همیشه‌ی متروک

زندگی‌ام هرگز چیزی به‌جز واژه‌ها نبوده است

من این‌کاره نیستم

مهم‌ترین جایی که تا به حال از من مطلبی خواسته تا برایش بنویسم، نشریه‌ی ماهانه‌ی دانشکده‌مان بود که سردبیرش که از قضا با هم دوست هستیم از من خواهش کرد که چیزی برایشان بنویسم. من هم با توضیح این‌که من این‌کاره نیستم و به اصرار دوستم چند خطی نوشتم و برایشان فرستادم. تا اینجای کار همه چیز عادی است، اما نکته‌ی ماجرا این‌جاست که چیزهایی نوشته بودم که گویا به مذاق آن بالا بالایی‌ها خوش نمی‌آمد و دردسر می‌شد و خب طبیعی است که مطلبم را منتشر نکردند. این شد که من به دو چیز پی بردم. یکی اینکه اگر خواننده‌های زیادی قرار باشد نوشته‌ام را بخوانند سیاسی بازی‌ام می‌گیرد و دست می‌گذارم آنجایی که نباید گذاشت! یکی هم اینکه دیگر سفارشی برای هیچ کسی/جایی ننویسم.
همان‌طور که گفتم من این‌کاره نیستم و این‌کاره نخواهم شد.

ف. بنفشه
يكشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

ای کاش تمام می‌شدیم

امروز در توییتر ویدئویی دیدم و ندیدم (باور کنید چند ثانیه‌اش را بیشتر نتوانستم ببینم) که روح و روانم را به هم ریخته.
آمده‌اند از دخترکی، توی مدرسه، در حضور جمعی معلم و ناظم و کل تیم آموزشی، فیلم گرفته‌اند و مدیر مدرسه دارد خبر کشته شدن _شهادت یا هر اسم دیگری که رویش می‌گذارند_ پدرش را به او می‌دهد. فکرش را بکنید... توی مدرسه! توسط مدیر! قطعا با همکاری خانواده و مادر دخترک! و بعد فیلم را احتمالا در تلوزیون و این‌جا و آن‌جا هم منتشر کرده‌اند. به خاطر ایدئولوژی یا هر کوفتِ دیگری.
این جامعه، این فرهنگ، این مردم و انسانیتشان همه و همه مرده‌ اند. باور کنید. سال‌هاست مرده‌ایم و خودمان خبر نداریم. این فرهنگ دیگر درست بشو نیست. به این جامعه دیگر چه امیدی است؟
داشتم فکر می‌کردم که بعد از تحریم کردن تلوزیون و اینستاگرام بر خودم، توییتر و اصلا هرجایی که ردپایی از این بلاهت را نشانم می‌دهد تحریم کنم و خودم را راحت کنم. به نظرم رواست که سر به بیابان بگذاریم و بخزیم یک گوشه‌ای در بی‌خبری و بی‌خبری و بی‌خبری بمانیم و دلمان خوش باشد که از این تباه‌تر نمی‌شویم.
من از آن بچه به خاطر این‌که در همچین موقعیتی قرارش داده اند عذر خواهی می‌کنم. من از همه‌ی بچه‌ها، از همه‌ی بچه‌هایی که بعد از این خودمان با دستان خودمان راهشان می‌دهیم به این کثافتی که ساخته‌ایم یا برایمان ساخته اند یا هرچی، عذرخواهی می‌کنم. ای کاش عذر خواستنِ کسی چون من کافی بود. ای کاش تمامش می‌کردیم. ای کاش تمام می‌شدیم.

ف. بنفشه
شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

زندگی لابه‌لای کتاب‌ها

به من می‌گفت اینقدر کتاب خواندن هم دیگر کار درستی نیست. تو خودت را در دنیای کتاب‌ها غرق کردی و از دنیای بیرون غافلی. دیگر نمی‌شود فهمید توی سرت چه می‌گذرد. من به شوخی می‌گفتم عجب دوستی که می‌گوید کتاب نخوان!

