همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

بیست و نه

و هرچه بود تلخی و نفرت بود. نفرت؟ چرا نفرت؟ تلخی بس است. نفرت که چیزی نیست. نفرت را آسان می‌توان رد کرد. آسان می‌توان بخشید، آسان می‌توان بخشود، اما نمی‌توان که فراموش کرد. چشم پوشیدن، حتی محبت مجانی، این حتی وظیفه است. ولی تلخی. آی تلخی، تلخی. وقتی که روح تلخ می‌شود، تلخ می‌ماند. کاری نمی‌توانی کرد. تلخی انگ است. داغ است و مُهر و نشانه‌ست. می‌ماند. می‌شود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی‌کند. ولی تلخی... تلخی. تلخی تصویرهای تلخ می‌سازد. تلخی تصویر واقعیت است.

| مَدّ و مِه _ ابراهیم گلستان |

 

ف. بنفشه
شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
۱ دیدگاه

بعضی جدایی‌ها را هیچ جایی ثبت نمی‌کنند

بعضی جدایی‌ها را نه جایی ثبت می‌کنند نه شاهدی دارند و نه کسی متوجه‌شان می‌شود. تنها می‌شوی، تنهاتر می‌شوی، می‌شکنی، خرد می‌شوی، از بین می‌روی بدون اینکه کسی بداند، کسی بفهمد، بدون اینکه جایی ثبت شود یا امضایی از کسی گرفته شود. تو خسته می‌شوی، سرخورده می‌شوی، ترک می‌کنی بدون اینکه حلقه‌ای از دستت جدا شود بدون اینکه عکسی پاره شود، خاطراتی سوزانده شود، فریادی زده شود. تو آب می‌شوی، دگرگون می‌شوی بدون آنکه چیزی در دنیای بیرونت سانتی‌متری جابجا شود. بعضی رفتن‌ها بی‌‌هیچ حرفی، بی‌هیچ چمدان بستنی، بی‌هیچ اثاث کشی‌ای و حتا بی‌هیچ خداحافظی‌یی اتفاق می‌افتد.

بعد نگاه می‌کنی به خودت و حال و روزت و می‌بینی تو مانده‌ای و یک قلب تهی و یک جای خالی و عشق بزرگی که مانده روی دستت. تنهاتر. بدون هیچ تغییر واضحی در هر آنچه که اطرافت قابل لمس و قابل مشاهده است.

بعضی جدایی‌ها را هیچ جایی ثبت نمی‌کنند.

 

ف. بنفشه
شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

هنر دل کندن

از من بپرسی باید توی همان کودکی، اصلا از همان پنج شش سالگی کلاس‌های فشرده‌ای برای همه‌ی آدم‌ها برگزار شود مبنی بر آموزش دل کندن یا راهکارهای رها کردن یا چگونه راحت و بی‌دردسر خودمان را از شر هرآنچه بی‌حاصل است خلاص کنیم یا چگونه بی‌خیال شویم یا کی وا بدهیم، کی ول کنیم و از این دست چیزها. عنوانش هر چه باشد مهم نیست، همین‌که کسانی بهمان آموزش بدهند که کی و چگونه دل بکنیم کفایت می‌کند. به گمانم این از عدم آموزش در سنین کودکی می‌آید که گاهی اوقات نمی‌توانیم خودمان را از شر چیزی یا کسی که آزارمان می‌دهد رها کنیم. که نمی‌توانیم آدمی که دوستش داریم اما ته دوست داشتنمان به هیچ جایی نخواهد رسید را رها کنیم. که وقتی بارها و بارها و بارها برایمان روشن می‌شود کسی یا چیزی مناسبمان نیست بتوانیم رهایش کنیم. بتوانیم توی صورتش ـ با همه‌ی عشقی که داریم، با همه‌ی حماقتی که عاشقی با خود می‌آورد و با همه‌ی کوری و کری‌مان ـ با اقتدار داد بزنیم: برو به جهنم. از یاد نگرفتن می‌آید اینکه نمی‌توانیم وقتی علف هرزی دور اندام‌هایمان پیچیده و دست و پایمان را بسته و راه نفسمان را تنگ کرده و جلوی چشمانمان را گرفته ریشه کن‌اش کنیم. باید کلاس‌های فشرده‌ای برگزار کنند و از همان کودکی این چیزها را به آدم‌ها آموزش دهند، سپس هر سال در یک روز و تاریخ مشخص کلاس مذکور را برای همان آدم‌ها تکرار کنند و در مورد چیزهایی که می‌آموزند در محیطی مصنوعی امتحان بگیرند و آدم‌ها را مجبور کنند خلاصه‌ای از همه‌ی آموزش‌های مبنی بر "دل کندن" را با خط درشت و خوانا بنویسند و بچسبانند یک جایی درست جلوی چشمشان تا مبادا یادشان برود کی باید توی صورت کسی یا چیزی نگاه کنند و محکم و بی‌تردید بگویند: برو به جهنم.

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۸
۳ دیدگاه

بیست و هشت

در مرکز پادگان، مدت ده هفته تعلیمات نظامی دیدیم. چه ده هفته‌ای که بیش از ده سال مدرسه رفتن روی ما اثر گذاشت. کم‌کم متوجه شدیم که یک دگمه‌ی براق نظامی، اهمیتش از چهار کتاب فلسفه‌ی شوپنهاور بیشتر است. اول حیرت کردیم، بعد خونمان به جوش آمد و بالاخره خونسرد و لاقید شدیم؛ فهمیدیم که دور، دورِ واکس پوتین است، نه تفکر و اندیشه. دورِ نظم و دیسیپلین است، نه هوش و ابتکار؛ و دورِ تمرین و مشق است، نه دورِ آزادی. ما با شور و شوق فروان سرباز شده بودیم اما آن‌ها تیشه را برداشتند و تا توانستند به ریشه‌ی این اشتیاق زدند. بعد از سه هفته، برای ما روشن شد که اختیار و قدرت یک پستچی، که لباس یراق‌دار گروهبانی به تن دارد، از اختیارات و قدرت پدر و مادر و معلم و همه‌ی عالم عریض و طویل تمدن و عقل از دوره‌ی افلاطون گرفته تا عصر گوته بیشتر است.

| در غرب خبری نیست _ اریش ماریا رمارک، ترجمه‌ی سیروس تاجبخش |

 

ف. بنفشه
شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۸
۲ دیدگاه

آخ اگر گلویی‌مان بود چه‌ها که نمی‌کردیم!

