ها هستند که هر صبح به در و پنجره‌های اتاقش نوک می‌زنند و آنقدر جیک جیک می‌کنند تا بیاید و بهشان غذا بدهد. خیلی سانتیمانتال به نظر می‌رسد اما مثل همه‌ی آدم‌ها که روی دیگرِ تاریک و ترسناکی هم دارند، پدربزرگم هم یک روی ترسناکِ خشمگین دارد. مثلا اگر بهش یک تفنگ و حق کشتن یک آدم می‌دادند بی‌تردید یک گلوله توی مغز یکی از شوهرخاله‌هایم خالی می‌کرد. این است شمایل یک انسان کامل.

برگردیم به اصل ماجرا: من! پدربزرگم مرا خیلی دوست دارد. مادربزرگم هم مرا خیلی دوست داشت. مادرم بارها خاطره‌ی روزی را تعریف می‌کند که مادربزرگم بهش زنگ زده فقط برای اینکه بگوید: این دخترک را نگه داری‌ها. این اصطلاح نگهداشتن در لهجه‌ی یزدی معنی‌اش این است که مثلا خیلی مراقب این دختر باش. ـ مطمئن نیستم مادرم از پس این کار درست برآمده باشد. ـ مادربزرگم که مرد، من یکی از دو دوست‌دارِ راستینم را از دست دادم و حالا ترسی که از از دست دادن پدربزرگم دارم به این دلیل است که باور دارم اگر او هم بمیرد دیگر میان این هشت میلیارد آدم کسی نخواهد بود که این چنین بی‌ریا دوستم داشته باشد. واکنش دفاعی من به این ترسم این است که سعی می‌کنم تا آنجا که بشود کمتر ببینمش. واکنش دفاعی مسخره ایست، می‌دانم، اما روح نحیفم فقط به همین اندازه توان مدیریت‌ این ماجرا را دارد.

جنس این دوست داشتن از آن جنسی است که اگر از بین برود دیگر جانشینی نخواهد داشت. من حتا مطمئن نیستم پدر و مادرم این‌چنین بی‌چشم‌داشت دوستم داشته باشند. همیشه توقعی هست. همیشه خواسته‌ای وجود دارد و همیشه کسی وجود دارد که با او مقایسه‌ات کنند و فشار اینکه اگر از پس انجام آن خواسته، هر چه که هست، برنیایی یا اگر آن دیگری که با او مقایسه می‌شوی از تو بهتر باشد آن محبت را هم از دست می‌دهی، همیشه روی شانه‌هایت سنگینی می‌کند. (طولانی‌ترین جمله‌ی تاریخ بود. اگر متوجه نشدید اصلا لازم نیست برگردید و دوباره از سر بخوانید. من هم برنگشتم تا دوباره از سر بنویسمش.) آدم‌ها هرچقدر هم که دوستت داشته باشند بالاخره یک جایی یک جوری با یک کاری یا یک حرفی یا هرچی ناراحتت می‌کنند یا دلت را می‌شکنند اما من به خاطر ندارم پدربزرگم حتا یکبار آزرده‌ام کرده باشد. هرگز.

خلاصه من همین که هستم پدربزرگم دوستم دارد اما دوست داشتن دیگرانِ زندگی‌ام منوط به چیزهایی است که اگر نباشم یا نداشته باشم یا از دست بدهم دیگر آن دوست داشتن هم وجود نخواهد داشت.

تصور جهانِ بدون پدربزرگم ترسناک‌ترین جهانِ ممکن است.

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۳ آبان ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

به پایان می‌رسانم چون جسارت رها کردن ندارم

روز اولی که اینجا را ساختم به خودم قول دادم همه چیز را بنویسم. که از هیچ چیز نترسم. نوشتم که اینجا مرز بین واقعیت و خیال مشخص نیست اما باور کنید همه‌ی این‌ها که نوشته‌ام عین حقیقت است. می‌خواستم آنطور که روسو نوشت، یک روزی فریاد بزنم: «این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم.»

مطمئن نیستم.

ننوشتم. خیلی‌هایش را ننوشتم. ترسیدم؟ نمی‌دانم.

دیگر نمی‌شود گفت این است آنچه بودم. با وجود راست بودنش، دروغ است.

همه‌ی دنیام سیاه می‌شود. همه‌ی چیزهایی که ساخته‌ام، همه‌ی داشته‌هام حرکت می‌کنند، پیچ و تاب می‌خورند و لابه‌لای سیاهی‌ها محو می‌شوند. من دست نمی‌برم تا مانع شوم. دیگر تلاشی نمی‌کنم.