می‌گفت زندگی را نمی‌شود از روی کتاب‌ها یاد گرفت. من می‌گفتم پس کتابی که می‌خوانی را عوض کن. شاید داری کتابِ اشتباهی می‌خوانی.
البته او کتاب نمی‌خواند. سفر می‌کرد. می‌کند. مدام در سفر است. به خاطر شغلش. بگذریم. یادم بیاورید یک زمانی از این دوستمان هم بنویسم. او منطقی‌ترین آدمِ زندگی من بود. البته بعد از پدرم.
ولی آیا واقعا زندگی را نمی‌شود از روی کتاب‌ها یاد گرفت؟
اصلا گیرم که زندگی را نشود از کتاب‌ها یاد گرفت ولی آیا واقعا ایراد از این زندگی نیست که نمی‌شود آن‌ را لابه‌لای اشعار و جملات سعدی و داستان‌های مثنوی معنوی و شاهنامه‌ی فردوسی و هفت پیکر آموخت؟
آنچه که لابه‌لای خط به خطِ داستان‌های بورخس و کتاب‌های ماکرز و سلینجر و هانریش‌بل و غیره و غیره در جریان است، اگر زندگی نیست، پس چیست؟ اگر گلشیری و ساعدی و مسکوب و هدایت و نیمای خودمان از زندگی نمی‌نوشتند پس چه کار می‌کردند؟
شاید هم ایراد از ماست که نمی‌آموزیم.
 
ف. بنفشه
جمعه, ۳ اسفند ۱۳۹۷
۲ دیدگاه

هر از گاهی فریاد بزنید؛ برایتان خوب است.

ده دقیقه است بی‌وقفه زل زده ام به دیوار روبه‌رو. کلمات مثل فریادهای سپاهیان یونان در جنگ‌های کتابِ ایلیادِ هومر توی سرم سر و صدا می‌کنند. ذهنم به هم ریخته است. مرتب کردن کلمات برایم دشوار است. باور کنید اصلا نمی‌دانم از چه می‌خواهم بنویسم. فقط می‌خواهم کمی از این سپاهِ کلمات را روی صفحه‌ی مانیتور خالی کنم، شاید کمی ذهنم آرام بگیرد.

یک وقت‌هایی هست که تشنه‌ی گفتن یک جمله‌ای، خودت را می‌کشی که چند خط چیز بنویسی ولی نمی‌شود که نمی‌شود. یک وقت‌هایی هم هست که برعکس، کلمات آنقدر زیادند که جمله‌ها بی‌ربط و باربط سریع و پشت سر هم توی سرت قطار می‌شود.

من اینجا را ساخته‌ام برای این جور مواقع. برای خالی کردن مغزم.

برای شمایی که من را نمی‌شناسید لازم است بگویم که من بیرون و درون آرامی دارم. نود درصد مواقع چنین است؛ اما آدمی مثل من هم گاهی اوقات نیاز دارد که فریاد بزند.

فریاد زدن خوب است. پیشنهاد می‌دهم شما هم هر از گاهی فریاد بزنید؛ برایتان خوب است. و قطعا لازم به توضیح نیست که فریاد کشیدن انواع مختلفی دارد و بالا بردن صدا بیهوده‌ترین نوع آن است.


ف. بنفشه
جمعه, ۳ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

برای تو که سعی می‌کردی بدترین باشی

داشتم فکر می‌کردم ممکن است تو هم یک روزی، یک لحظه‌ای، یک جایی دلت برای من تنگ شود؟ اصلا تا به حال دلت برای من تنگ شده؟ آن دوستت دارم‌هایی که از یک جایی به بعد دیگر تکرار نشد، واقعیت داشت؟ راست بود؟ تو به من کم دروغ نگفته‌ای. ولی من هیچ وقت هیچ دروغی به تو نگفتم. من با تو همیشه روراست بودم. همیشه خودم بودم. خودِ خودم. ولی این انصاف نیست. انصاف نیست که تو همیشه سعی می‌کردی بدترین باشی. هیچ چیزِ این زندگی منصفانه نیست. درستش این بود که تو باشی اما تو هم نبودی. من اما این بدترین بودنت را هیچ وقت باور نکردم. باور کنی یا نه من قسمتی از وجودت را دیدم که هیچ کس ندیده. من تو را جوری شناختم که هیچ کس نشناخته. قبول کنی یا نه هیچ وقت هیچ کسی را نمی‌توانی پیدا کنی که آن‌طور که من دوستت دارم، دوستت داشته باشد. همان‌طور که من هم دیگر چنین دوست داشتنی را تجربه نخواهم کرد.