زمانه‌ی غریبی شده. ترامپ به فارسی توییت می‌کند و ما را مردم نجیب ایران خطاب می‌کند. همه از الطاف بی‌کران جاستین ترودو نخست‌وزیر کانادا می‌گویند: جاستین ترودو در مراسم یادبود قربانیان پرواز ۷۵۲. جاستین ترودو یک به یک به خانه قربانیان رفت و به آنها تسلیت گفت. جاستین ترودو با چشمانی اندوهگین در عکس دو نفره‌ای با پدر یکی از قربانیان. جاستین ترودو گفت به هر خانواده که شهروند یا مقیم کانادا بوده ۲۵ هزار دلار برای تامین نیازهایشان پرداخت می‌شود. جاستین ترودو: برای خانواده‌های قربانیان ایرانی-کانادایی اقامت دائم صادر می‌کنیم. یک نفر توییت کرده: «جای مردان سیاست ـ به جز جاستین ترودو ـ بنشانید درخت!» یک خانم مجری در تلوزیون ملی(!) گفته هر کسی که [به آنچه ما معتقدیم] اعتقاد ندارد جمع کند از ایران برود، و کمی بعد در ویدیویی گفته به نظر می‌رسد جا دارد که عذرخواهی کنم، و همچنان خبری از عذرخواهی نیست. امام جمعه‌ی مشهد در سخنرانی‌ای گفته: این‌ها از روی پرچم آمریکا و اسرائیل رد نمی‌شوند، این‌ها آمریکایی اند! این‌ها اسرائیلی اند! این‌ها ستون پنجم اند. ایشان اضافه کرده‌اند که سفیر انگلیس باید تکه تکه شود و کسانی آن پشت فریاد تکبیر سرداده‌اند. من حتا از نوشتن این‌ها خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌ی تلخ، خنده‌ی عصبی، خنده‌ی از سر کلافگی، خستگی، سرخوردگی. این‌ها تاریخ شفاهی ما هستند. مادری که در مراسم تدفین، دورتر از گور فرزندش پشت حصاری از داربست‌ها ایستاده و فریاد می‌زند و می‌گرید و در جواب مامور امنیتی که می‌گوید شما هرکار بگویید ما همان کار را می‌کنیم، می‌گوید: «هیچ کاری نکنید؛ فقط ولمون کنید.» تاریخ شفاهی ما است. و ما جز مشاهده این روزها چکار می‌توانیم بکنیم؟ جز مشاهده و به خاطر سپردن همه‌ی آنچه که گمان نمی‌کنم حتا توی فیلم‌ها هم اتفاق بیفتد. ما که بر اساس گفته‌های حکومت حتا دیگر ایرانی هم نیستیم. ما هیچ جای اخبار نیستیم، هیچ جای آمار نیستیم. ما هیچ نیستیم و به هیچ کدام از سوالاتمان هیچ زمانی هیچ پاسخی قرار نیست داده شود. نه حتا پاسخ همین سوال روشن که چرا هواپیمای مسافربری را با ۱۶۷ مسافر و ۹ خدمه دو بار با موشک زدید؟ سوال‌های بی‌شمار دیگرمان بماند.

در همسایه‌های احمد محمود جان محمد به خالد می‌گفت: «همیشـه یادت بـاشه انگلیسیا سـر قـبر پدرشون هم بی‌منظور فاتحه نمی‌خونن.» حالا ماییم و انبوه انگلیسی‌های آمریکایی، انگلیسی‌های کانادایی، انگلیسی‌های لبنانی، سوریه‌ای، انگلیسی‌های روس، و از همه بدتر انگلیسی‌های وطنی که از قضا هیچ کدام هم سر هیچ قبری بی‌منظور فاتحه نمی‌خوانند.

 

 

تصویر یکی از خیابان‌های تهران این روزها است که من را یاد یکی از پلان‌های بی‌نظیر ابتدای فیلم نگاه خیره‌ی اولیس اثر آنجلوپولوس انداخت. راوی در پایان آن سکانس پلان می‌گوید:

The journey isn't over, not yet.

تاریخ تکرار می‌شود. بارها و بارها. ماجراهای فیلم‌ها و کتاب‌ها، بعد‌ها در واقعیت تکرار می‌شود. بارها و بارها. همه‌ی آنچه برای ما تازگی دارد زمانی جایی به عینیت درآمده. بارها و بارها. چه واقعیت باشد، چه خیال، چه توهم؛ هر چه هست واقعیت از همه‌اش هولناک‌تر است.

 

* عنوان برگرفته شده از خانه روشنانِ هوشنگ گلشیری.

