زندگیام هرگز چیزی بهجز واژهها نبوده است
به من میگفت اینقدر کتاب خواندن هم دیگر کار درستی نیست. تو خودت را در دنیای کتابها غرق کردی و از دنیای بیرون غافلی. دیگر نمیشود فهمید توی سرت چه میگذرد. من به شوخی میگفتم عجب دوستی که میگوید کتاب نخوان!
یک وقتهایی هست که تشنهی گفتن یک جملهای، خودت را میکشی که چند خط چیز بنویسی ولی نمیشود که نمیشود. یک وقتهایی هم هست که برعکس، کلمات آنقدر زیادند که جملهها بیربط و باربط سریع و پشت سر هم توی سرت قطار میشود.
من اینجا را ساختهام برای این جور مواقع. برای خالی کردن مغزم.
برای شمایی که من را نمیشناسید لازم است بگویم که من بیرون و درون آرامی دارم. نود درصد مواقع چنین است؛ اما آدمی مثل من هم گاهی اوقات نیاز دارد که فریاد بزند.
فریاد زدن خوب است. پیشنهاد میدهم شما هم هر از گاهی فریاد بزنید؛ برایتان خوب است. و قطعا لازم به توضیح نیست که فریاد کشیدن انواع مختلفی دارد و بالا بردن صدا بیهودهترین نوع آن است.
حکایت عشق من، حکایت عشقی نادیده است. من عاشق کسی شدم که حتا یکبار هم از نزدیک ندیدمش. من، آدمِ عاشق شدن از نزدیک نیستم. اگر قرار بود از کسی توی نظر خوشم بیاید حتما توی این بیست و پنج سال اتفاق افتاده بود. حالا اینکه این مشکل از من است یا دیگران، اصلا مهم نیست. برای چه باید دنبال علتِ مشکل گشت؟ اصلا مگر مشکلی هست که دنبال علتش بگردیم؟
به هرجا نگاه میکنم، به هر گوشه و کناری از زندگیام، از ذهنم، از روح و روانم، رد پایی از تو میبینم. واقعا من پیش از تو چی بودم؟ کی بودم؟ منِ پیش از تو با منِ الانم زمین تا آسمان توفیر دارد. تو بدون اینکه کاری بکنی، بدون اینکه تلاشی بکنی، بدون اینکه حتا قدمی برایم برداری، اصلا بدون اینکه باشی، من را دگرگون کردی. زیر و رو کردی. خراب کردی و از نو ساختی. نمیگویم بدون اینکه بخواهی، چون فکر میکنم میخواستی. و میدانستی. تو قدم به قدم و لحظه به لحظه میدانستی داری چکار میکنی. این من را بیشتر میترسانَد، از تو، از بودنت، از نبودنت، از حرفهایت، از سکوتهایت.
کاش میتوانستم بیایم از تو بپرسم خب حالا که به اینجا رسیدیم، حالا که من به این روز افتادم، حالا که همهی کاری که میتوانم بکنم بوسیدن عکسهایت است و حرف زدن با تو در خواب و خیال و فکر کردن به دیالوگهای خیالی و نوشتن برایت توی این ناکجاآباد، حالا که به اینجا رسیدم، حالا چی؟ حالا چه میشود؟
تو که همیشه چند قدم از من جلوتر بودی، تو که همیشه من را دنبال خودت میکشیدی حالا کجا ایستادی؟ مقصد بعدی کجاست؟
نکند قرار باشد از تو هم رد بشوم؟ نکند از تو هم رد شده باشم و حالی ام نباشد؟
من با تو به اندازهی همهی انسانها حرف دارم ولی باز اگر قرار باشد واقعا حرفی بزنم هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
من روز به روز بیشتر شبیه به تو میشوم.
من میترسم.
من خیلی میترسم.
من از نبودنِ تو میترسم.
من از فرداهای بدون تو میترسم.
دیروز در گودریدز در ریویوی کتابی، کاربری به نام فؤاد جملهای نقل کرده بود از نمیدانم کی که گفته بود: «تنها کسی که میتوانست ادعا کند حرفی زده که هیچ کس قبل از او نزده، آدم ابوالبشر بود.» این جمله به تنهایی مفهوم همهی چند پاراگراف مطلب من را میرساند. انگار که همهی نوشتهی طولانیِ من بازنویسیِ درازگونهای بود از همین یک جمله و در تصدیق حرفم که: هرچه بگوییم پیش از ما کسی دیگر گفته است.
به یاد کیمیاگرِ پائولو کوئیلو افتادم. پائولو کوئیلو در تفصیلی به حجم یک رمان، چیزی را نوشته که همهی مفهومش، مفهوم یک داستان کوتاهِ دو صفحهایِ بورخس است (حکایت آن [دو] مرد که خواب دید[ند]). داستان، قصهی مردی در قاهره است که خوابِ گنجی مخفی در اصفهان را میبیند. به اصفهان میرود. نرسیده به شهر گرفتار گزمگان میشود و داستان آمدنش را تعریف میکند. دیگری میگوید من هم خواب گنجی دیدهام در قاهره و مرد نشانی خودش را در قاهره میشناسد و گنج را در خانهی خود مییابد. ناگفته نماند که آقای کوئیلو خلاقیت به خرج داده و مکان قصه را از اصفهانِ داستانِ بورخس برده به آندلس. جالبتر اینجاست که بورخس هم آن داستان کوتاه را با برداشت از داستانی از مثنوی معنوی مولانا نوشته. و به گمانم مولانا هم آن داستان را با برداشتی از یکی از داستانهای هزار و یک شب نوشته است. اینکه هزار و یک شب از کجا و از چه کسی الهام گرفته را نمیدانم.