ف. بنفشه
جمعه, ۳ اسفند ۱۳۹۷
۱ دیدگاه

اینستاگرام (۱)

(این متن و احتمالا متن‌هایی که در ادامه درباره‌ی اینستاگرام می‌نویسم پر از کلماتی است که اختصاص به این اپلیکیشن دارد و قطعا برای کسی که تجربه‌ی استفاده از اینستاگرام را نداشته، غریب است.)
می‌خواهم برایتان از اینستاگرام بنویسم. به عنوان کسی که شش سال است اینستاگرام دارد، ششصد و پنجاه پست و خدا می‌داند چند صد استوری گذاشته است و چند صد مخاطب دارد. البته می‌توانستم بیشتر از این‌ها مخاطب داشته باشم، اگر پیجم پابلیک بود یا همه‌ی کسانی که ریکوئست می‌دادند را اکسپت می‌کردم، به علاوه‌ی اینکه فالو آنفالو کردن برای به دست آودن فالوورِ بیشتر را هر کسی بلد است و خدا می‌داند که چند صد اپلیکیشن مختلف برای خرید فالوور و لایک و حتا کامنت‌های فیک وجود دارد.
خلاصه‌ی کلام این است که من این اپلیکیشن را "تمام" کرده‌ام و اگر کسی باشد که شایسته‌ی حرف زدن از معایبش باشد، آن فرد دقیقا خود من هستم.
اینستاگرام مثل یک سیاه‌چاله است. شما با پای خودتان واردش می‌شوید ولی خدا می‌داند که چطور باید از آن خارج شوید. اینستاگرام چیزی به شما اضافه نمی‌کند. اینستاگرام فقط از شما می‌گیرد. وقتتان را، بهترین ساعات عمرتان را، انرژی‌ای که می‌تواند صرف هزاران هزار کار دیگر بشود. تنها چیزی که اینستاگرام به شما می‌دهد "توهم" است. توهم کسب دانش، توهم به دست آوردن اطلاعات، توهم مهم بودن، توهم مهم نبودن، توهم زشت بودن، توهم زیبا بودن، توهم آدمی که دارد کتاب می‌خواند، توهم کسی که دارد اطلاعات مفیدی منتشر می‌کند، توهم تأثیرگذار بودن و غیره و غیره.
تبِ "عدد" اینستاگرام را گرفته. تبِ فالوور بیشتر، لایک بیشتر، ویو ویدئوی بیشتر، پست بیشتر، استوری بیشتر، اطلاعات بیشتر. غافل از اینکه اطلاعات اینستاگرامی، تنها توهمی از اطلاعات اند. مفت نمی‌ارزند.
چند پیشنهاد برای شما که اینستاگرام دارید:
اگر پیج‌های کتاب‌خوانی یا پیج‌هایی که جملات قصار نویسنده‌ها را می‌نویسند یا شعر پست می‌کنند را فالو می‌کنید پیشنهادم برای شما این است که به جای اینکه روزی چند ده جمله‌ی قصار از چند ده نویسنده‌ی مختلف از چند ده کتاب مختلف بخوانید، یک کتاب دستتان بگیرید و از اول تا آخرش را خودتان، به تنهایی بخوانید.
اگر پیج‌های روانشناسی یا خبری یا اقتصادی یا تاریخی یا زندگی‌نامه‌نویسی را فالو می‌کنید و توهم دانستن به شما دست می‌دهد، پیشنهادم این است که گوگل کنید و اطلاعات کامل، یک‌دست و جامع‌تری به دست بیاورید. یا پادکست گوش کنید. یا کتاب بخوانید.