 

ف. بنفشه
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۸
۳ دیدگاه

بیست و هفت

سخت شکوهمند اما هولناک است که یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو می‌پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد.

| آلبر کامو _ خطاب به ماریا کاسارس |

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

کلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند

می‌خواهم وسط دوراهی را بگیرم و راست بروم تا انتها. تا انتهای بیراهه‌ی پوچی، خموشی، ملال، تنهایی، تا انتهای بیراهه‌ی هیچ، بیراهه‌ی هر آنچه که می‌خواهی اسمش را بگذار. لعنت به اسم‌ها. لعنت به لقب‌ها و صفت‌ها. وسط بیراهه، وسط تنهایی، وسط "هیچ"، چه فرقی می‌کند دیگر که اسم‌ها چه اند و لقب‌ها کدام اند و صفت‌ها چطور تلفظ می‌شوند و اصلا زبان چیست؟ کلام کدام است؟

تو می‌فهمی وقتی از "هیچ" می‌گویم منظورم چیست؟ شده توی هیچ گروهی جا نشوی؟ شده هیچ جا جایت نباشد؟ شده همه دوستت داشته باشند ـ دوست داشتنِ از سر بی‌آزاری‌ات، از سر اینکه مطمئن هستند بهشان آسیبی نمی‌زنی یا دست کم کارشان را راه می‌اندازی ـ ولی از این همه هیچ کس نباشد که آنطور که باید بخواهدت؟ شده فکر کنی... فکر کدام است؟ شده اطمینان داشته باشی که اگر یک روزی ناگهان حذف شوی و نیست شوی و نباشی دیگر، آدم‌ها حتا متوجه کم شدن چیزی اطرافشان هم نمی‌شوند؟ شده تنها باشی؟

آدم‌ها افتاده‌اند به جان هم. دو دسته شده‌اند و هر طرف به طرف دیگر فحش می‌دهد. فحش‌هایی که بعضی‌هاشان را آدم نمی‌تواند، اصلا رویش نمی‌شود در تنهایی با خود زمزمه کند یا از رویشان بخواند حتا. من مانده‌ام میان خانواده‌ام، میان پدرم، مادرم، میان دوستانم، میان کسانی که می‌شناسمشان، می‌خوانمشان، می‌فهممشان. من مانده‌ام میان آدم‌ها، میان حق، میان راست، میان دروغ، میان سیاه، میان سفید، میان همه، اما تنها.

پدرم می‌گوید تو ضدانقلاب شده‌ای و چپی و فلان و بهمان! تنها ماندم. میان دوستانم شده‌ام شبیه شترمرغی که سمتی شتر می‌بینندش و سمتی مرغ. از یک طرف حالم به هم می‌خورد، به یک طرف نمی‌آیم. تو بگو وصله‌ی ناجورم. اصطلاح وصله‌ی ناجور را از روی من برداشته‌اند انگار. اگر خواستی به بچه‌ی چهار پنج ساله‌ای که می‌پرسد وصله‌ی ناجور یعنی چه توضیحی بدهی همین که با انگشت من را نشان بدهی کفایت می‌کند: از مریخ آمده‌ای که در هیچ دسته‌ای نمی‌گنجد. پنداری به آدمیزاد نمی‌ماند. تنها ماندم. وسط دوراهی تنها ماندم و نه می‌خواستم بروم راست و نه چپ. نه دلم می‌خواست شبیه این‌ها شوم و نه دوست داشتم دل به دل آن‌ها بدهم. تنها ماندم. علی می‌فهمید من چه می‌گویم. می‌گفت سرت به کار خودت باشد و درست را بخوان و پیشرفت کن و پول دربیاور و کاری به کار هیچ کس نداشته باش. زمانی هم اگر توانستی بارت را ببند و از این مملکت برو. برو و پشت سرت را هم نگاه نکن. کاری به کار هیچ چیز نداشته باش. می‌بینی چه می‌گوید؟ آدمی توی آکواریوم زندگی می‌کند انگار! یا توی قفس مثلا! گفتم علی اذیت می‌شوم، دارم درد می‌کشم. گفت چاره همین است فقط. راست می‌گفت علی انگار. شاید باید از این به بعد اینطوری بودن را تمرین کنم فقط. چاره شاید راستی راستی همین است فقط. تنها ماندم. عاشق شدم. مادرم می‌گفت آدم‌ها را بی‌خود و بی‌جهت پس می‌زنی نکند یک زمانی دست یکی را بگیری بیاوری بگویی عاشق شده‌ام ها! من به عشق‌مشق اعتقادی ندارم! آن عشق برای من همه چیز بود و برای مادرم عشق‌مشقی که ارزش اعتقاد ندارد. ارزش هیچ چیز ندارد. تنها ماندم. کنار تو هم تنها ماندم. تو همیشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی. من هیچ وقت به تو نرسیدم. هیچ وقت هم نمی‌رسم... کلمه‌ها... کلمه‌ها تاب نوشتن از تو را ندارند. کلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند. تنها ماندم. من را از هر طرف که نگاه کنی تنهام. تو همینجا همین لحظه توی آغوشم هم که باشی من باز هم تنهام.

من، وصله‌ی ناجوری که به تن خانواده‌اش، دوستانش، عشقش، به تن همه‌ی دنیا زار می‌زند. کسی که خانه‌ای دارد دقیقا سر دوراهیِ آدم‌ها. تنها همین خانه‌ی اجاره‌ای مانده برایم و همین خلوت و همین کتاب‌ها و شعرها و آوازها و نقاشی‌ها، همین‌ها هم معلوم نیست تا کی بتواند دوام بیاورد.

اینجا هم تنها.

می‌خواهم وسط دوراهی را بگیرم و راست بروم تا انتها. تا انتهای چیزی که دیگر مهم نیست چیست.

 

ف. بنفشه
يكشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۸
۱ دیدگاه

هیچ کدام این‌ها نباید اتفاق می‌افتاد

جهان چه مرگش شده؟ روزها، شب‌ها چه مرگشان است؟ چیست این همه غم و درد و اندوهی که سایه افکنده روی این منطقه؟ آدم‌ها چه مرگشان شده؟ این همه خشم و نفرت و فریاد انتقام انتقامی که آخر گریبان خودمان را می‌گیرد ـ و چه بسا گرفته است ـ از دهان آدم‌های کجاست که بیرون می‌آید؟ جهان چه مرگش شده؟ جان آدم‌ها چرا اینقدر بازیچه و بی‌ارزش شده؟ من پر از سوالم، پر از حیرانی، پر از ترس. شده‌ام حکایت وولندِ اولِ کتاب مرشد و مارگریتا. وولند با دو روشنفکر وارد بحث می‌شود و آن‌ها مسیح و خدا را انکار می‌کنند. وولند به گفته‌ی بولگاکف «به خانه‌ها وحشتزده می‌نگریست و چنان می‌نمود که انگار از دیدن یک ملحد در پس هر پنجره‌ای می‌ترسد.» پشت هر کدام از پنجره‌های این شهر، این کشور، پشت چهره‌ی هرکدام از آدم‌هایی که هر روز می‌بینیم، پشت هر کدام از این اکانت‌های توییتر و اینستاگرام، حتا آن‌ها که داعیه‌ی تحصیل کرده بودن و فهمیده بودن دارند ممکن است یک خشمگینِ جنگ‌طلب نشسته باشد که از جنگ سر ذوق آمده است، که جان آدم‌ها، ورای ملیتشان، برایش کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