اگر زندگی را یک نمودار سینوسی در نظر بگیرید، من اکنون در قعر یکی از آن عمیقترین چالههای نمودار ام. دقیقا وسطش. دقیقا همانجایی که دیگر از آن منفیتر ممکن نیست.
شاید تنها ماندن بیش از حد تازه الان دارد کم کم تاثیرش را میگذارد. شاید به خاطر این است که سطح هرمونهای بدنم در مینیموم حالت ممکن اند. شاید چند روزی خوب به بدنم نرسیده باشم، خوب غذا نخورده باشم. شاید دلتنگی مرا از پا در آورده. شاید اینکه از درسها عقبم ناخودآگاه روی روانم تاثیر منفی گذاشته. هرچه که هست بدم. بد. بد.
در حد همان شعر اخوان... چه امیدی؟ چه ایمانی؟
بده... بد بد، راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت...
میخواستم از تو بنویسم. از تو برای تو بنویسم. باز دیدم بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو میفهمیم. حتا اگر مرا رها کنی و بروی. حتا اگر دیگر نباشی. هرچند همیشه هستی. دلتنگیِ تو جزء لاینفک زندگی من شده، آنقدر که یادم رفته زندگی بدون دلتنگِ تو بودن چه شکلی است.
بله! بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو میدانیم. چیزهای مگو. چیزهایی که حتا اگر بخواهیم بگوییم قابل گفتن نیست.
کاش میتوانستم کاری بکنم. کاش میشد کاری کرد.
امروز طاقتم طاق است. کاسهی صبرم لبریز شده و بیوقفه از چشمهام بیرون میریزد و باز کاری نمیتوانم بکنم. کاری نیست که بکنم. هیچ چارهای برایم نمانده. هیچ چارهای برایم نگذاشتی.
نه حتا در همین حد که این حرفها را به جای نوشتن در این ناکجاآباد، بیایم و برای خودت بگویم.
تا شعاع چند کیلومتری من، تنها کسی که هیچ کس را ندارد که روز عشاق را با او جشن بگیرد (و پیر شده و تا کنون حتا یک ولنتاین هم نداشته، که البته فدای سرش)، منم. هرچند اگر بنا باشد لباس قرمز بپوشم و شال قرمز بر سر کنم و گل قرمز و کیک و شیرینی قرمز و شکلات قرمز و کادوی قرمز و قلب قرمز و عروسک خرسی قرمز و بادکنک قرمز و هر کوفت قرمز دیگری کادو بدهم یا بگیرم، ترجیح میدهم تا ابدالدهر من همان تنها آدم تنهای چند کیلومتری خودم باشم.
به مقدسات قسم قضیه قضیهی گربه و گوشت و پیف پیف و فلان نیست اگر همین حالا کسی چنین پکیج قرمزی جلویم بگذارد در لحظه روی خودش و پکیج کوفتی قرمزش بالا خواهم آورد. باور کنید این اتفاق میافتد. اگر به شکل حقیقی نیفتد به شکل نمادین خواهد افتاد.
ولی خب من هم بدم نمیآمد کسی میبود که امشب حداقل یک شام متفاوتی درست میکردم و با هم میخوردیم. شام متفاوت را امشب درست میکنم اما برای خودم تنها. حالا که کسی نیست _که به جهنم که نیست_ من چرا نباید یک شب متفاوت داشته باشم؟ این شد که نشستم آرایش کردم، لباس زیبا پوشیدم و قصد دارم شام را خودم برای خودم پیتزا درست کنم و همچین گور بابای همه ی دنیا طور خودم برای خودم جشن بگیرم و خودم به خودم روز عشاق را تبریک بگویم چون هیچ کس به اندازهی خودم عاشق خودم نیست. ممکن است فکر کنید این جملات کمی شعاری گونه و اینها باشد اما نیست و شما آزادید هر جور که دوست دارید فکر کنید و به من هم هیچ ربطی ندارد.
دلم میخواست سرش فریاد بکشم: خفه شو خفه شو خفه شو
وقتی حوصلهی هیچ کس را نداری، وقتی حتا جواب عزیزترین کست را هم نمیدهی، برای چه باید این آدمهای خردهریزِ زندگی را تحمل کنی.
کاش میتوانستیم خیلی راحت، رک و پوست کنده به این جور آدمها بگوییم: نمیخوام باهات حرف بزنم، حوصله تو ندارم، حالم از حرفای یک سر پوچ و مسخرهات به هم میخوره، چرا خفه نمیشی یه دقیقه؟ کاش میشد. در این صورت گاهی اوقات یا خیلی اوقات (البته تا قبل از اینکه عادت کنیم) از دست خیلی از آدمها ناراحت میشدیم اما وقتی کسی این را نمیگفت خیالمان جمع بود که مزاحم نیستیم.
آخ که اگر چیزی به اسم آداب معاشرت از اساس وجود نداشت... منظورم همان است که گفتم. اصلا وجود نداشت. هیچ کس نمیدانست چیست. اصول از پیش تعیین شدهای وجود نداشت. همه حرف دلشان را میزدند. کاری که دلشان میخواست انجام میدادند. دیگر کسی مجبور نبود چیزی یا کسی یا کاری را تحمل کند. به خدا که زندگی لذت بخش میشد.
من این روزها عصبانی و خستهام. من به خودم حق میدهم که یک روزهایی عصبانی و خسته باشم.