اگر کسی هستید که کپشن می‌نویسید و توهم نویسنده بودن به شما دست می‌دهد، پیشنهادم این است که بنشینید یک کتاب بنویسید یا حداقل وبلاگ بنویسید. درست است که وبلاگ‌نویسی چندان مخاطبی ندارد اما همان اندک مخاطبش به همه‌ی چند هزار فالوور اینستاگرامتان می‌ارزد.
اگر کسی هستید که پیج‌های علمی را فالو می‌کنید، پیشنهاد می‌دهم بروید کتاب‌های علمی بخوانید. اینستاگرام قرار نیست چیزی به علم شما اضافه کند یا بهتر بگویم، چیزی که ماندگار باشد به علمتان اضافه کند.
اگر کسی در اینستاگرام است که شما به زندگی‌اش حسادت می‌کنید، متأسفم، ولی باید بگویم شما تنها برشی از زندگی او را می‌بینید. دنیای واقعی، دنیای بدون فیلتر و بدون کراپِ واقعی با محیط ضالّه‌ی اینستاگرام زمین تا آسمان توفیر دارد.
اگر کسی هستید که پست‌هایی می‌گذارد یا کپشن‌هایی می‌نویسد که گمان می‌کند در دیگران تأثیر مثبت دارد و می‌تواند چیزی به آن‌ها اضافه کند توصیه می‌کنم به بخشی از اپلیکیشن بروید که چیزهایی را نشانتان می‌دهد که مخاطبانتان لایک می‌کنند و دو دقیقه‌ای در آن بچرخید. قطعا از میزان تأثیرگذاریِ پست‌ها و محتوایی که تولید کرده‌اید، یا گمان کرده‌اید که تولید کرده‌اید، آگاه خواهید شد.
اگر عکاسید، برایتان متأسفم، چون اپلیکیشنی که برای اشتراک عکس ساخته شده جایی است که با وجود اشتراک هر روزه‌ی میلیون‌ها عکس باز هم جای مناسبی برای دیدن عکسِ خوب نیست. در اینستاگرام عکس‌های خوب و عکاس‌های خوب بین حجمه‌ی عکس‌های به درد نخور و کاربرهای به درد نخور گم شده‌اند. پیشنهادم برای شما این است که عکستان را آپلود کرده، سپس پا به فرار بگذارید.
اگر پیج دوستان، همکلاسی‌ها، خانواده و فامیلتان را فالو می‌کنید که از حالشان باخبر شوید باید بگویم جای مناسبی را برای این کار انتخاب نکرده‌اید. کمترین کاری که می‌توانید بکنید این است که تلفن را بردارید و به شخص مورد نظر زنگ بزنید احتمالا بیشتر از حالش خبردار خواهید شد. مگر اینکه هدفتان سرکشی در زندگیِ فرد مذکور باشد.
اگر کسی هستید که مخاطب پیج‌های ویدئوهای به درد نخورِ یک دقیقه‌ای با فونتِ درشتِ زرد یا سفید روی ویدئوها هستید، یا مخاطب عکس‌ها و سلفی‌های سلبریتی‌ها هستید یا ویدئوی تسترهای غذا و پست‌های پلنگ‌های اینستاگرامی را فالو می‌کنید و مخاطب چیزهایی هستید که احتمالا در اکسپلورتان نمایش داده می‌شود، تبریک می‌گویم، شما دقیقا در محیط مناسبی قرار دارید. همانجا بمانید.
 
ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۷
۱ دیدگاه

تعریف داستان

ارسطو در بوطیقا (به گمانم) می‌گوید: داستان شرح آن چیزی است که "ممکن" است برای مخاطب اتفاق بیفتد، نه آنچه که "در واقع" برای راوی اتفاق افتاده است.
دقت کنید رفقا.
اصلا بیایید این را سرلوحه‌ی همه‌ی نوشته‌هایمان قرار دهیم. بیایید این جمله را روی توده‌ی سلول‌های خاکستری مغزمان تتو کنیم.

ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم

حکایت عشق من، حکایت عشقی نادیده است. من عاشق کسی شدم که حتا یکبار هم از نزدیک ندیدمش. من، آدمِ عاشق شدن از نزدیک نیستم. اگر قرار بود از کسی توی نظر خوشم بیاید حتما توی این بیست و پنج سال اتفاق افتاده بود. حالا اینکه این مشکل از من است یا دیگران، اصلا مهم نیست. برای چه باید دنبال علتِ مشکل گشت؟ اصلا مگر مشکلی هست که دنبال علتش بگردیم؟

من همینم.
من. آدمی که بدون عاشق بودن یک دقیقه هم دوام نمی‌آورد و از قضا از هیچ آدمی هم خوشش نمی‌آید باید چطور دوام بیاورد؟
تنها راه چاره این است که عا‌شق تصویر ذهنی خودت از یک آدمی بشوی که شاید وجود خارجی داشته باشد اما یحتمل خیلی شبیه تصویر ذهنی تو نیست. هیچ چیز در واقع شبیه به تصویر ذهنی ما نیست. همیشه تفاوت‌هایی وجود دارد.
چه اهمیتی دارد؟ واقعیت... حقیقت... آنچه در واقع "وجود" دارد... چه اهمیتی دارد؟
 
ف. بنفشه
چهارشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

من روز به روز بیشتر شبیه به تو می‌شوم

به هرجا نگاه می‌کنم، به هر گوشه و کناری از زندگی‌ام، از ذهنم، از روح و روانم، رد پایی از تو می‌بینم. واقعا من پیش از تو چی بودم؟ کی بودم؟ منِ پیش از تو با منِ الانم زمین تا آسمان توفیر دارد. تو بدون اینکه کاری بکنی، بدون اینکه تلاشی بکنی، بدون اینکه حتا قدمی برایم برداری، اصلا بدون اینکه باشی، من را دگرگون کردی. زیر و رو کردی. خراب کردی و از نو ساختی. نمی‌گویم بدون اینکه بخواهی، چون فکر می‌کنم می‌خواستی. و می‌دانستی. تو قدم به قدم و لحظه به لحظه می‌دانستی داری چکار می‌کنی. این من را بیشتر می‌ترسانَد، از تو، از بودنت، از نبودنت، از حرف‌هایت، از سکوت‌هایت.

کاش می‌توانستم بیایم از تو بپرسم خب حالا که به اینجا رسیدیم، حالا که من به این روز افتادم، حالا که همه‌ی کاری که می‌توانم بکنم بوسیدن عکس‌هایت است و حرف زدن با تو در خواب و خیال و فکر کردن به دیالوگ‌های خیالی و نوشتن برایت توی این ناکجاآباد، حالا که به اینجا رسیدم، حالا چی؟ حالا چه می‌شود؟

تو که همیشه چند قدم از من جلوتر بودی، تو که همیشه من را دنبال خودت می‌کشیدی حالا کجا ایستادی؟ مقصد بعدی کجاست؟

نکند قرار باشد از تو هم رد بشوم؟ نکند از تو هم رد شده باشم و حالی ام نباشد؟

من با تو به اندازه‌ی همه‌ی انسان‌ها حرف دارم ولی باز اگر قرار باشد واقعا حرفی بزنم هیچ حرفی برای گفتن ندارم.

من روز به روز بیشتر شبیه به تو می‌شوم.

من می‌ترسم.

من خیلی می‌ترسم.

من از نبودنِ تو می‌ترسم.

من از فرداهای بدون تو می‌ترسم.


ف. بنفشه
سه شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

در باب ایجاز و کپی رایت

چندی پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان "مصیبت هوموساپینس‌هایی که ما باشیم"

دیروز در گودریدز در ریویوی کتابی، کاربری به نام فؤاد جمله‌ای نقل کرده بود از نمی‌دانم کی که گفته بود: «تنها کسی که می‌توانست ادعا کند حرفی زده که هیچ کس قبل از او نزده، آدم ابوالبشر بود.» این جمله به تنهایی مفهوم همه‌ی چند پاراگراف مطلب من را می‌رساند. انگار که همه‌ی نوشته‌ی طولانیِ من بازنویسیِ درازگونه‌ای بود از همین یک جمله و در تصدیق حرفم که: هرچه بگوییم پیش از ما کسی دیگر گفته است.