در عرض پنج شش روز آنقدر اتفاق بد افتاده و خبر بد شنیده‌ایم و ترسیده‌ایم و غمگین شده‌ایم که نه تنها برای یک سال که برای چندین سالمان بس است. از ترور بگیر تا سقوط هواپیما و کشته شدن آدم‌ها زیر دست و پا و سوختن جنگل‌ها و سایه‌ی سیاه جنگ که انگار شروع شده است رسما. مگر جنگ چیست دیگر؟ برای من که بس است. برای آن‌ها اما که خون به قدری جلوی چشمشان را گرفته که معلوم نیست با خون چند آدم دیگر از مردم خودمان یا هر مردمان دیگری قرار است شسته شود، نمی‌دانم کی بس می‌شود. یحتمل در مرام بعضی‌ها خون را فقط با خون می‌شود شست و همان جمله‌ی معروف که اگر نزنی می‌زننت.

من بریده‌ام. طاقت شنیدن حتا یک خبر مرگ دیگر را هم ندارم، چه ایرانی، چه آمریکایی، چه عراقی و چه هر انسان دیگر با هر ملیت دیگری. آدم با آدم چه فرقی می‌کند؟ مرگ یک انسان برابر است با مرگ هزاران امید و آرزو. انسانی که حتما مادری داشته، پدری داشته، معشوقی داشته، عاشقی داشته، خانواده و دوستان و دوست‌دارانی داشته. برای همین است که می‌فرماید اگر کسی انسانی را بکشد چنان است که گویی همه‌ی انسان‌ها را کشته است.

چندین سطر دیگر هم نوشته بودم که با فشردن بک اسپیس کان لم یکن شد. نمی‌خواهم با این همه خشم و اندوه بیش از این چیزی بنویسم. بعدتر، شاید. تا بعد... اگر بعدی در کارمان باشد.

پ ن: خلاصه‌ی حال این روزهایم را "دوبراوکا اوگرشیچ" در جستاری از کتاب "البته که عصبانی هستم" خیلی خوب نوشته: ... آن‌چه آن موقع خیلی دور بود، ناگهان به گونه‌ای تحمل‌ناپذیر نزدیک شد و من در درک آن‌چه درست پیش رویم بود مشکل داشتم. یک «تب شناختی» از پا درم آورده بود.

 

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸
۲ دیدگاه

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.

یک روز وسط هفته را مرخصی بگیرید و بمانید توی خانه. آلارم همیشه روشن موبایلتان را خاموش کنید و به بدنتان اجازه دهید تا هر زمانی که دلش می‌خواهد بخوابد. بعد از تخت بیرون بیایید، دوش بگیرید، لباس‌های تمیز و گشاد و راحت بپوشید، اگر دلتان می‌خواهد می‌توانید اصلا لباسی نپوشید. صبحانه نان بربری بخورید با هر چیز دیگری که دلتان می‌خواهد با شیر قهوه‌ی داغ. یک فکری برای ناهارتان بکنید. کتابی که مدتی است در حال خواندنش هستید یا رهایش کرده‌اید را تمام کنید. پرده‌ها را کنار بکشید، اجازه بدهید نور آفتابِ اول زمستان تا آنجایی که دلش می‌خواهد پهن شود روی فرش‌ها و سرامیک‌های خانه‌تان. بنشینید وسط نور آفتاب، چشم‌هایتان را ببندید، با والسی دم بگیرید و توی نور آفتاب تکان تکان بخورید. از پشت پلک‌های بسته‌تان نگاه کنید به نارنجی‌ها و زرد‌ها و قرمز‌ها و قهوه‌ای‌هایی که از پس نور و سایه جلوی چشمتان شکل می‌گیرد. صورتتان را میان رقص تاریک روشن‌ها تصور کنید. به هیچ چیز فکر نکنید. دراز بکشید توی نور آفتاب، اجازه بدهید نور بدن برهنه‌تان را بپوشاند، به دست‌ها و پاها و موهایتان که زیر نور آفتاب می‌درخشند نگاه کنید. چشم‌هاتان را نیمه باز کنید و از دانه‌های دایره‌ای زرد رنگ نور که بین مژه‌هاتان شکل می‌گیرد لذت ببرید. چشم‌هاتان را ببندید. به هیچ چیز فکر نکنید. به هیچ چیز فکر نکنید. دنیا و همه‌ی آنچه در آن است متوقف شده تا شما از این لحظه لذت ببرید. به هیچ کس فکر نکنید. به هیچ چیز فکر نکنید.

اجازه بدهید صدایی توی سرتان زمزمه کند: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.