اما اگر یک کسی یک جایی یک روزی توانسته من هم شاید بتوانم. این‌ها می‌تواند نخستین خطوط اعتراف من باشد. این است آنچه بودم.

من خیلی تلاش کردم. در مقایسه با بعضی آدم‌ها کمتر در مقایسه با بعضی بیشتر. اصلا چرا خودم را با دیگران مقایسه کنم؟ من خیلی بیشتر از حد خودم تلاش کردم. حد واقعی‌ام حدی نبود که جای بحث داشته باشد اما من خیلی بیشتر از آنچه از خودم انتظار داشتم،‌ آنچه ظرفیتم بود تلاش کردم. من تا حد سرریز شدن، تا حدی که نشود جمعش کرد دیگر تلاش کردم. نشد. بعد به این نتیجه رسیدم که... نه! راستش را بخواهید به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. خیلی دلم می‌خواست می‌توانستم اینجا یک نتیجه‌گیری بچپانم وسط یاوه‌هام اما نمی‌توانم. ندارد. مطمئن نیستم کی را مخاطب قرار می‌دهم. کاش دست کم کسی را داشتم که می‌توانستم برای او بنویسم که چقدر تلاش کردم،‌ اما ندارم. من برای همین هم تلاش کردم. نشد. آدم یک وقت‌هایی باید دست‌هایش را بالا ببرد و تسلیم شود. این کار از همه‌ی تلاش‌های قبلی آسان‌تر، منطقی‌تر و بزرگ‌منشانه‌تر است.

چشم‌هایم را می‌بندم و سفیدی‌ای هستم وسط این سیاهی مطلق، که گویی با حرکت آرشه توی دست‌های نوازنده‌ی ویولن‌سل حرکت می‌کند. ولی این چیزی را حل نمی‌کند. قرار بود حل کند اما دیگر نه. سیاهی‌ها سرخ می‌شوند، سبز می‌شوند، آبی می‌شوند. رنگ‌ها توی هم گره می‌خورند. من دیگر تلاش نمی‌کنم بفهمم چه خبر شده. نمی‌فهمم. و این چیزی را حل نمی‌کند.

من توی بعضی خیابان‌ها دویده‌ام، پشت بعضی درها ساعت‌ها منتظر مانده‌ام، از بعضی آدم‌ها حرف‌ها شنیده‌ام، خیلی کارها کرده‌ام،‌ من حتا وقت‌هایی که روزها ناتوان توی تخت مانده بودم، وقت‌هایی که گمان می‌کردم کاری نمی‌کنم یا چه بسا تلاش معکوس می‌کنم هم داشتم تلاش می‌کردم که بشود. نشد. یک وقت‌هایی سعی کردم ادایش را دربیاورم مگر بشود یا در خیال یا خواب یا جایی ورای واقع، نشد. این چیزها این‌طوری کار نمی‌کند. مثل شانس هم نیست که بگویی یک روزی در خانه‌ی من را هم می‌زند. نمی‌زند. مطمئن نیستم چطور کار می‌کند.

من و رنگ‌ها توی هم حل می‌شویم، یک‌دست می‌شویم. حالا دیگر چیزی نمانده جز یک خاکستری مطلق. خاکستری‌ای که عمق دارد. تا اعماقش خاکستری است. تا مغزِ مغز، تا ریشه خاکستری.

حالا باور دارم این وبلاگ، همه‌ی نوشته‌های قبلی که ناخوانده معدوم شد، همه‌ی کارهایی که تا به حال انجام داده‌ام، همه‌ی نقاشی‌هایی که از کودکی تا امروز کشیده‌ام، همه‌ی این‌ها، همه‌ی همه‌شان همانطور که پسوا در یکی از یادداشت‌هاش نوشت، بی‌عرضه‌گی من بوده‌اند.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۳۰ مهر ۱۴۰۰
۱ دیدگاه

چهل و سه

نوشتن از خود یک جور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمنای پیش انداختن محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدانِ دید یا خواستِ فراهم آمدنِ پیشاپیشِ طومار اعمالی‌ست برای روز مبادا.

چنان‌که روسو در نخستین سطرهای اعترافش می‌نویسد: «در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم.»

| احمد اخوت در مقدمه‌ی کتاب "نقش‌هایی به یاد" نوشته است. |

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۰
۰ دیدگاه

You'll know that you're dreaming

گهگاه اعترافی به جای می‌گذاشت نهفته در گوشه‌یی از کارش، مطمئن که ناگشوده می‌مانَد.

Nothing

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۰
۳ دیدگاه