به یاد کیمیاگرِ پائولو کوئیلو افتادم. پائولو کوئیلو در تفصیلی به حجم یک رمان، چیزی را نوشته که همه‌ی مفهومش، مفهوم یک داستان کوتاهِ دو صفحه‌ایِ بورخس است (حکایت آن [دو] مرد که خواب دید[ند]). داستان، قصه‌ی مردی در قاهره است که خوابِ گنجی مخفی در اصفهان را می‌بیند. به اصفهان می‌رود. نرسیده به شهر گرفتار گزمگان می‌شود و داستان آمدنش را تعریف می‌کند. دیگری می‌گوید من هم خواب گنجی دیده‌ام در قاهره و مرد نشانی خودش را در قاهره می‌شناسد و گنج را در خانه‌ی خود می‌یابد. ناگفته نماند که آقای کوئیلو خلاقیت به خرج داده و مکان قصه را از اصفهانِ داستانِ بورخس برده به آندلس. جالب‌تر اینجاست که بورخس هم آن داستان کوتاه را با برداشت از داستانی از مثنوی معنوی مولانا نوشته. و به گمانم مولانا هم آن داستان را با برداشتی از یکی از داستان‌های هزار و یک شب نوشته است. اینکه هزار و یک شب از کجا و از چه کسی الهام گرفته را نمی‌دانم.


ف. بنفشه
دوشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

کرک جان! خوب می‌خوانی

اگر زندگی را یک نمودار سینوسی در نظر بگیرید، من اکنون در قعر یکی از آن عمیق‌ترین چاله‌های نمودار ام. دقیقا وسطش. دقیقا همانجایی که دیگر از آن منفی‌تر ممکن نیست.

شاید تنها ماندن بیش از حد تازه الان دارد کم کم تاثیرش را می‌گذارد. شاید به خاطر این است که سطح هرمون‌های بدنم در مینیموم حالت ممکن اند. شاید چند روزی خوب به بدنم نرسیده باشم، خوب غذا نخورده باشم. شاید دلتنگی مرا از پا در آورده. شاید اینکه از درس‌ها عقبم ناخودآگاه روی روانم تاثیر منفی گذاشته. هرچه که هست بدم. بد. بد.

در حد همان شعر اخوان... چه امیدی؟ چه ایمانی؟

بده... بد بد، راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست

نه تنها بال و پر، بال نظر بسته ست

قفس تنگ است و در بسته ست

کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت...


ف. بنفشه
يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

ای چرخ گردون آهسته، آهسته

کاش می‌شد زمان همین‌جا، در همین لحظه، و در همین روزها متوقف شود. کاش می‌شد دیگر جلوتر نرفت. کاش فردا نمی‌آمد، پس‌فردا نمی‌شد. سال نو نمی‌شد. فروردین و اردیبهشت و خرداد نمی‌آمد. کاش از این بزرگ‌تر _پیرتر_ نمی‌شدم.
کاش فردا نمی‌آمد.
فردا و فرداها احتمالا پر از اتفاقات خوب و بد جدید است، پر از آدم‌های جدید، کارهای جدید، پر از دل شکستن‌های جدید، پر از اشک‌ها و لبخندهای جدید. من اما این را نمی‌خواهم. می‌خواهم زمان و زندگی‌ام همین‌جا متوقف شود. در همین روزهای تنها گوشه‌ی خانه‌ی خالی و درس و درس و درس.
امروز خیلی دلتنگم.

ف. بنفشه
يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

می‌خواستم از تو برای تو بنویسم

می‌خواستم از تو بنویسم. از تو برای تو بنویسم. باز دیدم بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو می‌فهمیم. حتا اگر مرا رها کنی و بروی. حتا اگر دیگر نباشی. هرچند همیشه هستی. دلتنگیِ تو جزء لاینفک زندگی من شده، آنقدر که یادم رفته زندگی بدون دلتنگِ تو بودن چه شکلی است.

بله! بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو می‌دانیم. چیزهای مگو. چیزهایی که حتا اگر بخواهیم بگوییم قابل گفتن نیست.

کاش می‌توانستم کاری بکنم. کاش می‌شد کاری کرد.

امروز طاقتم طاق است. کاسه‌ی صبرم لبریز شده و بی‌وقفه از چشم‌هام بیرون می‌ریزد و باز کاری نمی‌توانم بکنم. کاری نیست که بکنم. هیچ چاره‌ای برایم نمانده. هیچ چاره‌ای برایم نگذاشتی.