 

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۸
۲ دیدگاه

شب شراب نیرزد به بامداد خمار؟

کیست که با همه‌ی دل و جان باور داشته باشد که شب شراب نیرزد به بامداد خمار؟ آن زمانی که عشق بی‌معنی می‌شود، هنر بی‌معنی می‌شود، مرگ بی‌معنی می‌شود، زندگی بی‌معنی می‌شود، آن زمانی که می‌گردی دنبال دلیلی برای زیستن ـ گشتن کدام است؟ آن زمانی که سگ‌دو می‌زنی برای یافتن دلیلی برای زنده ماندن ـ و نمی‌یابی،‌ آن زمانی که می‌بینی میلیون‌ها آدم دیگر و چه بسا میلیاردها آدم دیگر از ابتدای روی دو پا ایستادن بشر، از همان زمانی که انسان‌های با مغز بزرگتر از سایر موجودات پا به عرصه‌ی وجود یا ظهور یا حضور یا هر کوفت دیگری گذاشتند، گشته‌اند دنبال دلیلی برای زیستن و نیافته‌اند، همان زمانی که همه چیز بی‌معنا می‌شود، شب شراب که چه عرض کنم، لحظه‌ای راحتِ نفسی، لحظه‌ای فراموشی، لحظه‌ای رهایی از هرآنچه که هستی هم می‌ارزد به بامداد خمار. شما دنیادیده بوده‌اید جناب سعدی. ما سگ کی باشیم که بخواهیم جسارت کنیم و روی حرف شما حرفی بزنیم ولی قبول کنید که شما هم نیافتید آنچه را که چه بسا اصلا وجود نداشته باشد. وقتی چیزی اصلا نیست چطور می‌شود یافتش؟ انگار هزاران سال رفته باشیم پی نخود سیاه. هنر اما شاید این است که آدمی خودش را بفرستد دنبال نخود سیاه و عاقبت هم بیابد. که اگر نیابی پس چطور زندگی کنی؟ اگر پیدا نکنی آن ریسمانِ از برای چنگ زدن را پس چطور سقوط نکنی؟ اگر نیافته بودید خود شما آن نخود سیاه لعنتی را پس کی ما را نصیحت می‌کرد که: کسی که از غم و تیمار من نیندیشد / چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟ که گرد عشق نگردند مردم هشیار؟ اصلا همین عشق. آن زمانی که عشق هم بی‌معنی می‌شود. نشسته بودم کنار رفیقی در یک متری معشوق سابقش. امروزی‌ها می‌گویند اکس جناب سعدی! سر گذاشت کنار گوشم و نجوا کنان گفت ازش متنفرم! چه بی‌معنی است اینکه در یک آن متنفر شوی از همه‌ی آنچه که عاشقش بودی. این است عشق. همان عشقی که زمانی فکر می‌کردیم معنای زیستن است. هشیار نبودیم جناب سعدی.

ما نشسته بودیم این گوشه‌ی دنیا و لکه‌های رنگ را روی بوم می‌گذاشتیم کنار هم به امید شکل گرفتن اثری هنری و گمان می‌کردیم دنیا را نجات می‌دهیم. گمان می‌کردیم هنر قرار است دنیا را نجات دهد. گمان می‌کردیم هنر است همان معنای زیستن. اما حالیمان بود که خیلی هنر کنیم شاید بتوانیم تنها خودمان را نجات بدهیم. حالیمان بود که دنیا با این انتکلتوئل بازی‌ها نجات نمی‌یابد. حالیمان بود آدمی که وسط فقر و بدبختی‌ست تف هم روی بوم نقاشی‌مان نمی‌اندازد. که آدمی که توی کوهستان‌ها برای تکه‌ای نان از سرما جان می‌دهد هنر ما به هیچ جایش نیست. حالی‌مان بود که ما که هیچ پیکاسو و ونگوگ و موتسارت و بتهوونش هم نمی‌توانند شکم خالی گرسنه‌ای را با هنرشان پر کنند. نمی‌توانند گلوله‌ای را با سرانگشتان هنرمندشان از تن مرده‌ای بیرون بکشند. آن زمانی که هنر هم بی‌معنی می‌شود جناب سعدی.

سرم خورده بود به سنگ، به سرامیک، به کف حمام، رفته بودم تا چند قدمی نیست شدن، بعد آنقدر به مرگ فکر کردم که نفسم بند آمد، تنم از ترس گر گرفت، ضربان قلبم را روی سفیدی سینه‌ام می‌توانستم ببینم جناب سعدی. از ترس! فکر کرده بودم اگر دروغ باشد همه‌ی آنچه که کرده‌اند توی سرمان درباره‌ی زندگی پس از مرگ و بهشت و جهنم و جاودانگی و الخ چقدر ترسناک می‌شود مردن و اگر راست باشد همه‌ی آنچه که باورمان شده چقدر ترسناک‌تر. بعد به چرایی ترسم فکر کردم. آنقدر فکر کردم که دیگر نترسیدم. ترسیدن که چه؟ مگر فقط من و تو ایم که قرار است یک روزی، فردا روزی، هر روزی بمیریم؟ مگر شما نمردید جناب سعدی؟ وقتی حتا مرگ هم بی‌معنی می‌شود. تافته‌ی جدا بافته نبودیم جناب سعدی. اصلا همه‌ی بدبختی‌مان همین است که فکر می‌کنیم مرکز جهانیم. همین ما به قول شما مردمانِ سفری که گفته بودید مثال اسب و الاغیم. گمان می‌کردیم کون آسمان پاره شده و ما ـ دردانه‌ی جهان هستی ـ افتاده‌ایم صاف روی مرکز جهان. هرچند کره‌ی زمین گرد است و جهان هستی گویا گرد است و هرجور که حساب کنی هر کداممان به نوعی در مرکز جهانیم ولی بلانسبتِ اسب و الاغ، احمق بودیم جناب سعدی. دلبسته کردیم، دل شکستیم، دلمان شکست، از استخوان آدم‌ها نردبان ساختیم، از اجسادشان پله‌های ترقی، رشوه دادیم، به قدرت رسیدیم، گلوله ساختیم، آدم کشتیم، جنگیدیم، از فرش به عرش رفتیم،‌ از عرش به زمین به زیرِ زمین، گه زدیم به دنیا و زمین و آسمان و همه و خودمان که بیابیم، نیافتیم. نبود که بیابیم. نبوده است حتما.

ما گدایان خیل سلطانیم، از تمامی آدم‌ها اگر یک نفر باشد که با دل و جان قبولش داشته باشیم شمایید جناب سعدی ولی قبول کنید که شب شراب می‌ارزد به بامداد خمار. ولله می‌ارزد.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۵ دی ۱۳۹۸
۳ دیدگاه

تا دور شدم من از در تو

صدای شجریان به سختی از آن اسپیکرهای قدیمی بیرون می‌آمد: تا دور شدم من از در تو / از ناله دلم چو ارغنون گشت. نشسته بود پشت بوم و همان سه‌پایه‌ی معروفش که حالا دیگر خیلی کهنه و خراب شده بود. به گمانم با ضربه‌های قلم‌مو که روی بوم می‌زد جیرجیر کوتاهی هم می‌کرد. فکر کردم چقدر دلم برایش تنگ شده. همین که نگاهش می‌کردم دلم برایش تنگ‌تر می‌شد. دلم برای آن بی‌هوش و حواسی‌اش وقتی پشت بوم نقاشی می‌نشست تنگ شده بود، همان حالش که انگار دیگر توی این دنیا نبود وقتی قلم‌مو دست می‌گرفت، کنارش که می‌ایستادی متوجه حضورت نمی‌شد. غرق می‌شد توی هرآنچه که داشت می‌ساخت. می‌رفت توی دنیای جایی که داشت خلق می‌کرد. دلم برای آن نگاه خیره‌اش، آن دست‌های قدرتمندش، آن انگشتان کشیده و لاغر و پرمویش تنگ شده بود. گفته بودم وقتی کسی را برای اولین بار می‌بینم اول به دست‌هاش نگاه می‌کنم؟ راستش به دست‌هاش نگاه می‌کنم و دست‌های او را توی آن دست‌های ناشناس جستجو می‌کنم. دنبال همان ناخن‌های آشنا می‌گردم، همان خطوط دوست داشتنی آشنا. دنبال هر چیز آشنایی که مرا به یاد دست‌های استاد قدیمی‌ام بیندازد. ایستاده بودم پشت سرش و به حرکت دست‌هاش نگاه می‌کردم، به موهای سفیدش که زیادتر شده بود که ناگهان دست‌هاش از حرکت ایستاد و بی‌اینکه رو برگرداند گفت: مگه نگفتم اینجوری به من نگاه نکن؟ خنده‌ام گرفت. هنوز پشت سرش هم چشم داشت. همیشه می‌گفت توی نگاهت یک چیزی است. می‌گفت وقتی به من نگاه می‌کنی نمی‌توانم نقاشی بکشم. من خنده‌ام می‌گرفت. این سال‌ها این جمله را بارها شنیده‌ام: توی نگاهت یک چیزیست. گفتم باید یه سه پایه‌ی جدید براتون بخرم. گفت لازم نکرده، بیا اینجا بشین ببینمت دختر. و صندلی کنارش را جلو کشید و من نشستم. کمی نگاهش کردم و بعد چشم انداختم روی بوم نقاشی روبه رویش. آدم‌هایی هستند که برای اینکه بفهمند درونت چه خبر است هیچ نیازی به شنیدن کلمه‌ها ندارند. همینطور که نگاهم می‌کرد گفت خوب کردی اومدی اینجا، کثافتیه اون بیرون.

حالا این روزها گیر کرده‌ام اینجا، کیلومترها دور از آن نگارخانه و رنگ‌ها و نقاشی‌ها و استادم، توی این کثافت متعفن و جایی برای پناه بردن ندارم. فکر می‌کنید اگر بود می‌فهمید که این روزها تحقیر شده‌ام؟ که ناامید شده‌ام؟ که خسته شده‌ام و می‌خواستم به خاطر همین خستگی خودم را بیندازم توی هچلی که معلوم نبود اگر گرفتارش می‌شدم چطور قرار بود از آن رهایی یابم؟ همه‌ی این‌ها را می‌شود فهمید از نگاهم؟ گمان نمی‌کنم.

 

ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۸
۱ دیدگاه

شبم از بی‌ستارگی شب گور

در حال تجربه‌ی حس و حالی هستم که توصیفش برایم به شدت دشوار است. حالی مخلوط از احساس عمیق خفگی توام با بغضی در گلو همراه با ترسی تشدید شده و بلاتکلیفی فراوان. نمی‌توانم تصمیم بگیرم. نمی‌توانم کار درست، رفتار درست، انتخاب درست را تشخیص دهم. یک هفته فرصت خواسته‌ام تو گویی برای قمار زندگی‌ام. قمار شرایط فعلی و آرامشم. قمار هرآنچه دارم و ندارم. چطور می‌شود همه چیز را رها کرد و به راهی رفت که هیچ شناختی از آن نداری؟ چطور می‌شود همه‌ی اتفاقات رفته را طوری توضیح داد و شرح داد و توصیف کرد که واقعا بوده؟ که واقعا کسی بفهمد؟ که لااقل کمی فقط کمی قابل درک بشود؟ چطور می‌شود از همه‌ی آنچه که پیش آمده گذشت و گفت دیگر کافی است، از حالا به بعد را می‌خواهم جور دیگری سیر کنم، می‌خواهم دریچه‌ی دیگری رو به زندگی‌ام باز کنم، می‌خواهم واقعی زندگی کنم، می‌خواهم از خیال از دنیای ساختگی مصنوعی از همه‌ی آنچه که قطعا آنطوری نبوده که من می‌دیده‌ام بگذرم و سقوط کنم توی دنیای سیاه و ناشناخته‌ی واقعی و دل بدهم به آدم به آدم‌های واقعی اتفاقات واقعی به هر چه که غباری از تلخی حقیقت رویش نشسته. می‌فهمم اگر متوجه حرف‌هایم نمی‌شوید. انتظار فهمیده شدنشان را ندارم. همانطوری که از خودم انتظار تاب آوردن توی آن دنیای ترسناک واقعی را ندارم. اما تا کی می‌توان به زندگی گفت دست نگه دار تا من توی دنیای امن خودساخته‌ام زندگی کنم؟ تا کجا می‌شود زندگی را قانع کرد که کاری به کار من، کاری به کار تنهایی‌هایم نداشته باش؟ چطور می‌شود به جهان فهماند چیزی که برای خیلی‌ها رویاست و زیباست و انتظارش را می‌کشند برای من مثل پتکی‌ست که زندگی محکم بر سرم بکوبد. مثل دستان خشن و زمخت صاحبی است که دستان لاغر برده‌ای را می‌گیرد و می‌گوید بازیگوشی بس است از حالا باید مثل بقیه‌ی برده‌ها بردگی زندگی را بکنی. سخت می‌گیرم می‌دانم اما می‌ترسم. از بیرون آمدن از لاک خودم می‌ترسم. ای کاش می‌توانستم حالم را همانطوری که هست شرح بدهم. کاش می‌توانستم از آنچه که این روزها بر من می‌رود حرف بزنم. شاید تحملش را کمی راحت‌تر می‌کرد.