نه حتا در همین حد که این حرف‌ها را به جای نوشتن در این ناکجاآباد، بیایم و برای خودت بگویم.


ف. بنفشه
شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

همچین گور بابای همه ی دنیا طور

تا شعاع چند کیلومتری من، تنها کسی که هیچ کس را ندارد که روز عشاق را با او جشن بگیرد (و پیر شده و تا کنون حتا یک ولنتاین هم نداشته، که البته فدای سرش)، منم. هرچند اگر بنا باشد لباس قرمز بپوشم و شال قرمز بر سر کنم و گل قرمز و کیک و شیرینی قرمز و شکلات قرمز و کادوی قرمز و قلب قرمز و عروسک خرسی قرمز و بادکنک قرمز و هر کوفت قرمز دیگری کادو بدهم یا بگیرم، ترجیح می‌دهم تا ابدالدهر من همان تنها آدم تنهای چند کیلومتری خودم باشم.

به مقدسات قسم قضیه قضیه‌ی گربه و گوشت و پیف پیف و فلان نیست اگر همین حالا کسی چنین پکیج قرمزی جلویم بگذارد در لحظه روی خودش و پکیج کوفتی قرمزش بالا خواهم آورد. باور کنید این اتفاق می‌افتد. اگر به شکل حقیقی نیفتد به شکل نمادین خواهد افتاد.

ولی خب من هم بدم نمی‌آمد کسی می‌بود که امشب حداقل یک شام متفاوتی درست می‌کردم و با هم می‌خوردیم. شام متفاوت را امشب درست می‌کنم اما برای خودم تنها. حالا که کسی نیست _که به جهنم که نیست_ من چرا نباید یک شب متفاوت داشته باشم؟ این شد که نشستم آرایش کردم، لباس زیبا پوشیدم و قصد دارم شام را خودم برای خودم پیتزا درست کنم و همچین گور بابای همه ی دنیا طور خودم برای خودم جشن بگیرم و خودم به خودم روز عشاق را تبریک بگویم چون هیچ کس به اندازه‌ی خودم عاشق خودم نیست. ممکن است فکر کنید این جملات کمی شعاری گونه و این‌ها باشد اما نیست و شما آزادید هر جور که دوست دارید فکر کنید و به من هم هیچ ربطی ندارد.

 

ف. بنفشه
پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه

آداب معاشرت یا چی؟

دلم می‌خواست سرش فریاد بکشم: خفه شو خفه شو خفه شو

وقتی حوصله‌ی هیچ کس را نداری، وقتی حتا جواب عزیزترین کست را هم نمی‌دهی، برای چه باید این آدم‌های خرده‌ریزِ زندگی را تحمل کنی.

کاش می‌توانستیم خیلی راحت، رک و پوست کنده به این جور آدم‌ها بگوییم: نمی‌خوام باهات حرف بزنم، حوصله تو ندارم، حالم از حرفای یک سر پوچ و مسخره‌ات به هم می‌خوره، چرا خفه نمیشی یه دقیقه؟ کاش می‌شد. در این صورت گاهی اوقات یا خیلی اوقات (البته تا قبل از اینکه عادت کنیم) از دست خیلی از آدم‌ها ناراحت می‌شدیم اما وقتی کسی این را نمی‌گفت خیالمان جمع بود که مزاحم نیستیم.

آخ که اگر چیزی به اسم آداب معاشرت از اساس وجود نداشت... منظورم همان است که گفتم. اصلا وجود نداشت. هیچ کس نمی‌دانست چیست. اصول از پیش تعیین شده‌ای وجود نداشت. همه حرف دلشان را می‌زدند. کاری که دلشان می‌خواست انجام می‌دادند. دیگر کسی مجبور نبود چیزی یا کسی یا کاری را تحمل‌ کند. به خدا که زندگی لذت بخش می‌شد.

من این روزها عصبانی و خسته‌ام. من به خودم حق می‌دهم که یک روزهایی عصبانی و خسته باشم.


ف. بنفشه
چهارشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۷
۰ دیدگاه