 

ف. بنفشه
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۸
۰ دیدگاه

بیست و شش

بازی است گاهی کار نوشتن، جمله‌ای آدم می‌نویسد، بعد یکی دیگر تا آن جمله‌ی اول را توجیه کند، مکانی شکل می‌گیرد یا آدمی سر بر می‌آورد که باید راهش برد. خوب، همین‌طور‌ها درگیر می‌شوی و یک دفعه می‌بینی که داری برای بودنت توجیهی می‌تراشی، سرپناهی می‌سازی تا ظلمت آن‌سوی این منظومه‌ی شمسی یا بگیر کهکشان شیری را مهار کنی یا حداقل ظلمت درون خودت را، بعد می‌بینی باز جایی رخنه‌ای هست. همین‌طورها است که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای جز همین چیدن و باز چیدن نیست.

| خانه روشنان _ هوشنگ گلشیری |

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸
۳ دیدگاه

حقیقت بالاخره داخل گیومه قرار گرفته

جلسه‌ی ظهر رئیس بیمارستان با اینترن‌ها را بهانه می‌کنم و به دکتر می‌گویم درمانگاه نمی‌روم. از بیمارستان می‌زنم بیرون. صدایی توی گوشم جستار می‌خواند. ترسان از اینکه دکتر در خیابان یا پیاده‌رو یا روی پل عابر پیاده ببینتم مثل کسانی که از چیزی فراری اند به اطرا‌فم نگاه می‌کنم. به ایستگاه اتوبوس می‌رسم. چهار زن با گردن‌هایی کج به سمت چپ چشم به راه آمدن اتوبوس هستند. چشم‌هاشان ماشین‌ها را دنبال می‌کند و توی سرشان چه خبر است خدا می‌داند. صدای توی گوشم دارد از تهی بودن هستی شناسانه‌ی میل به سکونِ حقیقت می‌گوید: «کافکا فهمیده بود هیچ دلیلی ندارد حقیقتی که ما می‌دانیم و به آن اعتماد داریم بی‌هوا و بی‌دلیل عوض نشود. فهمیده بود تصور ما از پیوستگی حقیقت صرفا بر پایه‌ی میل ما به سکون حقیقت است، بر پایه‌ی اینکه همه چیز همانطور که هست خواهد ماند چون تا بوده همین بوده.» صدای توی گوشم معتقد است «در دنیای حقیقت‌های تازه هر چیزی معنایی جدید دارد، معنایی تثبیت نشده، تایید نشده.» اتوبوس به ایستگاه می‌رسد. من به معنای تایید نشده‌ی حقیقت آدم‌ها فکر می‌کنم، حقیقت پول، حقیقت فقر، حقیقت گلوله، حقیقت جنگ، حقیقت خون‌های ریخته، حقیقت آلودگی، حقیقت بیماری، حقیقت آنفلوآنزا. به مادرم گفته بودم با این همه گیری آنفلوآنزا هر روزی که پایمان را توی آن بیمارستان کوفتی می‌گذاریم انگار داریم با جانمان بازی می‌کنیم. من به حقیقت ترس فکر می‌کنم. به حقیقت جهان این روزها. «اگر آنطور که ویتگنشتاین می‌گفت من جهان خودم باشم، آن وقت هر تَرَکی در استحکام جهان، من را خلاف اراده و قصدم تغییر می‌دهد.» من تغییر کرده‌ام، درست، اما آنچه اتفاق افتاده بود تَرَک نبود، استحکام جهانِ ما بالکل فرو ریخته بود و ما را همراه خود آوار کرده بود. «برایم واضح بود که نه تنها هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود، بلکه هیچ چیز هیچ وقت آنطوری نبوده که قبلا بود.» میدان اطلسی از اتوبوس پیاده می‌شوم. به کتابسرایی همان حوالی می‌روم که هرچند بسیار درهم و به هم ریخته است اما می‌شود میان شلوغی و بی‌سروسامانی‌اش کتابی چاپ قدیم با قیمتی کمی به قیمت معقول نزدیک پیدا کرد. تیرم اما به خطا می‌رود. پشت جلد همان کتاب‌های چاپ قدیم روی قیمت‌های قدیمی برچسب زده‌اند و قیمت‌ها را به روز کرده‌اند. یک کتاب از همین برچسب خورده‌ها و دو تا از کتاب‌های بیژن الهی را از قفسه‌ی کتاب‌های سی درصد تخفیف خورده برمی‌دارم. جلد یکیش پاره شده. مدت‌ها دنبال همین کتاب توی کتابفروشی‌های مختلف شهر گشته‌ام و کی باورش می‌شود که عاقبت آن را با جلدی پاره توی کتاب‌های تخفیف خورده پیدا کنم؟ به حقیقت بیژن الهی فکر می‌کنم. خودش در وصف خودش در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود:‌ بیژن الهی، غریب این دنیای بی‌وفا... زیر لب می‌گویم من معنی غربت، معنی بی‌وفایی، معنی کتاب‌های کم طرفدار، معنی جلدهای پاره را خوب می‌فهمم آقای الهی. از کتابسرا بیرون می‌زنم. گوشی‌ام را از جیبم بیرون می‌آورم. فیلترشکن را روشن می‌کنم. توییتر را باز می‌کنم و می‌نویسم:‌ کتاب اینقدر گرونه که آدم هوس دزدی به سرش می‌زنه. روی برگ‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای افتاده کف پیاده رو پا می‌گذارم. صدای توی گوشم همچنان دارد استحکام و پیوستگی حقیقت را دست می‌اندازد. «ناگهان می‌فهمیم هیچ چیز آنطوری نبوده که فکر می‌کردیم، آدم‌ها آن‌طوری نیستند که فکر می‌کردیم، برگ‌های توی خیابان همانی نیستند که به جا می‌آوردیم، همسایه‌هایمان شاید قاتلان یا حداقل جاسوسانی باشند که به ترامپ رای داده‌اند. حقیقت دیگر هیچ توقع منطقی‌ای را برآورده نمی‌کند. دیگر با دانسته‌های من نمی‌خواند.» شانه‌ام از سنگینی کوله‌ام درد گرفته. به تو فکر می‌کنم. به جمله‌هایی که بی‌رحمانه اما نه از ته دل برایت نوشته بودم: برو پی کسی که بودنش بند قدرتی که زورت بهش نمی‌رسه نباشه. عقلم رسما گفته بود برو بدون آنکه دلم خواسته باشد بروی. به حقیقت تو فکر می‌کنم. به حقیقتی که ممکن است بی‌هوا و بی‌دلیل عوض شود. کافکا درست فهمیده بود؟

صدای توی گوشم داشت می‌گفت: «کسانی که از آینده‌ای که نمی‌شناسند جان سالم به در می‌برند در پاداش تجربه‌ای تصور نشدنی به دست می‌آورند.»*

 

* قسمت‌های داخل گیومه بخش‌هایی بود از جستار "با عقل جور در نیایید یا چطور در زمانه ترامپ بنویسید" نوشته‌ی الکساندر همُن با ترجمه‌ی معین فرخی.

 

ف. بنفشه
شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۸
۴ دیدگاه

این می‌توانست سکانس آخر یک فیلم کسل‌کننده باشد

پاییز است. دختر در پایان یک روز شلوغ کلید را توی قفل در می‌چرخاند و وارد خانه می‌شود. کفش‌هایش را درمی‌آورد و توی جاکفشی می‌گذارد. پالتواش را روی جالباسی کنار در آویز می‌کند. لباس‌هایش را یکی یکی از تن بیرون می‌آورد و توی سبد رخت‌چرک‌های حمامش می‌اندازد. دست و صورتش را می‌شوید. غذایش را در حالی که دارد به یک موسیقی کلاسیک گوش می‌دهد از یخچال بیرون می‌آورد و روی اجاق گاز می‌گذارد. شوپن،‌ پرلود شماره شش در سی مینور، اُپوس بیست و هشت می‌تواند گزینه‌ی مناسبی برای این صحنه باشد. گاز را روشن می‌کند. بعد یک ظرف کوچک را از یخچال برمی‌دارد و به دستشویی می‌رود. ظرف حاوی ماسک عسل است. جلوی آینه‌ی دستشویی می‌ایستد و آن را با پشت یک قاشق مرباخوری روی صورتش می‌مالد. سعی می‌کند همه را از ظرف به صورتش منتقل کند. شوپن در حال نواختن است. دختر چند ثانیه‌ای با دهان بسته همراه قطعه زمزمه می‌کند. بعد از دستشویی بیرون می‌آید و به حمام می‌رود. آب گرم را باز می‌کند. به سمت سبد رخت‌چرک‌ها می‌رود و جوراب‌هایش را از سبد بیرون می‌آورد و زیر آب در حال گرم شدن حمام می‌شوید. آب و صابون کم کم کف حمام را خیس می‌کند. جوراب‌ها را روی حوله خشک کن حمام می‌گذارد و به سمت دوش می‌رود. پای راستش لیز می‌خورد. اول پای راست و سپس پای چپش از کف حمام جدا می‌شود. لحظه‌ای در هوا معلق می‌ماند. با سمت راست بدن به کف حمام سقوط می‌کند. دست راستش را روی زمین به صورت تکیه‌گاه قرار می‌دهد اما سرش از ناحیه‌ی گیجگاه سمت راست محکم به کف حمام برخورد می‌کند، سپس مثل توپ پر بادی که محکم به زمین پرتابش کنی، چند سانتی‌متری از زمین جدا شده به بالا برمی‌گردد و دوباره از همان ناحیه به کف حمام برخورد می‌کند. همه‌ی این‌ها در یک ثانیه اتفاق می‌افتد. ـ این صحنه اسلوموشن نمایش داده می‌شود ـ. تن دختر افتاده به پهلوی راست کف حمام و دیگر حرکتی نمی‌کند. آب حمام گرم شده و در حال بخار کردن است. آب از دوش حمام روی پاهای دختر می‌ریزد. موهایش چسبیده به ماسک عسل روی صورتش و قسمتی از صورتش را پوشانده. خون سرخ کم کم کف حمام را می‌پوشاند. رگه‌های خون با آب مخلوط می‌شود و کم رنگ‌تر به سمت چاهک حمام حرکت می‌کند. غذا روی اجاق در حال سوختن و شوپن در حال نواختن است.

پ ن۱: این می‌توانست سکانس آخر یک فیلم کسل کننده باشد با بازی یک بازیگر نسبتا خوب و البته با کمک یک بدل‌کار کاملا خوب.

پ ن۲: گیجگاه راستم درد می‌کند و سرم سنگین است.

 

ف. بنفشه
سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۸
۲ دیدگاه